• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بژیان | ساناز توکلیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع t_sanaz_t
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 410
  • کاربران تگ شده هیچ

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #11
وارد هتل آژمان که می‌شوم گویی از مرزهای زمان و مکان عبور کرده‌ام؛ درِ ورودی چون آستانه‌ی آرامشی باشکوه، با انحنای نرم و نورپردازیِ حساب‌شده، آدم را به جهانی دیگر دعوت می‌کرد؛ جهانی که در آن، شتاب خیابان بیرون پشتِ درها جا می‌ماند. این‌جا هتل نیست، بلکه قصیده‌ای است که با سنگ، شیشه و نور نوشته شده است.
به محض ورود، شکوهِ سقف‌های بلند و سر به فلک کشیده، انگار در آغوشم می‌گیرد؛ گویی آسمانی از بلور و فولاد بر سر گسترده شده تا عظمتِ معماری را به رخ بکشد. نورپردازی‌ها، نه به عنوان ابزاری برای روشنایی، بلکه همچون رقصندگانی نامرئی، بر سطوح صیقلی مرمر و سنگ‌های گرانیت می‌لغزند و سایه و روشن‌هایی خلق می‌کنند که هر گوشه را به یک تابلوی سورئال بدل کرده است.
در فضای سالن اصلی، سکوت سنگین و باوقار،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #12
تلفن زنگ می‌خورد. بر می‌دارم. همین که بفرمایید می‌گویم صدای دستوری فرد پشت خط مبهوتم می‌کند:
- بیا اتاقم.
بیتربیت آداب معاشرت را هم بلد نیست. ریئسم هست و نباید با او لجبازی کنم ولی نمی‌توانم دیگر! می‌گویم:
- سرم شلوغه جناب شمس.
بی‌خیال می‌گوید:
- من شلوغ پلوغ حالیم نی فرشته! پنج دیقه بهت وقت میدم، اومدی، که هیچی؛ پنج دیقه شد شیش دیقه، نیومدی با اون روی سگی من آشنا میشی خوشگله.
و قطع کرد!
چه گفت؟ خوشگله؟ کجای دنیا رئیس‌ها با کارمندانشان این‌گونه صحبت می‌کنند؟ فرشته چه بود دیگر؟ بارها مرا با این نام صدا زده! من آخر از دست این بشر سر به بیابان می‌گذارم.
نغمه می‌گوید:
- کی بود؟ چرا یجوری شدی!
نمی‌دانم چرا بقیه رزرواسیون‌های شیفت ما با من و نغمه ارتباط چندانی نمی‌گرفتند!
حینی که از جایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ~Alaa

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #13
یک هفته از آن روزی که آقای لات آن پیشنهاد را داد می‌گذرد و من چه کردم؟ بله همان‌طور که خودش گفت وسایلم را جمع کردم و هری!
پدرم با یک تلفن می‌توانست حلش کند اما نمی‌خواستم بیشتر از این پدرم کمکم کند؛ آخر که خودم باید گلیمم را از آب بیرون می‌کشیدم. ضمن اینکه غرورم اجازه نمی‌داد که به پدرم بگویم به آقای لات بخاطر من رو بزند. همینم مانده بود، اگر این کار را می‌کردم سیاوش تا قیام قیامت تیکه‌اش را می‌پراند؛ مرض دارد خب.
در این هفته فقط یک‌بار چشمم به جمال آقای لات روشن شد و دیگر او را ندیدم و امیدوارم هرگز هم نبینمش.
این هفته جز کلاس‌های دانشگاهم کار دیگری نداشته‌ام. البته که بیکار هم ننشستم و به هر هتلی که برای رزرواسیون آگهی داده بودند، برای کار زنگ زدم اما تا اسمم را می‌گفتم تلفن رویم قطع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ~Alaa

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #14
عصبی شده‌ام اما نمی‌خواهم سیاوش متوجه این موضوع شود؛ پس تایپ می‌کنم:
- میشه، همیشه این‌جوری نمی‌مونه.
شاید بین دیدن و خواندن و پاسخش یک دقیقه زمان بود و با جوابی که داد کپ کردم. گفته بود جون. روانی بود؟ اصلاً دوست ندارم با او دم‌خور شوم. گوشی را خاموش می‌کنم و به آشپزخانه می‌روم. املت درست می‌کنم و خیار و گوجه قاچ می‌کنم و همراه سبزی و نان سنگک روی میز می‌گذارم؛ ترکیب دوست داشتنی‌ام.
می‌روم گوشی‌ام را از روی مبل برمی‌دارم و به آشپزخانه بر‌می‌گردم؛ همراه غذا خوردن باید فیلم دید.
نوتیف سیاوش را از روی صفحه اسکرین می‌خوانم:
- شام چی داری؟ گشنمه.
از همان‌جا بدون این‌که وارد صفحه چتش شوم می‌نویسم:
- کوفت.
***
به تصویرم درون آینه خیره می‌شوم و لبخندی از روی رضایت نسبت به لباس‌هایی که پوشیده‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ~Alaa

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #15
بی حوصله می‌گویم:
- آقای شمس من دیرم شده، خدانگهدار.
به سمت آسانسور می‌روم و همکف را فشار می‌دهم. در آسانسور در حال بسته شدن است که سیاوش خود را درون کابین آسانسور می‌اندازد. سعی می‌کنم اصلاً نگاهش نکنم. آسانسور که می‌ایستد هردو بیرون می‌آییم. وارد کوچه می‌شویم من برنامه اسنپ را باز می‌کنم که اسنپ بگیرم. ماشینی جلوی پایم توقف می‌کند. سیاوش است. شیشه سمت شاگرد را پایین می‌آورد:
- بپر بالا.
با لبخندی می‌گویم:
- نه ممنون مزاحم نمی‌شم.
و در دل خدا خدا می‌کنم برای رساندنم بیشتر اصرار کند که باز هم بیشعوری را به حد اعلا می‌رساند و پایش را روی گاز می‌گذارد و می‌رود. همین‌طور خشکم زده و ماشینش را نگاه می‌کنم که دنده عقب می‌گیرد و برمی‌گردد. بازهم جلوی پایم می‌ایستد.
خم می‌شود تا به من دید داشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #16
بعد از دانشگاه تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم تا با خیالی آسوده فکرهایم را بکنم؛ در اصل دستیار مدیرعامل هتلی به بزرگی هتل آژمان شدن کم چیزی نبود؛ پلی بود سوی آرزوهایم؛ اما دستیار سیاوش شدن سخت بود؛ سیاوش آدمی عجیب بود، آمد و در کمتر از یک هفته تمام زندگی‌ام را کنفیکون کرد؛ ضمن این‌که بابا گفت از او دور بمانم؛ اما هرکاری که می‌کنم آخرش تمام راه‌هایم ختم می‌شود به سیاوش شمس حتی در طول یک‌ساعتی که قدم می‌زدم یک ثانیه هم فکر رد کردن پیشنهاد سیاوش به ذهنم خطور نکرد. من به چند دلیل مجبورم که پیشنهادش را قبول کنم و کوچکترین دلیلش همین یک هفته خانه‌نشین شدنم است و بزرگترین دلیلش فهمیدن اینکه سیاوش دقیقا کیست و چه ارتباطی می‌تواند به بابا و عمو احمد داشته باشد؛ اصلا از همه اتفاقات هم که بگذریم حالِ آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا