- تاریخ ثبتنام
- 12/3/26
- ارسالیها
- 36
- پسندها
- 176
- امتیازها
- 503
- مدالها
- 1
- نویسنده موضوع
- #11
سپهر، با همان آرامش همیشگی، لیوان قهوهی تازه دم را در دست داشت. عطر تلخ و شیرینش، با بوی چای گیتی در هم آمیخته بود و فضایی گرم و دعوتکننده ساخته بود. او منتظر بود. منتظر که نورزاد یا آریا، هر کدام به زبانی، نشانهای از پذیرش یا رد بدهند.
در گوشهای از سالن، صدای خندههای کوتاه سحر و سهیل شنیده میشد و محمد با لیوانی در دست، به نقطهای نامعلوم خیره بود. مهراد هم در میان صحبتهای پراکنده با شیدا، نگاهی گذرا به سمت آریا انداخت، اما حرفش را ادامه داد.
شقایق در کنار گیتی، مشغول تماشای شعلههای شومینه بود. این حضورها، مثل رنگهای کمرنگی در پسزمینه بودند؛ نه دیده میشدند و نه کاملاً غایب.
نورزاد، که ظاهراً متوجه انتظار سپهر شده بود، رو به آریا کرد و با لحنی ملایم گفت:
- آریا، قهوه میخوری؟...
در گوشهای از سالن، صدای خندههای کوتاه سحر و سهیل شنیده میشد و محمد با لیوانی در دست، به نقطهای نامعلوم خیره بود. مهراد هم در میان صحبتهای پراکنده با شیدا، نگاهی گذرا به سمت آریا انداخت، اما حرفش را ادامه داد.
شقایق در کنار گیتی، مشغول تماشای شعلههای شومینه بود. این حضورها، مثل رنگهای کمرنگی در پسزمینه بودند؛ نه دیده میشدند و نه کاملاً غایب.
نورزاد، که ظاهراً متوجه انتظار سپهر شده بود، رو به آریا کرد و با لحنی ملایم گفت:
- آریا، قهوه میخوری؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش