• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سوارسپید | مهدی حسین پور کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mehdihosseinpour
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 446
  • کاربران تگ شده هیچ

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سوار سپید
نام نویسنده:
مهدی حسین پور
ژانر رمان:
فانتزی، معمایی
کد رمان: 5788
ناظر: @TomSasha


خلاصه:
آنچه که در برابرتان قرار دارد اثری است از "اوتر شاین" کاتب، تاریخ نویس و استاد علوم از مرکز علم و پژوهش"ویسنفورت"؛ این اثر که با نام "سوار سپید" شناخته می شود به بخشی از زندگی، فراز و فرود شوالیه‌ای می پردازد که دچار نفرینی باستانی است و همراه با دسته‌ای از شوالیه‌ها وارد جنگلی کهن می شوند تا... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
959
پسندها
5,823
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_700798_.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #3
دسته‌ای از سلحشوران که در کل بیست نفر بودند، با دستور مستقیم پادشاه و همراه با یک محقق از مرکز علوم ویسنفورت به سوی جنگل‌ مِه‌آلود روانه شده بودند. شایعاتی از وجود یک نیروی تاریک که قدرت زنده کردن مردگان و به خدمت گرفتنشان را داشت در سرزمین پیچیده بود که در جنگل‌های مه‌آلود فعالیت می‌کرد. برای نابودکردن چنین اهریمنی آن هم در جنگلی کهن که به واسطه کو‌ه‌ها احاطه شده است، این تعداد نیرو کافی نبود البته اگر چنین چیزی حقیقت داشت؛ صدها سال بود که هیچ نیروی تاریکی در هیچ‌کجای دنیا دیده نشده بود.
پس از گذشت دو هفته و با طلوع صبح بود که گروه با فرمانده‌ای "وِیلار" از گذرگاه استر عبور کردند و در برابرشان دریایی از درخت بود که به وسیله مه پوشیده شده بود. این گذرگاه آخرین مکانی است که نور خورشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #4
وِیلار چند قدم برداشت و کنار اوتر ایستاد و گفت:
- کاری که ما قراره انجام میدیم یه خودکشیه...شما می‌تونید برگردید و کسی به شما خرده نگیره.
اوتر دستی به موهای سفیدش کشید و گفت:
- من سه ماه سفر نکردم که در لحظه آخر دست بکشم، از نگرانی شما سپاس‌گزارم اما من نیز یکی از اعضای گروه شمام و با شما خواهم ماند.
وِیلار دستش را دراز کرد و با اوتر دست داد:
- امیدوارم پشیمون نشید.
از اوتر جدا شد و به در ورودی جنگل ایستاد، نفس عمیقی کشید و گفت:
- بیایید بچه‌ها...بیاید باهاش روبرو شیم.
شوالیه‌ها نیز یکی پس از دیگری وارد جنگل شدند.
پس از آنکه وارد جنگل شدند مه رقیق‌تر شد و جای خود را به سایه‌هایی داد که از تراکم درختان کهنسال و در هم تنیده سرچشمه می‌گرفت؛ گویی سقفی از شاخ و برگ، هرگونه بارقه‌ی نور را پیش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #5
صدای دختر جوانی بود که در چند ده متری آن‌ها بود و در کنار تنه درختی ایستاده بود. پوستش روشن و رنگ پریده بود، موهای مشکی‌اش را از پشت بسته بود و ردای سفیدی به تن داشت.
همگی برگشتند و با تعجب به او نگاه می‌کردند.
وِیلار لحظه‌ای چشمش به اوتر خورد که چشمانش را بسته بود و جواهر روی عصایش به رنگ نقره‌ای درآمده بود. به او نزدیک شد و گفت:
- عصات داره می‌درخشه!...نگو که داره بهمون هشدارمیده نه؟
اوتر سرش را تکان داد و آرام گفت:
- بله...چیزی در رابطه با او اشکال دارد.
فارِل از همه به او نزدیک‌تر بود، با نگاهی شکاک گفت:
- تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟
دختر لبخند ی زد و گفت:
- ادب حکم می‌کنه اول اسمم رو بپرسید.
ویلار چند قدم برداشت و در کنار فارل ایستاد. او را برانداز کرد و گفت:
- خب اسمت چیه؟
دختر قدمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #6
نور به‌مانند قبل، هم‌چنان در آستانهٔ مرگ بود. هم‌چون لحظه‌ای که پلک‌ها در حال بسته شدن هستند و دنیا هنوز کامل سیاه نشده. سایه‌ها یکی‌یکی از میان درختان بیرون خزیدند.
بران، در حالی که چشمانش به غریبه‌های رنگ‌پریده قفل شده بود، زیر لب گفت:
- بچه‌ها...بهتره از تموم اون عوضی‌هایی که می‌پرستید کمک بخواین.
صدایش آن طنز همیشگی را نداشت. خِش‌خِش ته گلویش، ترسی را لو می‌داد که شاید خودش هم از اعتراف به آن متنفر بود.
ویلار شمشیر را بالا آورد و داد زد:
- حلقهٔ دفاعی! جمع بشید، لعنتی!
اما پیش از آن‌که اولین نفر قدمی بردارد، غریبه‌ها حمله کردند. از بالا، از پشت، از کنار؛ هم‌چون عنکبوت‌هایی که از تاریکی سقوط می‌کنند. یکی از آن‌ها روی چهار دست و پا می‌دوید، اما نه مثل حیوان، مثل کسی که فراموش کرده باشد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #7
آرینا درحالی که به درخت دوخته شده بود، لبخند زده بود. دستان رنگ‌پریده‌اش دور قبضهٔ شمشیر حلقه زده بود و با تقلایی آرام، سعی در بیرون کشیدن تیغه از بدنش را داشت. صدای خروج فلز از لای استخوان و گوشت، همچون کشیده شدن چاقو روی سنگ، فضا را در بر گرفت. شمشیر را بیرون کشید و روی زمین گذاشت و به آن تکیه داد. با نگاهی خجالت‌زده، شوالیه‌ها را که دیگر هم‌چون درماندگان بودند، نگاه کرد. با دست خون‌آلودش، گونه‌های خود را لمس کرد و لبخندزنان گفت:
- چی شده؟ صورتم زشت شده؟
برای چند لحظه هیچکس تکان نخورد. گویی جنگل آنها را در خودش بلعیده بود. حتی نفس‌هایشان در سینه‌ها حبس شده بود. تنها صدایی که می‌آمد، چکیدن خون از لبه‌های زخم آرینا روی برگ‌های خشک بود. ویلار، با صورتی که یک‌باره رنگ از آن پریده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mehdihosseinpour

کاربر سایت
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
4/4/26
ارسالی‌ها
25
پسندها
242
امتیازها
990
مدال‌ها
3
سن
26
  • نویسنده موضوع
  • #8
در آن جست و گریزها، آرسام متوجه چیزی شده بود، ظاهر جنگل عوض شده بود. دیگر خبری از آن تاریکی کهنِ ساعات اولیه ورودشان و یا درختان کهن و در هم‌تنیده که نور را می‌بلعیدند نبود. درختان تغییر کرده بودند. هیچ برگی روی درختان نبود، تنه‌ی درختان به رنگ خاکستری درآمده بود، رنگِ خاکسترِ سرد؛ انگار این بخش از جنگل، قرن‌ها پیش مرده بود و تنها ارواح درختان، با آن شاخه‌های بی‌روح و ساکت، بر جای مانده بودند. هر برگ، مثل تیغِ کندی، بی‌صدا به شاخه‌ای چسبیده بود.
نور بود اما مثل رسوبِ ته‌نشین‌شدهٔ یک چای، زردِ کدر و سرد بود، انگار که خورشید، در حال مرگ باشد و این آخرین تراوشِ تنِ بی‌جانش باشد.
عرق از پیشانی آرسام راه باز کرده بود، از ابروانش گذشته و به چشمانش رسیده بود. هر پلک زدن، آتشی بود که زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا