- تاریخ ثبتنام
- 14/5/20
- ارسالیها
- 958
- پسندها
- 5,811
- امتیازها
- 22,973
- مدالها
- 16
- سن
- 23
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
***
چمدان سنگین خاطرات و وسایلم را از لابهلای انبوه چمدانهای دیگر بیرون کشیدم و راه خروج را در پیش گرفتم. هیچکس از بازگشت امروز من خبر نداشت، پس انتظار استقبالی هم نداشتم؛ حتی نسیم خنک بهاری که به صورتم خورد، بوی غریبگی میداد. آدرس خانه عزیز را بیدرنگ به راننده تاکسی گفتم؛ سکوتی که اینگونه آغاز میشد، فرصتی بود برای جمع کردن روح خستهام و التیام جسم پارهپارهام، اما این سکوت، سنگینتر از هر کلامی بود.
نیم ساعتی گذشت، یا شاید هم بیشتر، زمان در اضطراب گم شده بود. بالاخره، تاکسی در کوچهای باریک و پیچدرپیچ که انگار در زمان متوقف شده بود، پیچید؛ کوچه بهارمست. بوی خاک نمخورده بعد از باران و عطر گس گلهای شمعدانی که از باغچههای کوچک خانههای آجری به...
چمدان سنگین خاطرات و وسایلم را از لابهلای انبوه چمدانهای دیگر بیرون کشیدم و راه خروج را در پیش گرفتم. هیچکس از بازگشت امروز من خبر نداشت، پس انتظار استقبالی هم نداشتم؛ حتی نسیم خنک بهاری که به صورتم خورد، بوی غریبگی میداد. آدرس خانه عزیز را بیدرنگ به راننده تاکسی گفتم؛ سکوتی که اینگونه آغاز میشد، فرصتی بود برای جمع کردن روح خستهام و التیام جسم پارهپارهام، اما این سکوت، سنگینتر از هر کلامی بود.
نیم ساعتی گذشت، یا شاید هم بیشتر، زمان در اضطراب گم شده بود. بالاخره، تاکسی در کوچهای باریک و پیچدرپیچ که انگار در زمان متوقف شده بود، پیچید؛ کوچه بهارمست. بوی خاک نمخورده بعد از باران و عطر گس گلهای شمعدانی که از باغچههای کوچک خانههای آجری به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.