• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لنگرگاه وهم | بیتا فولادی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bita18
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 742
  • کاربران تگ شده هیچ

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #11
سپهر، با همان آرامش همیشگی، لیوان قهوه‌ی تازه دم را در دست داشت. عطر تلخ و شیرینش، با بوی چای گیتی در هم آمیخته بود و فضایی گرم و دعوت‌کننده ساخته بود. او منتظر بود. منتظر که نورزاد یا آریا، هر کدام به زبانی، نشانه‌ای از پذیرش یا رد بدهند.
در گوشه‌ای از سالن، صدای خنده‌های کوتاه سحر و سهیل شنیده می‌شد و محمد با لیوانی در دست، به نقطه‌ای نامعلوم خیره بود. مهراد هم در میان صحبت‌های پراکنده با شیدا، نگاهی گذرا به سمت آریا انداخت، اما حرفش را ادامه داد.
شقایق در کنار گیتی، مشغول تماشای شعله‌های شومینه بود. این حضورها، مثل رنگ‌های کمرنگی در پس‌زمینه بودند؛ نه دیده می‌شدند و نه کاملاً غایب.
نورزاد، که ظاهراً متوجه انتظار سپهر شده بود، رو به آریا کرد و با لحنی ملایم گفت:
- آریا، قهوه می‌خوری؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #12
نورزاد، با لبخندی گرم، از جایش بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
- من برم یه سینی دیگه چای بیارم. فکر کنم این موسیقی، هوس چای رو بیشتر کرد.
او این کار را کرد تا به آریا و سپهر فضا بدهد و همچنین، نشان دهد که همه چیز در این مهمانی، عادی و دوستانه است.
سحر و سهیل با لبخندی متقابل، به رفتن نورزاد نگاه کردند و سحر پچ زد:
- دقیقا، واقعا تو این فضا یه چای دبش می‌چسبه.
گیتی هم که از دور شاهد این صحنه بود، با لبخندی رضایتمند، سرش را تکان داد. انگار که او هم، از این تبادل احساسی بین آریا و سپهر که چیزی فراتر از یک مهمانی عادی بود را می‌دید.
آریا، حالا رو به سپهر، کمی راحت‌تر شده بود.
- واقعاً ممنونم. حس می‌کنم… حس می‌کنم یکم بهترم. در اصل موسیقی‌ همیشه من و به وجد میاره و حالم و خوب می‌کنه.
سپهر سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #13
صبح روز بعد، نور مرطوب شمال آرام روی دیوار اتاق آریا نشسته بود. هوا هنوز آن خنکی لطیف بعد از شب را داشت و صدای دریا، مثل نفس کشیدن دورِ کسی، از پشت پنجره می‌آمد.
آریا چند لحظه بی‌حرکت ماند.
شب قبل با همه‌ی خنده‌ها و شلوغی‌اش تمام شده بود، اما بعضی چیزها با صبح قطع نمی‌شدند. مخصوصاً فکر به پدرش. حتی وقتی سعی می‌کرد عادی باشد، آن فکر گوشه‌ای می‌ایستاد و منتظر می‌ماند.
دیشب وقتی رسیدند، نیلی چند دقیقه‌ای کنارشان ماند، بعد نامزدش آمده بود دنبالش. با همان شور همیشگی گفته بود:
- ما یه دور کوتاه می‌ریم بیرون، شما خوش بگذرونین.
اما نیامدند. بعد از چند ساعت نیلی مسیج زد که شب را ویلا نمی‌آید و منتظرش نمانند.
نفسش را آهسته بیرون داد و از تخت پایین آمد. تقه‌ی ملایمی به در خورد.
- آریا جانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #14
بعد از چند دقیقه ایستادن کنار موج‌های آرام، سپهر انگار که تصمیمی گرفته باشد، گفت:
- بیا یه کم بریم اونور، اینجا هنوز خیسه.
آریا سر تکان داد. همراه با او، کمی از ساحل فاصله گرفتند و روی جایی که شن‌ها خشک‌تر و گرم‌تر بودند، راه افتادند. بچه‌ها جلوتر بودند و صدایشان با باد در هم می‌آمیخت؛ حرف‌های معمولی، خنده‌های کم‌جان.
سپهر نگاهی به آریا انداخت.
- داشتم فکر می‌کردم… دیشب گفتی پدرت بیمار، درسته؟!
سؤالش آن‌قدر مستقیم و بدون مقدمه بود که آریا کمی جا خورد. اما لحن سپهر، نه فضولی بود، نه ترحم. فقط یک برداشتِ ساده از حرفی که آریا دیشب زده بود.
آریا با مکث جواب داد:
- آره. منم تازه فهمیدم، پدر و مادرم آلمانن، هنوز بهش نگفتم که مریض.
سپس با بغض، دستی بر گلویش زد.
- یه بغضی الان دو روز راه گلوم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #15
آریا نفسش را بیرون داد. این بار، رها شده بود. حس سنگینی که مدتی بود روی سینه‌اش تلنبار شده بود، مثل بخارِ داغی که حالا اجازه یافته باشد در هوای خنک ساحل پراکنده شود، آرام گرفت.
نگاهش را به سپهر دوخت. آن لبخند بی‌جان اول، حالا کمی جان گرفته بود؛ گوشه‌ی لب‌هایش کمی بالاتر رفته بود و چشم‌هایش، که تا پیش از این حالت سرگردانی داشت، حالا ردی از آرامش نویافته را نشان می‌داد.
- واقعاً… ممنونم سپهر.
این بار «ممنونم» با حالتی همراه بود که نشان می‌داد این فقط یک حرف معمولی نیست؛ بلکه اعترافی است به سادگی پیدا کردن یک لنگرگاه، وقتی طوفان درونت شدید بوده.
سپهر آرام لبخند زد. لبخندی که فقط در چشم‌هایش بود، نه در دهانش؛ یک رضایت عمیق و بی‌صدا.
- تشکر لازم نیست. ما… اینجاییم که همدیگه رو پیدا کنیم، نه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #16
آریا لیوان قهوه‌اش را آرام روی میز گذاشت. نگاهش هنوز روی دستِ سپهر بود که انگشتانش به نرمی روی دست او قرار گرفته بود. این تماس ساده، حالا حسِ یک لنگرگاه محکم را داشت.
- اون روز ساحل…
صدایش کمی گرفته بود، اما نه از غم؛ از حس عمیقی که داشت.
- واقعاً نمی‌دونم چطور بدون تو از پسش برمیومدم. پدرم… حالش اصلاً خوب نبود. هنوزم نیست. اون فشار لعنتی مریضی‌ش… انگار تمام دنیا رو روی دوش من گذاشته بود.
مکثی کوتاهی کرد و نفس عمیقی کشید.
- اون روز، وقتی تو اون حرفا رو زدی، اون ما رو گفتی… انگار یه دریچه باز شد. یه دریچه که فقط نور ازش می‌اومد بیرون. قبل از اون، همه‌ش تاریکی بود. همه‌ش اضطراب اینکه نکنه نتونم از پس کارخونه بربیام، نکنه نتونم پدرم رو تنها بذارم، نکنه… نکنه نتونم کنار این حجم از مسئولیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #17
سرش را بالا آورد. در نگاهش، هم خشم بود، هم نگرانی، هم چیزی شبیه ناباوری.
- ظاهراً یکی از رول‌های اصلی پارچه آسیب دیده… ولی مسئله فقط این نیست.
سپهر سکوت کرد. اجازه داد خودش ادامه بدهد.
آریا لبش را تر کرد.
- امروز قرار بود نمونه‌های سفارش مهم صادراتی رو از همون خط جمع کنن. سفارش اصلی ماه ما. اگر پارچه‌ها آسیب دیده باشن…
نفسش را با فشار بیرون داد.
- فقط ضرر مالی نیست. اگه کیفیت کار زیر سؤال بره، قرارداد ممکنه کامل معلق بشه، پای آبروی شرکت وسط.
صدایش پایین بود، اما آن آرامش قبلی دیگر در آن نبود. حالا تنش، مثل رگه‌ای نامرئی، زیر هر کلمه جریان داشت.
- و بدتر از همه اینه که ناظر فنی گفته احتمال داره این فقط یه نقص ساده نباشه.
سپهر ابروهایش را کمی در هم کشید.
- منظورت چیه؟!
آریا نگاهش را به میز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #18
کافه هنوز همان کافه بود. همان نور، همان صداها، همان بخارِ قهوه. اما برای آریا، جهان ناگهان از آن میزِ کوچک و امن جدا شده و دوباره با تمام وزنش برگشته بود؛ با کارخانه، با مسئولیت، با ترس، با تصمیم.
- باید برم.
سپهر هم بلند شد.
- منم میام.
آریا خواست طبق عادت بگوید «نه، لازم نیست»، اما کلمه در گلویش ماند. چند ماه پیش شاید این را می‌گفت. شاید باز هم سعی می‌کرد همه‌چیز را تنها به دوش بکشد. اما حالا، نگاهِ سپهر را که دید، فقط خستگی صادقانه‌ای در چهره‌اش نشست.
- مطمئنی؟!
سپهر بدون تردید گفت:
- آره. مطمئنم.
آریا چند ثانیه نگاهش کرد. بعد آرام، خیلی آرام، سر تکان داد.
- باشه؛ بیا.
بیرونِ کافه، هوا رو به تاریکی می‌رفت. آسمان به رنگِ خاکستریِ آبی درآمده بود و باد خنک‌تری در خیابان می‌پیچید. سپهر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #19
داخل سالن، صدای همیشگی منظم دستگاه‌ها حالا قطع شده بود. فقط چند چراغ اضطراری روشن بود. بوی نخ نیم‌سوخته و روغن صنعتی در هوا مانده بود. سالن بافت مخمل، با آن ردیف‌های بلند دستگاه‌های مکانیکی و رول‌های عظیم پارچه، حالا شبیه میدان بعد از حادثه بود.
کارگرها با فاصله ایستاده بودند.
دستگاهِ شماره‌ی هفت، همان خطی که سفارش صادراتی از آن بیرون می‌آمد، در میانه‌ی سالن خاموش ایستاده بود.
روی بدنه‌ی فلزی‌اش، لکه‌های تیره‌ی خون هنوز تازه بودند.
قدم‌های آریا آهسته شد.
سپهر کنار او حرکت می‌کرد، بی‌آنکه جلو بیفتد، بی‌آنکه عقب بماند.
آریا دستش را روی بدنه‌ی دستگاه گذاشت. فلز هنوز کمی گرم بود.
- کی خاموشش کرد؟!
یکی از کارگرها جلو آمد.
- قاسمی رفت سمت پنل که اضطراری رو بزنه، ولی قبلش… انگار دستگاه یه لحظه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا