• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه ارور چهارصد و چهار | ویدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vida1
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 222
  • کاربران تگ شده هیچ

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
456
پسندها
2,207
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #11
روی صندلی عقب ماشین لم داده بودم. آن‌قدر که وقتی پدرم از روی عادت، آیینه‌ی وسط ماشین را نگاه می‌کرد تا چشمانش با چشمانم تلاقی پیدا کنند، دیگر نمی‌توانست مرا ببیند. پدر و مادرم تمام مسیر را گرم حرف زدن بودند؛ اما من چیزی نمی‌شنیدم. نمی‌خواستم هم بشنوم. فقط می‌دانم که بحث به‌قدری جدی بود که مادرم کاملاً برگشته بود سمت پدرم و موقعی که او درحال تکان دادن دست راستش سخن می‌گفت، پوست لبانش را می‌جوید و با انتظاری عجیب منتظر تمام شدن جملات پدرم می‌ماند. حتی چندبار دستش را برای ساکت کردنش بالا می‌برد و با حرص شروع به حرف زدن می‌کرد. چشمانم مدام بین آن دو و درختانی که به سرعت ازشان رد می‌شدیم در حرکت بودند. سرم را به پنجرهٔ ماشین تکیه داده بودم و هرگاه حتی کلمه‌ای دعوایشان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

vida1

ناظر رمان
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
10/3/24
ارسالی‌ها
456
پسندها
2,207
امتیازها
12,383
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
در حیاط خانه‌ی مادربزرگم مثل همیشه باز بود. مثل ده‌ها خانه‌ی دیگر در آن حوالی که هریک به دلیلی متفاوت، نیم‌وجب در خانه‌شان را باز می‌گذاشتند. از حیاط چشم‌نواز و پر از دار و درخت که گذشتم، آرام دستم را سمت ایرپادم بردم و اول سمت راستی را در آوردم و بعد سمت چپی را. چشمانم ناخواسته و بی‌هیچ دلیل مشخصی، مملو از اشک شده بودند. خیلی‌وقت نبود که از بوی تن مادربزرگم دور بودم؛ اما گویا دلتنگی‌ای وصف ناشدنی، بغض شده بود و همانند خار در گلویم فرورفته بود. پدر و مادرم جلوتر از من، در چوبی و زهوار دررفته‌ٔ هال را زدند و طولی نکشید که سر بی‌حجاب عمه نازی از در بیرون آمد. بعد از دیدن پدرم، آرام در را کامل باز کرد و با صدایی جیغ‌جیغو گفت:
- داداش پدرام!
پدرم لبخندی زورکی روی لبانش جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Sydney

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا