• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بژیان | ساناز توکلیان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع t_sanaz_t
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 410
  • کاربران تگ شده هیچ

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
بژیان
نام نویسنده:
ساناز توکلیان
ژانر رمان:
عاشقانه، معمایی، اجتماعی
کد رمان: 5781
ناظر: @Ala.Rigi


خلاصه: دختری که درصدد مستقل شدن است، تمام تلاش خود را می‌کند که سر پا بایستد و در مقابل ناملایمات کمر خم نکند؛ در این میان پسری زخم خورده برای گرفتن انتقام زندگی از دست رفته‌اش پا به زندگی دخترک گذاشته و بدون در نظر گرفتن این‌که دخترک نقشی در اتفاقات گذشته نداشته و حتی رازهای گذشته را نمی‌داند، او را محکوم به آزار می‌کند و اورا وسیله‌ای برای انتقامش قرار می‌دهد و اتفاقی می‌افتد که...
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,906
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.


نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #3
به توکل نام اعظمت، بسم الله.

مقدمه:

بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

با خودم گفتم بگیرم دست یا جان تو را؟
اختلاف حرف دل با عقل صدفرسنگ بود

گر چه دستت را گرفتم باز هم قانع نشد
تا نبخشیدم تو را، دل همچنان دلتنگ بود

چون در آغوشت گرفتم خنجرت معلوم کرد
بر زمین افتادن شمشیر، خود نیرنگ بود

من پشیمان نیستم، اما نمی‌دانم هنوز
دل چرا در بازی نیرنگ‌ها یکرنگ بود

در دلم آیینه‌ای دارم که می‌گوید به آه

در جهان سنگدل‌ها کاش می‌شد سنگ بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل یک:
بر زمین افتاد شمشیرت ولی چون جنگ بود
بر تو می‌شد زخم‌ها زد، بر من اما ننگ بود

