• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میان نفس‌های خاکستری | نازنین رامی نیا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nazanin.raminiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 27
  • بازدیدها بازدیدها 401
  • کاربران تگ شده هیچ

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #21
- این وسایلا تو خونه‌ی پسر ما بوده، دیگه لازم نداریمشون.
سرمو بلند می‌کنم، نگاهش می‌کنم لبخند نمی‌زنم. نمی‌لرزم!
- پس فرهاد هم مال شما بود، نه؟ من فقط یه وصله بودم؟
پدرش اخم می‌کنه:
- پناه، احترام نگه دار ما داغداریم.
می‌خندم. بلند، تلخ!
- داغدار؟ داغدار کسیه که همه‌چیو پس نمی‌فرسته!
مادرش تند می‌گه:
- تو پاقدم نحسی داشتی! از همون اولم دلم راضی نبود.
یه چیزی تو سرم می‌شکنه. نه ترک؛ می‌شکنه! می‌رم جلو انگشت می‌گیرم سمتش:
- پس چرا پسرت عاشقم شد؟ چرا گفت تا پای مرگ دوستت دارم؟ یا اون موقع کور بودین، الان بینا شدین؟»
صداها می‌ره بالا حیاط پر از آدمه، پر از قضاوت!
نفسم تنده، سینه‌م می‌سوزه، دستام می‌لرزه. یه لحظه، نگاهم می‌افته به گوشه حیاط.
قوطی تینر!‌ همونی که صبح نقاش آورد برای رنگ زدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #22
- این وسایل تقصیر ندارن؛ ولی من دیگه تحمل ندارم سالم ببینمشون، وقتی من این‌جا دارم تیکه‌تیکه می‌شم!
مامانم گریه می‌کنه بین هق‌هق خفه‌اش می‌گه:
- تمامش کن!
می‌خوام جواب بدم، که یهو دستم محکم گرفته می‌شه. مهدی بود! دستم رو محکم گرفته، اون‌جوری که فقط برادر می‌تونه. داد می‌زنه:
- پناه! نگاه کن به من!
تقلا می‌کنم.
- ولم کن مهدی! ول کن!
صداش می‌لرزه ولی محکمه:
- نمی‌ذارم خودتو نابود کنی! به خاطر آدمایی که لیاقت اشکت رو هم ندارن.
اشکام بالاخره می‌ریزه! می‌گم:
- نمی‌فهمی؟ همه‌چیو ازم گرفتن!
مهدی سرشو میاره نزدیک گوشم:
-می‌فهمم؛ ولی اگه یه قدم دیگه بری جلو همه‌چی می‌ریزه رو سرت! اون‌وقت فرهاد چی؟ می‌خواستی اینو ببینه؟
اسم فرهاد، مثل سیلی می‌خوره تو صورتم! دستم شل می‌شه. قوطی تینر از دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #23
مهدی میگه:
-پناه، یه لحظه صبر کن!
ولی من فقط می‌گم، با صدای بریده:
-نه…دیگه نمی‌تونم بمونم…همین الان می‌رم!
مامانم جیغ می‌کشه، پر از نگرانی:
- پناه! مواظب خودت باش!
بیرون میرم قدمام سریع ولی لرزون! هوا می‌خوره تو صورتم، با خودم زمزمه می‌کنم:
- کاش همه چیز ورق بخوره!
سوار ماشین می‌شم فرمون زیر دستام می‌لرزه، با سرعت نفس‌گیری رانندگی می‌کنم. جاده پشت هاله اشک تار دیده می‌شه، اشک می‌ریزه و من حتی پاکش نمی‌کنم. ضبط روشنه صداش میاد توی ماشین، می‌پیچه تو سرم.
- ساعت دیواری، ساعت دیواری،
من عزیزم رفته، تو چرا بیداری!
نفسم بند میاد، انگار یکی نشسته رو سینه‌م.
با بغض داد می‌زنم:
- خفه شو…توروخدا خفه شو!
ولی صدا قطع نمی‌شه. هر کلمه‌ش انگار دقیقاً واسه من نوشته شده. دستم دور فرمون، محکم فشار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #24
دوباره عربده می‌زنه، صداش خش‌دار و بریده:
- نگاه نکن گاز بده همین الان!
ولی من تکون نمی‌خورم، دست‌هام روی فرمون خشکه نفسم یادم رفته. اون چشم‌ها یه لحظه منو می‌بره یه جای دیگه! نه فرهاد هست، نه آتیش، نه ساعت دیواری. فقط این نگاهه، که انگار مستقیم افتاده وسط روحم. لب‌هاش از درد می‌لرزه؛ اما هنوز پر از صلابت داد می‌زنه:
- می‌خوای بمیریم هردومون؟ حرکت کن لعنتی!
بالاخره پلک می‌زنم، نفس می‌کشم. دست‌هام روی فرمون جون می‌گیره؛ ولی هنوز چشم از چشماش برنمی‌دارم. انگار این شب، دقیقاً همین‌جا قراره مسیرم رو عوض کنه.
نمی‌دونم کی پام می‌ره رو گاز اصلاً تصمیمی تو کار نیست بدنم خودش حرکت می‌کنه؛ انگار مغزم قطع شده. ماشین با یه تکون خشن می‌پره جلو لاستیک‌ها جیغ می‌کشن، قلب من بلندتر! فرمون تو دست‌هام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #25
سعی می‌کنم با آب دهنم، گلوی بخت برگشته‌ام رو تر کنم. لرزون می‌گم:
- آره فکر کنم تیر خورده! حالش خوب نیست.
اون مرد خم می‌شه جلو، با صدای بریده و خشمگین:
- بهش بگو آدرس بده، سریع.
گوشی رو محکم‌تر می‌گیرم.
- می‌گه آدرس بده، فوری.
صدای کسی که اسمش کیان بود می‌لرزه:
- باشه گوش کن، می‌ری خیابون…کوچه سوم آخرش یه در آهنیه، همون‌جا وایسا.
ذهنم قفل کرده، ولی گوش می‌دم، همه‌چی رو حفظ می‌کنم. تماس رو قطع می‌کنم گوشی رو می‌دم دستش. چشماش نیمه‌بازه، نفسش می‌بره. با دندون‌قروچه می‌گه:
- گاز بده.
پام می‌ره رو گاز، همون لحظه صدای تیر میاد! قلبم می‌ریزه. جیغ می‌کشم ناخودآگاه:
- یا خدا.
فرمون رو می‌پیچونم، ماشین مثل یک گاو وحشی مسابقه ‌ای می‌پره جلو. اون مرد خم می‌شه، دستش رو محکم می‌کوبه به صندلی؛ یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #26
دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دم، شال رو محکم می‌کشم، گره می‌زنم. عربده دردناکی می‌کشه! نیم نگاهی به چهره رنگ پریده‌اش می‌ندازم، دستام پر از خونه! نفسم می‌لرزه.
آهسته می‌گه، انگار دیگه جون داد زدن نداره:
- خوبه…فقط برو…نذار وایسیم.
با صدای ترک‌خورده می‌گم:
- دارم می‌رم، دارم می‌رم. فقط…فقط نمیر!
یه خنده‌ی خیلی کمرنگ، خیلی تلخ میاد رو لبش. زیر لب زمزمه می‌کنه:
- هنوز نه…
پام رو دوباره می‌کوبم رو گاز، جاده جلو چشمام می‌لرزه. اون کنارم خیس عرق و خونه، و من وسط ترس و سرعت و شب، دارم برای زنده موندن یه غریبه می‌جنگم. جاده تموم شد، پیچ آخر کیان از پشت تلفن هدایت می‌کنه. می‌زنم کنار نفسم بریده، دستام میلرزه! ماشین رو خاموش می‌کنم. اون مرد خم شده، خون از پاش هنوز می‌ریزه، عرق روی پیشونیش می‌درخشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #27
نگاهش سرد و حرفه‌ایه نه سلام، نه سؤال. کیف رو می‌ذاره زمین، زانو می‌زنه کنار پای اون مرد. همون لحظه می‌فهمم دکتره. پاچه شلوارش رو با قیچی می‌بره و کنار می‌زنه. خون تازه می‌زنه بیرون!
اون مرد یه‌دفعه کمرش رو قوس میده، دستاش مشت می‌شه. اولین فریاد تو فضا می‌ترکه. هیچی نمی‌گه، فقط فریاد‌های دردناک می‌کشه!
دکتر بدون مکث، بدون نگاه، ابزارشو در میاره،
نه بی‌حسی، نه آمادگی. دستش میره تو زخم!
فریاد بعدی بلندتره، بدنش از درد می‌پیچه. عرق از سر و صورتش می‌ریزه!
من خشکم زده. نه جلو می‌رم، نه عقب، فقط نگاه می‌کنم.
تلفن تو دستم شروع می‌کنه به لرزیدن، اسم مهدی میاد بالا قطع می‌کنم. دوباره زنگ می‌خوره، این‌بار مامان بود. ساعت گوشه دیوار رو می‌بینم، دو و خورده‌ای از شب!
نگاه از صحنه برنمی‌دارم، دکتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Nazanin.raminiya
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
339
پسندها
2,866
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #28
دیگه چیزی نمی‌گه، فقط نفس می‌کشه سنگین، داغ، بریده. من همون‌جا ایستادم، نه جلو میرم، نه عقب. احساس می‌کنم وارد جایی شدم که مال من نیست!
ولی یه چیز تو سینه‌م تکون خورده، نه دلسوزی، نه ترس، یه درد آشنا خیلی آشنا. چند قدم عقب میرم، نمی‌خوام اون‌جا بمونم. دوباره چشم‌هاش آروم می‌جنبن صداش میاد، تقریباً ناپیدا:
- نرو.
و من، بی‌این‌که بدونم چرا؟ بی‌این‌که حتی تصمیم بگیرم، همون‌جا می‌مونم. در که باز می‌شه، قلبم تو سینه‌م می‌تپه کیان وارد می‌شه، چشم‌هاش سریع می‌گرده اتاق رو زیر نظر می‌گیره. نگاهش به اون مرد خیس عرق و خون‌آلود می‌افته، بعد سریع نگاهم می‌کنه:
- وضعش چطوره؟
دستام می‌لرزه می‌خوام شروع کنم؛ ولی نفس کم میارم. لبام خشک شده! با صدای لرزون می‌گم:
- یه مرد تیر خورده من… من… دیدمش وسط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Nazanin.raminiya
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا