- تاریخ ثبتنام
- 17/9/25
- ارسالیها
- 229
- پسندها
- 795
- امتیازها
- 4,013
- مدالها
- 9
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
قاضی حرفهاشو زد و سکوت، مثل پتک افتاد روی سرم.
هر کلمه، سنگین و قطعی بود، حتی وقتی میدونستن چی شده، حتی وقتی میفهمیدن من فقط دفاع کرده بودم.
قانون، بدون رحم، حکمشو نوشت: اعدام.
نه به خاطر اینکه من بد بودم، نه به خاطر قصدی که داشتم، فقط به خاطر چیزی که از نگاه اونا، خطا بود.
دستام یخ زده بودن، پاهام سنگین، و ذهنم بین «چرا» و «چی شد؟» گرفتار شده بود.
همه میدونستن، اما هیچ فرقی نداشت.
واقعیت، گاهی تو این دنیا، قدرتی نداره؛
فقط قانون اجرا میشه، بیرحم، بیچارهکننده،
و من، میون آدمهایی که میفهمیدن، ولی نمیتونستن کاری کنن، تنها مونده بودم.
هر کلمه، سنگین و قطعی بود، حتی وقتی میدونستن چی شده، حتی وقتی میفهمیدن من فقط دفاع کرده بودم.
قانون، بدون رحم، حکمشو نوشت: اعدام.
نه به خاطر اینکه من بد بودم، نه به خاطر قصدی که داشتم، فقط به خاطر چیزی که از نگاه اونا، خطا بود.
دستام یخ زده بودن، پاهام سنگین، و ذهنم بین «چرا» و «چی شد؟» گرفتار شده بود.
همه میدونستن، اما هیچ فرقی نداشت.
واقعیت، گاهی تو این دنیا، قدرتی نداره؛
فقط قانون اجرا میشه، بیرحم، بیچارهکننده،
و من، میون آدمهایی که میفهمیدن، ولی نمیتونستن کاری کنن، تنها مونده بودم.