وقتی فهمیدم هیچکس قرار نیست برای نجاتم کاری کنه، خودم رو به لبهی پرتگاه رسوندم. نه برای خودکشی، بلکه برای دور انداختن آدمهایی که فقط احساس ناامنی بهم میدادن!
وقتی فهمیدم هیچکس قرار نیست برای نجاتم کاری کنه، سکوتی عمیق درونم نشست. اما این سکوت، خالی نبود؛ پر بود از پژواک صدایی که همیشه نادیدهاش گرفته بودم.
صدای مهیبی که یادآور منی زخمی بود. منی که برای من التیام بود!
به همونایی که همیشه تکیه گاهشون بودم گفتم لطفا راحتم بزارید یه مدتی میخوام به دیواری که اطراف خودم کشیده بودم تکیه بدم واون بشه تکیه گاه من...
نگران نباشید من هنوز هم قوی هستم ...
من همونم که بدون چتر زیر باران رقصیدهام...