• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لمس عاشقانه‌هایت | بیتا فولادی کاربر یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bita18
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 297
  • کاربران تگ شده هیچ

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
لمس عاشقانه‌هایت
نام نویسنده:
بیتا فولادی
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی
(در حال نقد)


کد رمان: 5762
ناظر: @~•°REZ-FA°•~


خلاصه:
عشقی در فراز و فرود رسیدن و نرسیدن، دختری که در میان دو مرد گرفتار شده، یکی را می‌پرستد و از دیگری متنفر است، یکی اجبار است و دیگری اقرار و حال باید دید، تن به عشقش می‌دهد و با خانواده می‌جنگد، یا زور بر عشق پیروز می‌شود و با تنفر همگام می‌شود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Wiseguy

کاربر برتر
سطح
35
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
2,273
پسندها
30,861
امتیازها
64,873
مدال‌ها
33
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Wiseguy

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3
آفتاب سوزان، عرق بر پیشانی‌اش نشانده بود، کوله‌ بار سنگین پشتش، لب‌های خشکیده و پاهای زخم شده‌اش، باعث می‌شد نتواند به درستی از کوه بالا برود!
گیوه‌های مخصوص لباسش، پاره بودند و با برخورد بر سنگلاخ‌های کوه، پاهایش را زخم می‌کردند!
دیگر توان حمل بار را نداشت، دست‌هایش از رمق افتاده و به گز-گز افتاده بود، از درد کمرش، اخم در هم کشید و چهره‌اش را جمع کرد.
- روژمان؟! روژمان؟!
با صدای سعید، که نزدیک به نوک قله بود، کمی سر سنگین شده‌اش را بلند کرده و به او خیره شد.
- بله؟!
سعید، که از خستگی بار روی دوشش را زمین گذاشته بود، پشت دستش را بر پیشانی به عرق نشسته‌اش کشید، گیوه‌هایش را از پا بیرون کشیده و سنگلاخ های جمع شده درونش را بر زمین انداخت.
- بیام کمک؟!
روژمان، توان نفس کشیدن نداشت. امّا از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
روی زانو نشسته، مشغول خوردن چای درون فنجان کمر باریک بود! چای گلاب طعم دلچسبی داشت و بعد از آن همه خستگی، حالش را بهتر می‌کرد!
ریش‌های بلندش را دستی کشیده و استکان را درون نعلبکی گل سرخ گذاشت، پاهای زخم آلودش را نگاهی کرد و از دیدن زخم بزرگ زیر پایش، اخم در هم کشید.
زخم خون آلود، که خون‌های دورش خشک شده و پاهایش را آزار می‌داد!
- روژمان؟! پاهات درد می‌کنه؟!
روژمان سر بلند کرده و به دایه‌اش خیره شد، دایه لباس کردی مشکی به تن داشت و دستمال مشکی رنگ با گل‌های صورتی که دور سرش بسته بود!
- یکم زخم شده، چیزی نیست!
دایه کنارش نشسته و پای راستش را با دست گرفت!
- ببینم پاهات رو روله؟!
روژمان پاهای زخم‌آلودش را کمی جلو کشید، تا در دید‌ دایه‌اش قرار گیرد، دایه با دیدن کف پای روژمان، که به شکل کامل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
هناس چهره در هم کشیده و انگشتش را بند لباس کردی شیری‌اش کرد، آن‌قدر حرصی بود که چشمانش را در حلقه چرخانده و مشتش را مدام در لباسش جمع می‌کرد!
- مامان مگه تا حالا من رو ندیدن، تو رو خدا ولم کن، بابا دیوونه‌ام کردید، چرا دست از سرم بر نمی‌دارید؟!
هر چه می‌گذشت، صدایش بالاتر رفته و کم-کم تبدیل به فریاد شد، این مدت آن‌قدر مورد آزار و اسرار قرار گرفته بود، که دلش می‌خواست گلدان روی میزش را روی سرش کوبیده و خود را خلاص کند!
مادرش، با نگرانی از شنیدن صدای هناس، توسط خانواده هیوا، اخم در هم کشیده و انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌ گذاشت!
- هیس! می‌شنون!
هناس دیگر، کنترلش را از دست داده و توان سخن گفتن نداشت، قلبش در سینه بی‌قراری می‌کرد و گلویش از فریادی که زده بود، درد می‌کرد!
- به درک، بزار بشنون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
فلش‌بک به گذشته (دیدار ملاقات)
آفتاب سوزان، چشم‌هایش را آزار می‌داد، اوایل تابستان و این گرما طبیعی بود! اما باز هم، گرما باعث سر دردش می‌شد!
نگاه از آسمان آتشین گرفته و عرق روی پیشانی‌اش را با دستمال گلدوزی شده و بنفش در دستش پاک کرد!
- خانم خوبید؟!
گرما، کم‌کم داشت کار خودش را می‌کرد و سر درد، بر جانش رسوخ کرده بود!
- نه خیلی گرمم، بیا برگردیم، بی‌خیال قدم زدن!
روژان سری تکان داده و راه برگشت را در پیش گرفتند، سر دردش مدام بیشتر می‌شد و حالش را ملتهب کرده بود!
- خانم جون، اون‌جا رو نگاه!
رد انگشت اشاره روژان را گرفته و به دو پسری دوخت، که مشغول صحبت با یکدیگر بودند، روژان لبخندی زده و گفت:
- این پسر که موهاش بور، خواستگارم! ولی... ولی راستش مامانم... .
روژان سرش را به نشانه غم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
ساعت از نیمه‌های شب گذشته بود، روژمان اما خواب به چشمانش حرام شده و گویا قصد بسته شدن نداشت!
همیشه تابستان‌ها، روی پشت‌ بام کوچک خانه می‌خوابید و به آسمان صاف روستا خیره می‌شد!
ماه درون آسمان خودنمایی می‌کرد و روژمان در خیالات خود می‌اندیشید، که هناس حتی از ماه در آسمان هم زیباتر است!
ستاره‌های چشمک‌ زن را از نظر گذرانده و پتوی نازکش را اندکی پایین‌تر آورد، صدای پارس سگ‌ها گاهی به گوش می‌رسید و شاید فقط این صدا بود، که سکوت شبانه روستا را بر هم می‌زد!
کاش دلدادگی به دست خودش بود، تا انتخاب دل وامانده‌اش دختر باشار خان، نبود!
اما چه می‌کرد که در چشمان میشی‌ رنگ هناس، گم گشته و تلاش برای فراموشی‌اش، آب در هاون کوبیدن بود!
دستش را زیر سر گذاشته و دست دیگرش را بالا گرفته بود، انگشت شصت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
روژمان، از خانه خارج شده و بی‌هدف، روستای کوچک را دور می‌زد و بغضش را در گلو خفه می‌کرد! حس می‌کرد، غرورش خش برداشته و یک زخم عمیق به رویش جای خوش کرده، کاش دایه می‌فهمید ‌ که با حرف هر چند، بی منظورش، باعث شکستن کمرش شده بود!
او که صبح تا شب، شب تا صبح همچو مرغی بال و پر کنده، به دنبال تکه‌ای نان بود، حقش این نبود که دایه فروختن النگوهایش را برای خرج میهمانان پیشنهاد دهد!
دستانش از کوله‌های سنگینی که هر بار جابه‌جا می‌کرد، پینه بسته بود! جوان‌های هم‌ سن و سال او در روستا، زندگی می‌کردند و هفته‌ای دو بار به شهر می‌رفتند، آن وقت او باید فقط برای خریدهای خانه به شهر می‌رفت!
چه کس حال یک کول‌بر را درک می‌کرد؟! حال پسری بیست و سه ساله که با وجود آن شغل سخت، همیشه هشتش گرو نهش بود؟!
دست روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
آیرین، وارد آشپزخانه شده و نگاهش را به هناس دوخت، ابروهایش یک‌ دیگر را در آغوش گرفته و آرواره‌هایش، از خشم روی هم‌ نشست!
- هناس؟!
هناس، برگ ریحان را از ساقه جدا کرده و نگاه بی‌خیالش را، به مادرش که با غضب به او خیره بود، دوخت.
- بله؟!
آیرین، کلافه لب زیر دندان کشیده و صدایش را بالا برد!
- اینجا چه غلطی می‌کنی؟!
هناس کلافه چشم چرخانده و لب‌هایش را تر کرد، می‌دانست مادرش اگر بفهمد که باز هم برای کمک به بی‌بی گل و بقیه، به آشپزخانه آمده خشمگین می‌شود!
- اومدم کمک بی‌بی گل و بقیه!
آیرین به سمت هناس رفته و بازویش را در دست گرفت، او را از روی صندلی بلند کرده و گفت:
- می‌دونی اگه بابات بفهمه میای کمک خدمه، چی‌کار می‌کنه؟!
هناس اخم کرده و سعی کرد، بازویش که در حال له شدن بود را، از دست مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #10
ماشین سعید، مقابل خانه منتظر بود، تا میهمامانان روژمان را به ترمینال برساند، کیان باز هم از روژمان و دایه‌اش تشکر کرد، امّا خواهر و مادرش تنها به تکان دادن سر اکتفا کردند!
آب درون کاسه گل‌دار را، روی زمین ریخت، ولی نه پشت سر میهمان‌هایشان! کیان پسر بدی نبود، امّا مادر و خواهرش به شدت افاده‌ای بودند و همین، روژمان همیشه ساکت را کلافه کرده بود!
نفسی آسوده کشیده و وارد خانه شد، امروز را باید استراحت می‌کرد و فردا برای کار راهی می‌شد!
خستگی همیشه در جانش بود، امّا چاره‌ای نداشت، باید جوری زندگی را می‌گذراند!
صدای بسته شدن درب خانه، نشان از ورود دایه می‌داد، دایه بیچاره در این مدت برای میهمان‌هایش سنگ تمام گذاشته بود، اما هر کسی نمی‌تواند قدردان محبت باشد!
- دایه کاری داری بگو، کمکت کنم!
دایه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا