- تاریخ ثبتنام
- 21/7/20
- ارسالیها
- 339
- پسندها
- 2,866
- امتیازها
- 17,273
- مدالها
- 11
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #21
- این وسایلا تو خونهی پسر ما بوده، دیگه لازم نداریمشون.
سرمو بلند میکنم، نگاهش میکنم لبخند نمیزنم. نمیلرزم!
- پس فرهاد هم مال شما بود، نه؟ من فقط یه وصله بودم؟
پدرش اخم میکنه:
- پناه، احترام نگه دار ما داغداریم.
میخندم. بلند، تلخ!
- داغدار؟ داغدار کسیه که همهچیو پس نمیفرسته!
مادرش تند میگه:
- تو پاقدم نحسی داشتی! از همون اولم دلم راضی نبود.
یه چیزی تو سرم میشکنه. نه ترک؛ میشکنه! میرم جلو انگشت میگیرم سمتش:
- پس چرا پسرت عاشقم شد؟ چرا گفت تا پای مرگ دوستت دارم؟ یا اون موقع کور بودین، الان بینا شدین؟»
صداها میره بالا حیاط پر از آدمه، پر از قضاوت!
نفسم تنده، سینهم میسوزه، دستام میلرزه. یه لحظه، نگاهم میافته به گوشه حیاط.
قوطی تینر! همونی که صبح نقاش آورد برای رنگ زدن...
سرمو بلند میکنم، نگاهش میکنم لبخند نمیزنم. نمیلرزم!
- پس فرهاد هم مال شما بود، نه؟ من فقط یه وصله بودم؟
پدرش اخم میکنه:
- پناه، احترام نگه دار ما داغداریم.
میخندم. بلند، تلخ!
- داغدار؟ داغدار کسیه که همهچیو پس نمیفرسته!
مادرش تند میگه:
- تو پاقدم نحسی داشتی! از همون اولم دلم راضی نبود.
یه چیزی تو سرم میشکنه. نه ترک؛ میشکنه! میرم جلو انگشت میگیرم سمتش:
- پس چرا پسرت عاشقم شد؟ چرا گفت تا پای مرگ دوستت دارم؟ یا اون موقع کور بودین، الان بینا شدین؟»
صداها میره بالا حیاط پر از آدمه، پر از قضاوت!
نفسم تنده، سینهم میسوزه، دستام میلرزه. یه لحظه، نگاهم میافته به گوشه حیاط.
قوطی تینر! همونی که صبح نقاش آورد برای رنگ زدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.