***
صدای زنگ تلفنم بلند می‌شود. با کف دست به پیشانی‌ام می‌کوبم و هول زده بدون این‌که نگاهی به مخاطب بیندازم رد تماس می‌زنم.
استاد که با صدای زنگ تلفن ساکت مانده بود بدون این‌که به شخص خاصی اشاره کند می‌گوید:
- این آخرین باریه که میگم و دیگه‌ هم تذکر نمی‌دم؛ گوشیاتون رو قبل اومدن به کلاس سایلنت کنید.
و باز به تدریسش ادامه می‌دهد.
صدای ریز خنده بغل دستی‌ام بلند می‌شود. بر می‌گردم و خیلی آرام رو به او پچ می‌زنم:
- عه یکتا نخند الان می‌فهمه من بودم.
من در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #5
حینی که موهایم را با یک دست به زیر مقنعه می‌فرستم می‌گویم:
- فرمودید برای چه تاریخی می‌خواید؟
صدای ظریف زن از پشت خط به گوشم می‌رسد:
- برای بیست و ششم همین ماه.
تاریخ رزرو هتل برای جشن‌ها را چک می‌کنم. وقتی می‌بینم این ماه کاملاً پر است به زن اطلاع می‌دهم و قطع می‌کنم.
صدای زنگ تلفنم بلند می‌شود. نگاهی به صفحه‌‌اش می‌اندازم و با دیدن مخاطب پشت خط رو به نغمه می‌گویم:
- توروخدا حواست باشه می‌دونی من تک بعدیم تلفنو جواب بدم دیگه هیچی نمی‌فهمم.
نغمه سری تکان می‌دهد.
- خیلی خب فقط سریعتر تمومش کن میبینی که این‌جا غلغله‌ست.
بوسی برایش می‌فرستم و تلفن را جواب می‌دهم:
- سلام عشق من، قبل از این‌که بگی خودم میگم بخدا سرم شلوغ بود نتونستم بگیرمت.
با خنده می‌گوید:
- علیک سلام پدرسوخته؛ چرا مادرت زنگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #6
- زنگ زده بودم به بابا... اوم... نه نه اون زنگ زد.
پوف کلافه ای می‌کشم:
- الان واقعاً مهمه که کی به کی زنگ زد؟
نهان:
- خب بابا وایسا بگم. بابا گفت آقای مجیدی سهم خودشو از هتل فروخته. می‌دونی که سهم آقای مجیدی از همه سرمایه گذارا بیشتره.
بابا گفت یه مرد جوون سهمشو خریده خودشم قراره مدیر عامل شه. وای زحل برو تو کارش مخشو بزن. به جان خودم یدونه از اون خنده‌های خوشگلت بکنی عنان از کف میده.
خنده‌ام می‌گیرد:
- مطمعنی گفت یه مرد جوون؟
نهان کلافه پوفی می‌کشد:
- خیلی خب دروغ گفتم.
موشکافانه می‌گویم:
- تو توی هتل کار نمی‌کنی و بابات به تو گفته؛ من توی هتل کار می‌کنم و بابام چیزی بهم نگفته؛ جالب نیست؟!
نهان خمیازه‌کشان می‌گوید:
- به منم نمی‌خواست بگه؛ گفت چند روز دیگه با عمو مرتضی می‌خوان بیان منم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای همه در آمده بود؛ گویا نیم ساعت تاخیر سرمایه گذار جدید به مزاج هیچ‌کس خوش نیامده بود.
صدای غر غر حضار اتاق کنفرانس را پر کرده بود. در این بین در باز شد و مردی جوان وارد شد. همه به یک‌باره ساکت شدند و محو او گشتند، من هم تا چشمم به چشم او افتاد مانند بقیه مات ماندم. همه ما به اندازه‌ای زیبایی دیده بودیم که در مقابل زیبایی‌ها عادی برخورد کنیم اما چشمان این جوان رشید جاذبه‌ای داشت که نگاه گرفتن از آن غیر ممکن بود؛
تا به خودت می‌آمدی در چشمان سیاهش غرق می‌شدی و تنها جمله فتبارک‌الله احسن الخالقین در ذهنت تکرار می‌شد.
با صدای بمِ جوان همه سعی کردند در مقابل او عادی برخورد کنند:
- سلام بر داداشا و آبجیای... نه نه چیز سلام بر حضار محترم.
این را می‌گوید و برمی‌گردد به جوانی که کنارش بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #8
همه خاموش و مسکوت نشسته بودند تا جناب شمس خود را معرفی کنی اما گویی قصد نداشت دهانش را به گفتن حرفی باز کند.
آقای مجیدی به حرف آمد و روبه جناب شمس گفت:
- آقای شمس شروع نمی‌کنید؟ همه منتظر شمان!
لب که باز کرد حاضرم قسم بخورم که همه نا امید شدند از شریک جدیدشان.
- چی بگم؟ سیاوشم، اینم داشم سیامک. حالا با سیامکم آشنا نشید خیالی نی چون قراره من با شما همکاری کنم؛ افتاد؟
چه لات! تنها چیزی که در وصف او می‌توانم بگویم همین است. به واکنش‌ بقیه دقت می‌کنم. مجیدی مانند سکته زده ها،سیامک متاسف، و بقیه هم مثل من با بهت خیره او بودند؛ بابا و عمو احمد نیز در این باغ‌ها نبودند. امروز این‌ها یک چیزی‌شان می‌شد.
کسی لب به اعتراض گشود:
- ما هنوز همکاری با شمارو قبول نکردیم؛ درست نیست آقای مجیدی؟
مجیدی پوف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #9
با مورد خطاب قرار گرفتنم وقتی دیدم پدرم هیچ‌کاری نمی‌کند لازم دیدم خود را معرفی کنم:
- زحل شرقی هستم. رزواسیون هتل. اگر هم براتون سواله که چرا در این جلسه حضور دارم باید بگم خواست پدرم بود.
و به بابا اشاره می‌کنم
لبخندی مسخره به لب می‌نشاند.
- زحل مگه سیاره نبود؟
سیاوش شمس در یک کلام پررو بود و بی ادب، لات را هم که دیگر نگویم! تا به این‌جای آشنایی با او چیزی که فهمیده بودم همین بود.
از عصبانیت گر می‌گیرم.
- الان که مشاهده می‌کنید، اسم آدم هم هست.
با تفریح و سرخوشی می‌گوید:
- به حوری بیشتر می‌خوری تا آدم.
یک آن همه مات ماندیم! مور مورم می‌شود.
انگار آقای شمس علاوه‌بر این‌که پررو و بی ادب است زیادی دریده و بی پرواست.
فکر کردم الان بابا عصبانی می‌شود اما انگار اصلا در این وادی‌ها نبود.
آقای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t_sanaz_t

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/4/26
ارسالی‌ها
18
پسندها
87
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #10
با صدای وحشتناکی از خواب می‌پرم. یک ساعت شده که خوابیدم؟ نمی‌دانم! بلند می‌شوم و ترسان و لرزان با تپش قلبی که اوج گرفته گوشی‌ام را نگاه می‌کنم؛ ساعت دو و سیزده دقیقه صبح است. از اتاق خارج می‌شوم. جای جیغ وحشتناکی که با آن از خواب پریدم را آهنگی شاد با ولومی سرسام‌آور گرفته.
از چشمی در به بیرون نگاه می‌کنم. هیچ‌کس بیرون نیست. جای ترس را عصبانیت می‌گیرد. آخر این وقت شب وقت آهنگ گوش دادن است آن هم با این ولوم؟ لعنت آمون بر مردم آزار.
در را که باز می‌کنم منشا صدا مشخص می‌شود. بله! این یکی هم زیر سر دردسر های این روزهایم است؛ چشم شهلا، بی‌کلاس و بی‌شخصیت، لاتِ بی ادب, جناب سیاوش شمس! با عصبانت به سمت درِ خانه‌اش هجوم می‌برم و با تمام قوا مشت‌هایم را به در بی نوا می‌کوبم. بعد از چندین بار در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا