- تاریخ ثبتنام
- 26/9/20
- ارسالیها
- 2,797
- پسندها
- 35,265
- امتیازها
- 66,872
- مدالها
- 58
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #1

به خوبی به یاد دارم بهار که به شهر میرسید.
شکوفهها که به آفتاب سلام میدادند و صدای خروش رودخانه، طبیعت را برمیداشت، وقتی با شادی نوید سبز شدن پونههای آبی را به پدربزرگم میدادم؛ بوسهای به مهر بر گیسوانم میزد و آه میکشید؛ که دریغا زندگانی! که گل از خاک رویید و دریغ از انسان که از خاک نمیروید.
بچه بودم! چه میفهمیدم چه غمی در صدایش خفته! من از زیبایی بهار میگفتم و او آه میکشید؟ هیچ درک نمیکردم، درک وسعت دنیا، برایم سخت بود!
اما حالا که به جبر روزگار، بزرگی را چشیدهام،
حالا که دوباره صدای بلبل در میان درختان، به ریتم شادی به گوش میرسد؛ حالا که در هر نفس، بوی بکر بهار، مشامم را پر میکند، من هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش