بعد از آن، چند هفتهای بیرون نرفتم.
تمام مدت در حالی که پیژامه به تن داشتم در آپارتمان میماندم و روزی حداقل دوازده بار غذا سفارش میدادم و فقط برای آرام کردن ذهنم قسمتهای قدیمی سریال آفیس را بارها و بارها تماشا میکردم، به طوری که میتوانستم موبهمو گفتوگوها را از حفظ بگویم. در این مدت مطالعه هم کردم.
- وقتی یه جمله خوب میخونم، نوک انگشتام از شدت هیجان سوزنسوزن میشن. دلم میخواد همون مدلی بنویسم.
- اگر مردم چیز خوبی برای گفتن داشتن، کتاب مینوشتن!
نویسندگی نزدیکترین چیز به جادو بود.
من هرگز نمیتوانستم وارد یک کتاب فروشی شوم و کتابی را بردارم بدون اینکه به پروسه طولانی مدت نگارش، ویرایش و چاپ آن کتاب فکر کنم.
حقیقت این است که من برای زنده ماندن به جادوی کلمات نیاز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.