• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناجی و پاره آیینه‌های تکامل | زمان‌الدین صدیقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Zamanuddin Sediqi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها بازدیدها 441
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    micu
  • کاربران تگ شده هیچ

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
ناجی و پاره آیینه‌های تکامل
نام نویسنده:
زمان‌الدین صدیقی
ژانر رمان:
تاریخی، ماجراجویی، فانتزی
کد رمان: 5730
ناظر: @پرینز


خلاصه:
زید، یک نوجوانی یتیم که عاشق علم است به همراه کاروانی به قصد فراگیری دانش از بخدی(بلخ) به مقدونیه سفر میکند، آنجا علوم گوناگون زمانه از جمله فلسفه را می آموزد و تبدیل به یک حکیم دانا میشود، اما زندگی معمولی او زمانی دگرگون می‌شود که فلیپ دوم پادشاه مقدونیه ترور شده و اسکندر پسر جوان او به تخت مینشیند، اسکندر که تشنه فتح و نبرد است عزم به جهانگشایی دارد. و در این سفر زید را بخاطر دانشش مشاور استراتژیست خود می‌گیرد.

داستان در بازه‌ی زمانی ۲۰۰ سال قبل از میلاد به بعد روایت میشود، یک داستان فانتزی ماجراجویی با چاشنی فلسفه و روانشناسی که هدف نه فقط روایت یک داستان خیالی، بلکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zamanuddin Sediqi

MAEIN

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
18/4/21
ارسالی‌ها
2,538
پسندها
5,679
امتیازها
30,973
مدال‌ها
17
  • مدیرکل
  • #2
IMG_20250501_184704_079 (2) (1) (1).jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #3
کتاب اول: تولد ناجی، جاودانگی: نفرین یا موهبت؟
باب اول: سرآغاز
فصل اول: سفر

۳۵۰ سال پیش از میلاد،
در روزی که آسمان به رنگ سرخ مایل به طلایی می‌درخشید، باختر همچون گوهری در قلب شرق می‌درخشید. شهری که نامش در میان جاده‌های ابریشم، همواره با شکوه و ثروت همراه بود. بلندای دیوارهای سنگی‌اش، همانند محافظانی خاموش، از شهری پاسداری می‌کرد که در آن کاروان‌های بازرگانی، حکیمان، جنگجویان و مردمانی از گوشه و کنار دنیا در خیابان‌های پهن و پر ازدحامش در رفت‌وآمد بودند.
بوی ادویه‌های هندی و روغن‌های معطر در بازارهایش به مشام می‌رسید، صدای برخورد چرخ‌های ارابه‌ها بر سنگ‌فرش‌ها، و آوازهای تاجران که در حال معامله بودند، روح زندگی را در شهر جاری می‌ساخت.معبدهای باشکوه در کنار کاخ‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل دوم: راه دور

کاروان با حرکت منظم شترها و اسب‌ها، از دروازه‌های باختر خارج شد و به سوی مغرب رهسپار شد. اولین توقفگاهشان مرو بود، شهری که در میان شنزارها سر برآورده بود و به یکی از مراکز مهم تجاری امپراتوری تبدیل شده بود.
در مرو، زید برای نخستین بار شکوه گسترده‌ی فرهنگ پارسی را دید؛ کاخ‌های باشکوه، بازارهای پررونق، و مردمانی که از دورترین نقاط امپراتوری آمده بودند.
از مرو، آن‌ها به شوش، یکی از پایتخت‌های هخامنشیان، رفتند. در اینجا، زید برای اولین بار ابهت دربار شاهنشاهی را حس کرد. کاخ‌های ساخته‌شده از آجرهای لعاب‌دار، ستون‌های بلند و تالارهایی که تخت جمشید را به یاد می‌آورد. در شوش، آن‌ها شاهد جشن‌های نوروز بودند، زمانی که ساتراپ‌ ها و فرستادگان از سراسر امپراتوری برای ادای احترام به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #5
فصل سوم: مقدونیه
خورشید بر آتن و مقدونیه می‌تابید و دریای اژه زیر نور طلایی سوسو می‌زد.
زید، جوانی ۱۸ ساله، پس از ماه‌ها سفر سخت از باختر، سرانجام همراه کاروان خود به مقدونیه رسید. مقصد او شهری بود که بعدها نامش در تاریخ جاودانه می‌شد: پِلا، پایتخت مقدونیه. همراهش حکیم برهان، عارف پیری از سرزمین باختر بود که او را زیر پر و بال خود گرفته بود.
از لحظه‌ای که وارد شهر شدند، زید مسحور عظمت آن شد. در کوچه‌های سنگ‌فرش‌شده، مردانی با ردای سفید در مورد فلسفه سخن می‌گفتند، ورزشکارانی در میدان‌های عمومی تمرین می‌کردند و از دور، کاخ باشکوه پادشاه، فیلیپ دوم، همچون دژی استوار در دل شهر می‌درخشید.
حکیم برهان، که در میان عارفان و اندیشمندان یونانی احترام زیادی داشت، زید را به جلسات فلسفی محافل علمی آتن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #6
فصل چهارم: جنگ

سال ۳۳۴ ق.م - ارتش مقدونیه، به فرماندهی اسکندر، از داردانل (هلسپونت) عبور کرد و وارد خاک امپراتوری هخامنشی شد. نخستین چالش او در نبرد گرانیکوس بود؛ جایی که او با سپاه ساتراپ‌ های محلی ایرانی روبه‌رو شد.
ایرانیان با سپاه سواره‌نظام قدرتمندشان، برتری عددی داشتند، اما اسکندر با یک تاکتیک غیرمنتظره حمله کرد: او مستقیم به قلب ارتش دشمن زد. سواره‌نظام مقدونی، به رهبری خودش، از رود گرانیکوس عبور کرد و به صفوف ایرانیان یورش برد. نتیجه؟ یک پیروزی قاطع برای مقدونیه.
زید که هنوز در پشت خطوط نبرد بود، از دور شاهد این پیروزی بود. او حیرت‌زده بود که چگونه اسکندر با ارتشی کوچک‌تر توانست چنین نیروی عظیمی را شکست دهد. این اولین تجربه‌ی او از جنگی بود که بعدها زندگی‌اش را تغییر داد.
یک سال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #7
فصل پنجم: آب حیات

سال ۳۲۷ ق.م – اسکندر، بعد از عبور از سرزمین‌های ایرانی، از رود سند گذشت و وارد هند شد. در این زمان، زید ۳۹ ساله بود.
شایعه‌ای در میان درباریان پخش شد، پیرمردی دانشمند در یکی از روستاهای هند به اسکندر گفته بود که در انتهای جهان، چشمه‌ای وجود دارد که آب آن به هرکس که از آن بنوشد، جاودانگی می‌بخشد.
اسکندر که از مرگ هراس داشت، به این داستان دل بست. او با لشکری از جنگاوران، چند تن از حکیمان دربار و همراهی زید، سفری را آغاز کرد که به‌گفته‌ی پیرمرد، باید از تاریک‌ترین سرزمین‌ها بگذرد.
اسکندر، همراه با سپاهیانش، وارد جنگل‌های هند شد. آن‌ها از رودخانه‌های بزرگ، کوه‌های مه‌آلود و بیابان‌های خشک گذشتند. در این میان، بسیاری از سربازان به بیماری‌های ناشناخته دچار شدند و مردند.
زید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #8
باب دوم: افسانه
فصل ششم: جاودانگی

شب فرارسیده بود. اسکندر در خیمه خود نشسته، غرق در تفکر. صدای باد بیابان زوزه کشان سکوت شب را می شکافت. او دیگر آن مردی نبود که برای جاودانگی جهان را پیمود. حالا حقیقتی تلخ را دریافته بود:
جاودانگی، لزوماََ برتری و سعادت نیست.
سربازی زید را به خیمه او راهنمایی کرد.زید، برخلاف دیگران، سرحال و استوار بود. چشمانش، که روزگاری لبریز از شور و کنجکاوی بود، حالا نگاهی آرام و نافذ داشت.اسکندر نگاهش را به او دوخت و سکوتی سنگین میانشان برقرار شد.
سپس اسکندر سکوت مزمن میانشان را شکست. آرام سرش را به نشان تایید تکان داد و نفسی که حبس کرده بود را بیرون دمید.
اسکندر: پس این تو بودی... تو که آب حیات را نوشیدی.
زید با لبخند محوی پاسخ داد:
- من خود چنین فکری نمیکنم.
او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #9
فصل هفتم: یک سلاح زنده

سال ۳۲۴ پیش از میلاد، هند - نبرد هیداسپس، باران بی‌امان می‌بارید. زمین از خون و آب گل‌آلود شده بود. زید میان اجساد ایستاده، شمشیرش در دست، چکه‌های خون از آن پایین می‌چکید. اما او دیگر نفس‌نفس نمی‌زد. دیگر احساس خستگی نمی‌کرد. دیگر هیچ‌چیز حس نمی‌کرد.
اسکندر، در دوردست، سوار بر اسب ایستاده بود. فرماندهانش دور او حلقه زده بودند. قاه‌قاه می‌خندیدند، جشن گرفته بودند. نبرد هیداسپس را برده بودند؛ یکی از سخت‌ترین جنگ‌هایشان.
اما زید... زید دیگر از این پیروزی‌ها تهی شده بود.چشم‌هایش از میان خون و گل به اجساد دوستانش دوخته شد. مردانی که در کنارشان می‌جنگید، مردانی که سال‌ها با آن‌ها راه رفته بود، خندیده بود، بحث کرده بود... و حالا؟ همه‌شان مرده بودند.
و او هنوز ایستاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
86
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #10
فصل هشتم:نفرین

۳۲۴ پیش از میلاد – اردوگاه سپاه اسکندر، هند. زید را سربازان دست بسته و پاها زنجیر شده پس از ماه ها شکنجه برای راضی کردن دوباره اش برای خدمت، حالا یکبار دیگر در میان میدان، جلوی اسکندر آورندند.
زید بی‌حرکت ایستاد.چشم‌هایش خیره به اسکندر، اما بی‌نور، بی‌امید.
و اسکندر، می‌جوشید، خشمگین‌تر از هر زمانی که زید او را دیده بود.او جام نوشیدنی که در دست داشت را به زمین زد و به زید نزدیک شد.
با صدای که شبیه التماس بچه های خردسال در مقابل خواهش های بچگانه‌ی که از مادرانشان دارند و مادر به آن‌ها نمی‌دهد، به زید گفت:
- تو نمی‌توانی این کار را بکنی، زید.
زید فقط نگاهش کرد. نگاهی خالی. نگاهی از آنِ مردی که دیگر نمی‌خواست بجنگد گفت:
- پس مرا بکش.
صدای زید آرام بود. اما در آن سکوت میدان،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zamanuddin Sediqi

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا