- تاریخ ثبتنام
- 21/7/20
- ارسالیها
- 288
- پسندها
- 2,770
- امتیازها
- 17,273
- مدالها
- 11
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- #11
نشستم روی زمین، لباسهاش تو بغلم. دستم میره روی یکیشون، و یه لحظه انگار فرهاد کنارمه. میشنوم صداشو تو سرم:
- این پیراهنو میخوای خراب کنی؟!
میخندم، جوابشو میدم:
- خراب؟ مگه نمیدونی بلدم مرتبشون کنم؟! چقدر اینا بزرگ و بلندن!
لبخند میزنم؛ ولی دلم میسوزه چون میدونم الان نیست! باز یه پیراهن دیگه برمیدارم، حس میکنم اون داره از تو کمد سرشو تکون میده.
- تو کوتولهای! پیراهن بلند نیست.
و من باهاش کلکل میکنم و میخندم؛ ولی همزمان بغضم میشکنه. دستام روی لباسها میچرخه و حس میکنم همه جا پر از خندهشه، شوخیهاش، دادهای کوچیکش، همهچی مثل الان در حال اتفاق افتادنه.
ولی وقتی چشمام رو باز میکنم، خونه ساکته، هیچکس اونجا نیست فقط منم و لباسها. یه بوی عطر میاد تو دماغم، پیراهنشو...
- این پیراهنو میخوای خراب کنی؟!
میخندم، جوابشو میدم:
- خراب؟ مگه نمیدونی بلدم مرتبشون کنم؟! چقدر اینا بزرگ و بلندن!
لبخند میزنم؛ ولی دلم میسوزه چون میدونم الان نیست! باز یه پیراهن دیگه برمیدارم، حس میکنم اون داره از تو کمد سرشو تکون میده.
- تو کوتولهای! پیراهن بلند نیست.
و من باهاش کلکل میکنم و میخندم؛ ولی همزمان بغضم میشکنه. دستام روی لباسها میچرخه و حس میکنم همه جا پر از خندهشه، شوخیهاش، دادهای کوچیکش، همهچی مثل الان در حال اتفاق افتادنه.
ولی وقتی چشمام رو باز میکنم، خونه ساکته، هیچکس اونجا نیست فقط منم و لباسها. یه بوی عطر میاد تو دماغم، پیراهنشو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.