• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناجی و پاره آیینه‌های تکامل | زمان‌الدین صدیقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Zamanuddin Sediqi
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها بازدیدها 444
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    micu
  • کاربران تگ شده هیچ

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #21
اما دیری نشده بود که یکی از سربازان متوجه او شد.
- آن مرد...!
سرباز به سوی او آمد و فریاد زد:
- تو کیستی؟ اینجا چه می‌خواهی؟
ناجی همچنان بی‌حرکت ایستاده بود، تا وقتی که سرباز در یک‌قدمی‌اش رسید و با خشم دست بر سینه‌اش کوبید. ناگهان، ناجی دست او را گرفت و با چرخشی محکم، آرنجش را شکست. فریاد سرباز در هوا پیچید.
حالا همه متوجه ناجی شدند. ده‌ها مرد و زن با سلاح‌هایشان به سویش یورش بردند.
و ناجی دیگر اختیاری نداشت.
نه فقط دفاع میکرد نه فقط حمله می‌کرد.
هر دستی سمتش دراز می‌شد شکسته می‌شد، هر شمشیری که به سمتش نشانه می‌رفت بدن صاحبش را میبرید؛ گویی ک او در برابر عروسک‌هایی چوبی می‌جنگید، نه انسان‌های واقعی.
و لحظه‌ای بعد همه شهر در مقابل او قرار داشت. مرد و زن، پیر و جوان، همه با چوبی، چاقوی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #22
فصل پنجم: سایه و خون

ناجی در میان شعله‌های سرخ و دود غلیظ قدم برداشت. پشت سرش ختن، شهری که زمانی زنده بود، حالا در میان آتش و فریاد جان میداد. کوچه‌ها پر از اجساد بودند، و بوی سوختن چوب و گوشت در هوا پیچیده بود. باد غبار و خاکستر را به هوا می‌برد، و در آن میان، ناجی همچنان آرام، بی‌هیچ احساسی، قدم‌ برمیداشت.
"آیا هنوز یک ناجی هستم؟"
این سؤال مانند خنجری در ذهنش فرو رفت، اما جوابی برایش نداشت. تنها چیزی که می‌دانست این بود که باید برود. به سمت شرق، به راه ابریشم، به سرزمینی دیگر.
ناجی در میان شنزارهای بی‌پایان پیش رفت. بادهای بی‌رحم شن ها را مانند خنجر به پوستش می‌کوبید. اینجا هیچ نشانی از حیات نبود. تنها صدای زوزه‌ی باد و هیاهوی خاموش‌شده‌ی مردگان گوش هایش را نوازش میداد.
گاهی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #23
فصل ششم: آن‌سوی دریا

پس از خون و سایه‌های چانگ‌آن، ناجی بار دیگر به راه افتاد. این بار، مقصد او شرق دور بود، سرزمین‌های آن سوی دریا.
دیگر دلیلی برای ادامه سفر نمی‌یافت، ولی همچنان با ماندن هم روحش آرام نمیگرفت.
خسته و فرسوده اما هنوز مصمم، از دروازه‌های چانگ‌آن خارج شد.
ناجی خسته بود اما این خستگی نه از تن، که از جانِ او بود؛ روحی فرسوده‌تر از پیکری که هنوز به‌سختی گام برمی‌داشت.
او بر آستانهٔ دروازه ایستاد و نگاهی واپسین به پشت سر انداخت؛ این شهر با همهٔ شکوه و خونریزی‌هایش، دیگر چیزی برای او نداشت.
او باید می‌رفت، اما تا کجا؟ باید می‌رفت، اما چرا؟
پاسخی نمی‌یافت. تنها می‌دانست که رفتن سرنوشت اوست!
پس از روزها سفر، به بندر لای‌ژو در سواحل شرقی چین رسید، جایی که کشتی‌هایی به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #24
فصل هفتم: سرزمین خورشید

گرمای پرتو های مزاحم خورشید ناجی را از خواب لذتبخش و طولانی اش بیدار کرد؛ او زنده بود.
در سرزمینی جدید و ناشناخته‌ برای او؛ ژاپن، سرزمین خورشید.
خورشید نه‌فقط گرما که نویدِ بیداریِ دیگری هم بود؛ نوری که زخم‌ها را آشکار می‌کرد و پرسش‌ها را باز می‌نهاد.
ژاپن آن‌گاه هنوز یک کشورِ یک‌پارچه نبود؛ جزایری پراکنده در اختیارِ اربابانِ جنگی که برایِ قدرت می‌جنگیدند. خاندان‌های سامورایی در حالِ شکل‌گیری بودند و راهِ بوشیدو، کم‌کم راه خود را باز می‌کرد.
ژاپن، دیاری بود که در آن جنگ بی پایان و سنت‌های کهن در هم تنیده بود.
ناجی از ساحل گرما زده‌‌ی که اولین میزبان قدم های او بود به سوی مناطق کوهستانی کیوشو حرکت کرد.
از روستاهای کوچک عبور کرد، جایی که مردم با ترس و احترام به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #25
فصل هشتم: روح ریو

راهبان ناجی را از تالار بزرگ معبد عبور دادند، از میان دالان‌های سنگی گذراندند. در قلب معبد، جایی بود که شمشیرهای آیینی نگه داشته می‌شدند. از آنجا راه پله‌ای به اتاقی زیر آن میرفت، یک سالون بزرگ و سنگی که به نظر میرسید از دیرزمانی کسی به آنجا پا نگذاشته است.
هوا در آنجا بوی فلز سوخته و بخار قدیمی می‌داد. صندوق های ریز و بزرگ قدیمی و طومار های روی هم انباشته، گوشه کنار آن را پر کرده بود.
در میان همه، صندوقی سیاه‌پوش بر سکویی سنگی در وسط سالون می‌درخشید؛ صندوقی که با پارچه‌ای ابریشمی سیاهی چند لایه پوشیده شده بود.
راهب پیر نزدیک شد، دست بر صندوق نهاد و زمزمه کرد:
- قرن‌هاست که سایه‌بُر در انتظار لحظه‌ی بیداری است.
سپس پارچه‌ی سیاه را کنار زد، با دستانش گرد و غبار کناره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #26
ناجی دوباره به تیغه خیره شد. آن‌قدر که تیغه در کفش آرام لرزید و انگار نفس تازه‌ای کشید. حرفی زده نشد. استاد، راهبان، و حتی جریان ریزباد های درون سالون، همه و همه نگه داشتند تا ببینند چه رخ می‌دهد.
او نگاهش را از لبهٔ سیاه کاتانا کند؛ به آن عمقِ درخشان، به آن نقش‌های سرخ که همچون رگه‌های خونِ آتش درون فلز می‌رقصیدند، خیره شد. دستش سنگینی قبضه را حس می‌کرد، ولی سنگینیِ دیگری در سینه‌اش نشسته بود؛ چیزی شبیه خالی‌بودن که سال‌ها روی اعماق وجودش نشسته بود.
در آن سکوت، با خودش حرف زد. نه با صدای بلند، نه برای دیگران؛ تنها برای خودش، که شاید آخرین شنوندهٔ حقیقتش بود.
"من قرن‌هاست شادی را ندیده‌ام. روح ریو از چه چیزی درونم میخواهد بخورد؟ شاید خوشی های که بعد از این خواهم داشت. چرا؟ من چرا یک لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #27
فصل نهم: عشق و هیولا

سپیده هنوز کامل از دل کوهساران سر برنیاورده بود که ناجی، پیش‌تر از همه‌ی راهبان، بیدار شد. هوای سرد و تیز ارتفاعات، که بوی خزه و سنگ مرطوب می‌داد، لبه‌ی ردای کهنه و فرسوده‌اش را با هر نسیم ملایمی می‌لرزاند. رطوبت مه صبحگاهی روی پوستش نشسته بود، اما او چون تندیسی بی‌حرکت بر سنگی نشسته بود که درست بر آستانه‌ی پرتگاهِ مه‌آلود معبد قرار داشت؛ پرتگاهی که ته آن را ابرهای سفید و غلیظ پوشانده بود.
در دستش، سایه‌بُر آرام می‌درخشید؛ نوری سرد و کم‌جان که گویی نه از خورشید، که از درون فولاد سیاه آن می‌جوشید و بیرون می‌زد. شمشیری که گویی نور سپیده‌دم را می‌مکید و در خود محو می‌کرد. او شمشیر را بالا گرفت، انگشتانش که از سرما کمی سفید شده بود، محکم دور دسته پیچید. به خطوط خمیده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #28
سکوتی سنگین میانشان افتاد، و تنها نَفَس‌های بخارآلود و زوزه‌ی گاه‌به‌گاه باد که از لابه‌لای صخره‌های بلند می‌پیچید، باقی ماند. هر دو در سکوت نشسته بودند و به سرنوشت خود می‌اندیشیدند؛ ناجی با نگاهی خالی به مه، و راهب جوان با چشمانی دوخته به دستانِ گره‌خورده‌ی خودش بر دامن ردا. ناجی پس از دقایقی، به آرامی سرش را چرخاند. نگاه سرد و کنجکاوش، مانند نوک نیزه‌ای، بر چهره راهب فرود آمد.
- از کامائه برایم بگو.از گذشته‌اش، خانواده‌اش، هر چیزی که از او می‌دانی.
راهب چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید که سینه‌اش را بالا داد و سپس با حسرتی رهاشده، بیرون داد. انگار که قرار بود زخمی کهنه را بخراشد و باری از نمک بر آن بپاشد، شروع کرد:
- هاروتا کامائه...
با صدای دور و خلسه‌وار ادامه داد:
- زمانی، جوانی آرام و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #29
صدای باد، آخرین جملهٔ راهب را با خود برد و در درهٔ مه‌آلود گم کرد. سکوتی سنگین‌تر از قبل میان آن‌ها نشست.
ناجی سرش را به آرامی تکان داد. صدایش، خش‌خش آرامی در سکوت ایجاد کرد:
- جالب است!
راهب، ابروهایش را در هم کشید و با کنجکاوی آمیخته به تردید پرسید:
- چه چیزی جالب است؟
و ناجی در حالی که نگاهش به دوردست دوخته شده بود، اما تمرکزش کامل بر کلمات بود، پاسخ داد:
- خودخواهی. این که انسان هر چیز بهتری را که می‌بیند، بی‌اختیار می‌خواهد مال خودش باشد. و همین میل، ریشهٔ اصلی شکست و گمراهی او می‌شود. عامل تمام فجایع، از همین نقطه آغاز می‌شود.
ناجی سکوت کرد. این بار راهب بود که در خلأ به جا مانده از حرف او، صحبت را ادامه داد، گویی این اندیشه مدتی بود که در ذهنش می‌چرخید:
- آن بخش تاریک انسان... آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

Zamanuddin Sediqi

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/3/22
ارسالی‌ها
44
پسندها
87
امتیازها
103
  • نویسنده موضوع
  • #30
هوای خنک و تیز صبحگاه، کم‌کم نرم می‌شد و گرمای لطیف خورشید نوظهور را در خود می‌پیچید. تاریکی آبی‌رنگ کوهستان جای خود را به نور طلایی سپیده می‌داد، اما دنیای تأمل‌برانگیز این دو نفر، هنوز در حباب سکوت و کلام خودشان محصور بود.
راهب با نگاهی مستقیم و تشویق‌کننده در چشمانش، دوباره پرسید:
- و تو فکر می‌کنی این قدرت را نداری؟
ناجی پس از مکثی کوتاه، با صدایش که همچنان خالی از گرمی، اما پر از صداقت بود، پاسخ داد:
- بله! چون من تمام زندگی‌ام به جای ساخته شدن مصرف شد. جنگ، فرار، تنهایی، تکیه‌گاه‌های شکسته... من در زمانی که باید بنا می‌شدم، مجبور بودم فقط دوام بیاورم. آدمی که فقط دوام می‌آورد، طاقت دارد، اما قدرت ندارد؛ و این دو فرق خیلی بزرگی باهم دارند.
راهب جوان با درکی عمیق سر تکان داد:
- پس تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zamanuddin Sediqi

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا