• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته حق میان تاریکی| ANGELICA کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FROSTBITE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 157
  • کاربران تگ شده هیچ

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
قاضی حرف‌هاشو زد و سکوت، مثل پتک افتاد روی سرم.
هر کلمه، سنگین و قطعی بود، حتی وقتی می‌دونستن چی شده، حتی وقتی می‌فهمیدن من فقط دفاع کرده بودم.
قانون، بدون رحم،‌ حکمشو نوشت: اعدام.
نه به خاطر اینکه من بد بودم، نه به خاطر قصدی که داشتم، فقط به خاطر چیزی که از نگاه اونا، خطا بود.
دستام یخ زده بودن، پا‌هام سنگین، و ذهنم بین «چرا» و «چی شد؟» گرفتار شده بود.
همه می‌دونستن، اما هیچ فرقی نداشت.
واقعیت، گاهی تو این دنیا، قدرتی نداره؛
فقط قانون اجرا می‌شه، بی‌رحم، بی‌چاره‌کننده،
و من، میون آدم‌هایی که می‌فهمیدن، ولی نمی‌تونستن کاری کنن، تنها مونده بودم.
 
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
شب آخر، وقتی تنها بودم، صدای سکوت بلندتر از هر چیزی بود که تا حالا شنیده بودم.
همه‌چیز دور و مبهم شده بود؛ نه دنیا، نه مردم، نه قانون، نه حتی خودم.
می‌دونستم حقیقت با منه، اما کسی نمی‌دیدش.
حکم اجرا شد و با هر ثانیه‌ای که می‌گذشت،
سنگینیِ «چرا؟»‌ محکم‌تر روی سینه‌م می‌نشست.
عدالت…
کجا بود؟ اصلاً می‌تونست باشه؟
یا فقط واژه‌ای بود که توی کتاب‌ها و حرف‌ها جا مونده،
بی‌تأثیر، خالی و سرد؟
و من، میون واقعیت و قضاوت، فهمیدم بعضی قصه‌ها
نه شروع دارن، نه پایان؛ فقط سؤال‌هایی به‌جا می‌ذارن
که هیچ‌کس جوابشون رو نمی‌دونه.
 
امضا : FROSTBITE

موضوعات مشابه

عقب
بالا