- تاریخ ثبتنام
- 10/3/24
- ارسالیها
- 456
- پسندها
- 2,207
- امتیازها
- 12,383
- مدالها
- 11
- نویسنده موضوع
- #11
روی صندلی عقب ماشین لم داده بودم. آنقدر که وقتی پدرم از روی عادت، آیینهی وسط ماشین را نگاه میکرد تا چشمانش با چشمانم تلاقی پیدا کنند، دیگر نمیتوانست مرا ببیند. پدر و مادرم تمام مسیر را گرم حرف زدن بودند؛ اما من چیزی نمیشنیدم. نمیخواستم هم بشنوم. فقط میدانم که بحث بهقدری جدی بود که مادرم کاملاً برگشته بود سمت پدرم و موقعی که او درحال تکان دادن دست راستش سخن میگفت، پوست لبانش را میجوید و با انتظاری عجیب منتظر تمام شدن جملات پدرم میماند. حتی چندبار دستش را برای ساکت کردنش بالا میبرد و با حرص شروع به حرف زدن میکرد. چشمانم مدام بین آن دو و درختانی که به سرعت ازشان رد میشدیم در حرکت بودند. سرم را به پنجرهٔ ماشین تکیه داده بودم و هرگاه حتی کلمهای دعوایشان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش