• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان زمزمه‌های انزوا | لیبرا جوکر کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع LibraJoker
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 116
  • کاربران تگ شده هیچ

LibraJoker

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
زمزمه‌های انزوا
نام نویسنده:
لیبرا جوکر(سبحان.م)
ژانر رمان:
تراژدی، ترسناک، اجتماعی، علمی-تخیلی، روانشناختی
کد رمان: 5785
ناظر: @Till


به نام ایزد پاک

خلاصه:
دنیا پایان یافته و هیچ کس به دیگری اعتماد ندارد... جنگ هر روز اتفاق می افتد و جمعیت روز به روز در حال کاهش است. بالاخره جنگ به پایان می‌رسد و این نقطه پایان نیست چرا که همواره آغاز ماجرا جاییست که همه‌چیز در هم تنیده. آغاز یک داستان انفرادی در انزوای کامل درونی...



پیش گفتار نویسنده:
یکی از بزرگترین قدرت های انسان که به او برتری می‌بخشد، قدرت تفکر و تعقل است.
زیبایی قدرت ذهن به حدی است که گاهی از آن حیرت می‌کنیم.
و اما حاصل تفکر و تعقل انسان اندیشه هایی است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

BITAΨ

نگاربان
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
10/7/21
ارسالی‌ها
2,428
پسندها
27,281
امتیازها
51,373
مدال‌ها
29
سن
23
  • #2
تایید رمان (1).webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : BITAΨ

LibraJoker

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
دفترچه خاطرات LJ صفحه اول:
تاریخ تا به امروز همواره درحال تکرار بوده و هست.جنگ‌ها در امتداد یکدیگر رخ می‌دهند و تنها انسان نیست که خسارت این جنگ را پرداخت می‌کند.
جنگ شاید پیامدهایی داشته باشد که ما از قبل خواستار آن ها بوده‌ایم اما هر چیز خوبی بدی‌هایی نیز دارد. هر انسانی همواره در جنگ است،
جنگ با زندگی، دشمنان و حسادت‌ها، جنگ‌های درونی و روانی و... و این گاهی سرآغاز رشد است، اما جنگ‌های بزرگ‌تر به همان اندازه نیز مخرب‌تر هستند.
گاهی بهای آن را طبیعت می‌پردازد و گاهی جان انسان های بی‌گناهی که هیچ نقشی در آن نداشته اند.
در پایان یک جنگ بر همه چیز پایان داد. مرزها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

LibraJoker

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: سرزمین بیگانه
دفترچه‌ی یادداشت را بست و نفسی عمیق سرداد. انگار که از فرط بار مشکلات و خستگی مفرط دیگر رمق ادامه دادن نداشت. چند روزی تا پایان زمستان مانده بود و مسیر بسیاری پیش رو داشت. از هرسو تا چشم کار می‌کرد جنگل بود و از بین شاخه‌های درختان نوری کم سو از ماه برمی‌تابید، انگار که ماه نیز معنای انسان بودن را در آن روزگار می‌فهمید و با دل خسته‌ی او همدردی می‌کرد. صدای سوختن ترکه‌های کوچک و بزرگ و کنده‌های خیس با آواز رودخانه هماهنگ شده بود و آوازی گوش‌نواز را زمزمه می‌کرد.
از جایش برخاست و اندکی دور کمپ کوچکش قدم زد و اندیشید... .
- چی به سرمون اومد؟ چرا این‌همه آدم باید تقاص حماقت‌های دیگرانو پس بدن؟ چرا دیگه جایی نیست که بتونی هرروز مردم عادی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

LibraJoker

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
به آرامی چشم‌هایش را باز کرد و به منظره‌ی آبی بالای سرش خیره شد. نسیم خنکی در جریان بود؛ شکاف نور آفتاب خیره‌کننده‌تر از همیشه بود. امروز نهمین روز پس از پایان دنیایی بود که جنگ به آن خاتمه داده بود. دو دستش را زیر سر نهاد و نفس عمیقی کشید. احساس می‌کرد دنیای تازه‌ای متولد شده؛ دیگر احساس تشویش افکار تلخ را نمی‌کرد. پس از اینکه از جای خود برخاست، به کمپ کوچکش نگاهی کوتاه اما پر از معنا کرد، انگار که دست از انکار حقیقت برداشته بود. اکنون او دیگر احساس شکست نمی‌کرد، بلکه قلبش مانند یک جنگجو به خروش آمده بود. او دریافت که بدون رنج، گنج میسر نمی‌شود و به این طریق راهی برای تبدیل آرزوها و آرمان‌های خویش به حقیقت یافته بود.
-‌ چرا همین‌جا را به همان بهشتی که همیشه می‌خواستم تبدیل نکنم؟
اما با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

LibraJoker

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
عصر شده بود و پا‌هایش دیگر رمقی نداشت. نیم روزی مشغول راه رفتن بود و اکنون در سرکشی خورشید، آفتاب طاقتش را سر آورده بود. راهی بس بی‌انتها به او رخ می‌نمود. حتی نمی‌دانست که مسیرش درست هست یا نه؟!
برای چندمین بار اندکی به اطراف و سپس به نقشه نگاه کرد و بازهم چیزی دستگیرش نمی‌شد. به راه خود ادامه داد. در توقف آخرش، با اشتها آخرین وعده‌ی غذایی که برایش باقی مانده بود را خورد و آخرین جرعه‌ی آب را نوشید اما با این وجود اراده‌اش سست نشده بود. پس از مدتی به مکانی رسید که روستای خوش آب و هوا و کوچکی می‌نمود و اکنون متروکه بود. با کنجکاوی وارد یکی از آن خانه‌های متروکه شد و به آشپزخانه و جا‌های دیگر سرک کشید و چیزی نیافت، گویی دیگران قبل از او به این کار پرداخته بودند و اکنون چیز زیادی باقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] armıta

LibraJoker

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/26
ارسالی‌ها
7
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
به سرعت قدم‌هایش افزود گویی صدایی که نمی‌شنید او را از دل جنگل فرا میخواند.یک کلبه‌ی چوبی قدیمی که انگار گذشته‌ی تلخ آنجا صبر و شجاعت انسان را می‌سنجید، اورا وارد ورطه ی خاطرات تلخ‌تری میکرد.به آنجا نزدیک شد، شاید که بتواند اندک جایی برای استراحت بیابد. ناآگاه غرش رعد و برق‌های پی‌درپی او را به وحشت انداخت؛ باران سهمگینی سرآغاز داستانی جگر سوز شد. مادر و دختری که در آغوش یکدیگر جان سپرده بودند، و دیری از مرگ آنها نمی‌گذشت. مدتی به آنها خیره ماند، و به آشنایی صحنه ی پریشان داخل کلبه اندیشید. گویا جای دیگری با این صحنه مواجه شده بود، حس یک دژاوو از جنس آشوب، خشم، ترس و اضطراب امانش نمیداد... .
پس از لحظاتی به خاطر آورد:
- مادر!
خون در رگهایش یخ بست، و قدری برای ایستادن تقلا کرد و به هرجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا