• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته حق میان تاریکی| ANGELICA کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع FROSTBITE
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 157
  • کاربران تگ شده هیچ

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
یه چیزی توی مغزم جرقه زد، یه حس عجیب که گفت دیگه نمیشه سکوت کرد.
بدنم هنوز میلرزید و پاهام خسته بودن، اما یه صدا توی سرم گفت: «همین الان باید کاری بکنی.»
ترس هنوز چسبیده بود به همه‌چیز، ولی یه گوشۀ ذهنم، یه چیزی گفت که باید از خودم محافظت کنم.
دست‌هام خالی و سرد بودن، ولی دیگه نمی‌تونستم منتظر بمونم.
همون لحظه، با هر لرز و هر ضربۀ قلبم، تصمیم گرفتم بجنگم، هر جور که شده.
 
آخرین ویرایش
امضا : FROSTBITE

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
همه‌چیز توی چند ثانیه جمع شد.
نه تصویر واضحی مونده بود، نه فکرِ مرتب.
فقط حرکت بود و نفس‌هایی که به هم می‌خوردن.
دست‌هام جلوتر از فکرم رفتن، بی‌برنامه، بی‌محاسبه؛
انگار بدنم فقط می‌خواست خودش رو از اون لحظه خلاص کنه.
یه کشمکشِ کوتاه، یه فشارِ ناگهانی، و بعد… همه‌چیز مکث کرد.
صداها قطع شدن. بدن روبه‌روم دیگه همون‌طور واکنش نشون نداد. نه داد، نه حرکت.
من همون‌جا ایستاده بودم، با دست‌هایی که هنوز می‌لرزیدن
و ذهنی که تازه داشت می‌فهمید یه اتفاقِ غیرقابلِ برگشت افتاده.
نه تصمیمی در کار بود، نه قصدی.
فقط لحظه‌ای که از کنترل خارج شد و دیگه نمی‌شد عقبش کشید.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم دیگه حرکتی نیست.
نه ترس بود، نه آرامش؛ یه خلأ عجیب وسطِ سینه‌م باز شده بود.
انگار مغزم دیرتر از بدنم رسیده بود به صحنه.
نگاه می‌کردم، اما چیزی رو واقعاً نمی‌دیدم.
همه‌چیز شبیه خوابِ بدی بود که هنوز ازش بیدار نشده باشی.
با خودم می‌گفتم:
«الان بلند می‌شه… الان تموم می‌شه…»
ولی سکوت، هیچ جوابی نمی‌داد.
دست‌هام هنوز می‌لرزیدن؛ نه از ترس، از فهمیدن.
اون‌جا بود که فهمیدم، بعضی لحظه‌ها نه راه برگشت دارن و نه توضیح.
و من، با یه واقعیتِ سنگین تنها مونده بودم
که هیچ‌جوری شبیه قصه‌ها نبود.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
نمی‌دونم کی شروع به دویدن کردم.
فقط می‌دونم باید دور می‌شدم.
پا‌هام می‌دویدن، اما سرم جا مونده بود همون‌جا.
خیابون‌ها کش می‌اومدن، چراغ‌ها تار می‌شدن و صداها توی گوشم می‌پیچیدن، انگار شهر داشت دنبالم می‌دوید.
نفسم بالا نمی‌اومد، قلبم با وحشت می‌کوبید و هر قدم، یه تیکه از توانم رو جا می‌ذاشت.
به پشت سر نگاه نمی‌کردم؛ جرأتش رو نداشتم.
فقط می‌خواستم گم بشم، لای این خیابون‌ها، لای این شب.
شهر همون شهری بود که همیشه می‌شناختم،
اما دیگه امن نبود.
نه برای ایستادن، نه حتی برای نفس کشیدن.
و من، با تنِ لرزون و ذهنِ آشفته،
فرار می‌کردم از چیزی که دیگه راهِ برگشت نداشت.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
یه حسِ سنگین افتاده بود دنبالم؛ نه دقیقاً پشیمونی، نه کاملاً اطمینان.
از یه طرف، یه چیزی توی دلم می‌گفت:
«چاره‌ای نداشتی…»
می‌گفت:
«اگه همون لحظه کاری نمی‌کردی، شاید الان تو نبودی.»
اما از اون طرف، تصویرها ولم نمی‌کردن.
فکرها می‌اومدن و می‌رفتن، بی‌اجازه، بی‌رحم.
دلم می‌خواست باور کنم حق با من بوده، که فقط از خودم محافظت کردم.
اما گناه، مثل سایه، همراهم می‌اومد؛ بی‌صدا، ولی سنگین.
نه می‌تونستم کاملاً خودمو ببخشم، نه می‌تونستم محکومش کنم.
بین «باید» و «ای کاش»، گیر کرده بودم.
و فهمیدم بعضی تصمیم‌ها حتی اگه درست باشن، آدمو تنها می‌ذارن با سوال‌هایی که جوابِ ساده ندارن.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
فرارم جایی تموم شد که دیگه راهی برای رفتن نبود.
نورها نزدیک شدن، صداها واضح‌تر شدن و شهر، برای اولین‌بار بعد از اون شب، مستقیم نگاهم کرد.
ایستادم. نه از روی شجاعت، از خستگی.
از اینکه دیگه نمی‌تونستم حتی یه قدمِ دیگه بردارم.
سؤال‌ها اومدن، پشتِ سر هم، اما جواب‌هام جا مونده بودن
یه‌جایی بین ترس و گیجی.
دست‌هام رو خواستن، بالا نرفتن، خودشون تسلیم شدن.
نه فریادی بود،دنه مقاومتی.
فقط یه لحظۀ سنگین که فهمیدم
این قصه، دیگه فقط مالِ من نیست.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
نگاه‌هاشون مثل هم نبود.
همه رسمی، اما بعضیاشون یه چیزایی رو بیشتر می‌دیدن.
سؤال می‌پرسیدن، طبق قانون، طبق وظیفه؛ ولی لحن بعضی صداها خشک نبود.
یکی آب داد، بدون این‌که چیزی بگه.
یکی نگاهم نکرد، شاید برای این‌که سنگین‌تر نشه.
حرفی از دلسوزی نبود، کسی چیزی نگفت، اما توی مکث‌ها، توی نفس‌هایی که آروم‌تر کشیده میشد، می‌شد فهمید که همه‌چیز سیاه و سفید نیست.
می‌دونستن چی شده، یا حداقل می‌فهمیدن.
اما قانون، همیشه جلوتر از فهم آدم‌ها حرکت می‌کنه.
و من، بین نگاه‌هایی که قضاوت نمی‌کردن و دست‌هایی که مجبور بودن ببندن، فهمیدم گاهی همدلی بی‌صداست.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
پله‌ها رو بالا رفتم، هر قدم سنگین‌تر از قبل بود.
درِ اتاق باز شد و نور سفید، خالی و سرد، همه‌چیز رو پر کرد.
سؤالات شروع شد، یکی بعد از دیگری،
مثل تیک‌تاک ساعت، بی‌وقفه، بی‌رحم.
می‌خواستم جواب بدم، ولی حرف‌ها توی گلوم گیر می‌کردن.
هر جمله که از دهنم خارج میشد، مثل برگ خیس، می‌افتاد و له میشد.
بعد، دادگاه. همه نگاه‌ها بهم بود، نگاه‌هایی که نه فقط می‌دیدن، که انتظار داشتن بفهمن، قضاوت کنن و حکم صادر کنن.
و من، ایستاده وسط صحنه‌ای که هیچ‌کس واقعیت رو نمی‌دید،
فقط فرم و قانون، با وزنِ خودش، روی شانه‌هام سنگینی می‌کرد‌.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
تو ذهنم همه‌چیز در هم ریخته بود.
یه طرف، من بودم؛ دختری که فقط سعی کرده بود از خودش محافظت کنه.
یه طرف دیگه، قانون بود؛ سخت، خشک و بی‌رحم، مثل دیواری که نمی‌شه ازش رد شد.
هر جمله‌ی قاضی، هر نکته‌ی وکیل، مثل پتک می‌اومد روی مغزم.
می‌خواستم فریاد بزنم:
«حق با من بود!»
اما زبانم سنگ شده بود، صدا نداشت.
نمی‌دونستم کدوم واقعی‌تره،
احساسم که می‌گفت دفاع کردم، یا قانون که می‌گه فراتر از حد بود؟
و من، میون دو نیرویی که هیچ‌وقت با هم کنار نمی‌اومدن،
ایستاده بودم؛ نمی‌دونستم قضاوت کیه
و کی می‌تونه بفهمه، چه بلایی سرم اومده.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

FROSTBITE

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
17/9/25
ارسالی‌ها
229
پسندها
795
امتیازها
4,013
مدال‌ها
9
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
حرف‌ها و نگاه‌ها، مثل موجی می‌اومدن و منو فشار می‌دادن.
هر کسی، بدون این‌که منو بشناسه، قضاوت می‌کرد.
یکی می‌گفت:
«چرا این کارو کردی؟»
یکی دیگه با انگشت اشاره می‌کرد:
«مگه حق داری؟»
صدای جمعیت، حتی وقتی خاموش بودن، مثل فریاد توی گوشم می‌پیچید.
هر نگاه، هر اشاره، مثل یه دست نامرئی، روی شونه‌هام سنگینی می‌کرد.
می‌خواستم توضیح بدم، اما همه فقط همون چیزی رو می‌شنیدن که دلشون می‌خواست بشنون.
همه حقیقتو ندیده بودن، ولی تصمیمشون رو گرفته بودن که من مقصرم.
و من، وسط این هیاهو، حس می‌کردم دنیا نه قضاوت می‌کنه،
نه می‌بخشه؛ فقط محکوم می‌کنه.
 
امضا : FROSTBITE
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] G.ASADI

موضوعات مشابه

عقب
بالا