- تاریخ ثبتنام
- 13/7/19
- ارسالیها
- 5,443
- پسندها
- 32,814
- امتیازها
- 80,773
- مدالها
- 51
- سن
- 21

...من، برای کشتن مردم قبیلهیی که برادرهایم را کشتهاند، هیچ قاعده و قانونی را نمیپذیرم. این را بدانید، و برای همیشه بدانید! در میان شما، رسم بر این است که دشمن را، هنگامی که بیخبر، پشت به شما دارد، نزنید. قانون شما، ازپشتزدن دشمن را خلاف میداند؛ امّا من، دشمنانم را از هر چهار طرف میزنم، بهخصوص از پشت؛ چراکه اگر قرار باشد همهٔ نامردها بزنند و بعد پشت کنند تا در امان بمانند، دنیا پُر میشود از نامردانی که به دنیا پشت کردهاند. گالاناوجا میگوید: دشمن، پشت و رو ندارد، و تنها قانون میان دشمنان، نابودکردن است نه چیزی دیگر…

خندهیی که یک دوست را برنجاند، از گریستن دردناکتر است.
روش من خیلی وقته اینه 🤣کم عقلان را عقل باید بخشید نه اطلاع، که اطلاع مغز پوک را پُر نمیکند بَل میخراشد و میتراشد.
و روش خیلیای دیگه اینه:تو، خوب نمیدانی میرناصر، چیزی را میدانی که برای تو خوب است...
انشاالله چیز خوبیه...میرمَهنا میگفت: قرنهاست که ما، ملّتِ فردا هستیم. در زندگی غمانگیزمان، امروزْ نداریم، و همه چیزمان شده: انشاءاللّه دُرُست خواهد شد، برادر!
_ هر آشنایی تازه اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظیست.
ما هرگز از آنچه نمیدانستیم و از کسانی که نمیشناختیم ترسی نداشتیم. ترس، سوغاتِ آشناییهاست.
در تالارِ بزرگِ هر ندامت، ازدسترفتهها و بهدستنیامدهها در کنار هم میرقصند.
پسرکی زمین میخورَد. مردی صدایش را بلند میکند نه پسرک را.
کجا هستی؟ ــ توی باغ، خانم! دنبال پروانه میگردم. ــ برو بیرون سراغ پروانههایت! تو هیچوقت چیزی نخواهیشد. آنچه هنوز تلخترین پوزخندِ مرا...
من از درون مشتعلم...
حتماً زخمی هست،که دردی هست...
شبها آنقدر بههم شبیهَند که آدم میتواند یکشنبه را با چهارشنبه اشتباه کند.
هیجان و ماجرا از زندگیِ همهی ما رانده شده و در وسائل ارتباط جمعی اجتماع کرده.
جنگ، آنجاست، ماجرا، آنجا، عشق، آنجا، و رنج نیز آنجا - در تصویر، در صوت و در حروفِ ریز و درشت.
زندگی، جریانِ سادهی مکرّری دارد.