- تاریخ ثبتنام
- 17/9/25
- ارسالیها
- 229
- پسندها
- 795
- امتیازها
- 4,013
- مدالها
- 9
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
یه چیزی توی مغزم جرقه زد، یه حس عجیب که گفت دیگه نمیشه سکوت کرد.
بدنم هنوز میلرزید و پاهام خسته بودن، اما یه صدا توی سرم گفت: «همین الان باید کاری بکنی.»
ترس هنوز چسبیده بود به همهچیز، ولی یه گوشۀ ذهنم، یه چیزی گفت که باید از خودم محافظت کنم.
دستهام خالی و سرد بودن، ولی دیگه نمیتونستم منتظر بمونم.
همون لحظه، با هر لرز و هر ضربۀ قلبم، تصمیم گرفتم بجنگم، هر جور که شده.
بدنم هنوز میلرزید و پاهام خسته بودن، اما یه صدا توی سرم گفت: «همین الان باید کاری بکنی.»
ترس هنوز چسبیده بود به همهچیز، ولی یه گوشۀ ذهنم، یه چیزی گفت که باید از خودم محافظت کنم.
دستهام خالی و سرد بودن، ولی دیگه نمیتونستم منتظر بمونم.
همون لحظه، با هر لرز و هر ضربۀ قلبم، تصمیم گرفتم بجنگم، هر جور که شده.
آخرین ویرایش