• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لنگرگاه وهم | بیتا فولادی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bita18
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها بازدیدها 742
  • کاربران تگ شده هیچ

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
لنگرگاه وهم
نام نویسنده:
بیتا فولادی
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی، تراژدی
کد رمان: 5795
ناظر: @Ala.Rigi

خلاصه رمان:
آریا در میانه‌ی طوفانی از مسئولیت‌های سنگین خانوادگی و عشق‌های پیچیده، ایستاده است. در حالی که سایه‌ی بیماری پدرش و وظیفه‌ای که او را به سمت کشور غریب می‌کشاند، بر زندگی‌اش سنگینی می‌کند، دست "سپهر" را به عنوان تنها پناهگاه خود انتخاب می‌کند. اما او نمی‌داند که این دست، نه برای نجات، که برای غرق کردن او در دنیایی از لذت‌های فریبنده و فرار از واقعیت است. داستانی از انتخاب‌های غلط، از لحظاتی که در شمال با لبخندی شیرین شروع شد و به ویرانی تمام پل‌های زندگی‌اش انجامید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,124
پسندها
23,512
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000031967.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
همه چیز از یک تصمیم ساده شروع شد؛ از یک سفر، از یک لبخند، و از گرمایی که اشتباهی پنداشته شد. ما همیشه فکر می‌کنیم فرار کردن، راه نجات است؛ اما گاهی فرار، تنها راهی است که ما را به سوی پرتگاهی می‌برد که خودمان با دست‌هایمان حفر کرده‌ایم. آریا نمی‌دانست که با انتخاب آرامش کاذب، در حال امضای حکم نابودی تمام آنچه که برایش عزیز بود، است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: ضرب آهنگ اضطراب
پیش نویس فصل یک
زمان، همیشه با ریتم قلبِ ما نمی‌تپد. گاهی زمان، مثل ضربات پتکی سنگین، می‌خواهد چیزی را در درونمان بشکند. برای آریا، زمان دیگر یک جریان گذرا نبود؛ زمان، عددی بود که با هر تیک‌تاک، از عمر پدرش می‌کاست و از سنگینی انتخاب‌هایش می‌افزود...»

صدای تیک‌تک ساعت دیواری، در اتاق تاریک، مثل ضربه‌های پتک بر روی سر آریا می‌کوفت. هر ضربه، یادآور لحظاتی بود که باقیمانده‌ی عمر پدرش در این اتاق می‌گذشت. او به تصویر پدرش در قاب عکس خیره شده بود؛ مردی که زمانی کوه استوار بود، اما حالا تنها با صدای نفس‌های سنگینش در اتاق مجاور، حضورش را به رخ می‌کشید.
در گوشه‌ی دیگر اتاق، سپهر ایستاده بود. او با آن لبخند همیشگی و آرامشی که انگار از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
غوطه ور در افکار ضد و نقیضش، تلاش می‌کرد تصمیمی بگیرد که هم خودش را از این روز های تعطیل پر از کلافگی رها کند، هم خانواده‌اش را از خود نرنجاند.
دست هایش را حائل تنش کرد و به این فکر کرد، که با سفر دو روزه‌اش نه تنها برای کار های شرکت مسئله‌ای پیش نمی‌آید، بلکه می‌تواند کمی خوش بگذراند و از این افکار صد من یک غاز، رها شود.
نگاهش را به ساعت دیواری قهوه‌ای رنگ و رزین کاری شده گوشه اتاق داد. ساعت از ۱۰ صبح نیز گذشته بود و باید برای دریافت آزمایش پدرش، به آزمایشگاه می‌رفت و مدارک پزشکی را تا ظهر به پزشک خانوادگی‌شان می‌رساند.
چند وقتی بود که پدرش حال خوشی نداشت. تیرگی زیر چشم هایش و به مراتب لرزش خفیف دست هایش، هر چند که سعی در مهارش داشت، اما به خوبی پیدا بود.
آریا، برای اطمینان خاطر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
دکتر عینک خود را کمی پایین آورد و با لحنی که سعی می‌کرد آرام و تسلی‌بخش باشد، اما سنگینیِ حقیقت را با خود داشت، گفت:
- آریا دخترم، من می‌دونم شنیدن این حرف‌ها سخته، اما نتایج آزمایش‌ها نشون میده که سیستم ایمنی پدرتون داره با خودش می‌جنگه.
کلمه‌ی «جنگیدن» در گوش آریا پیچید. انگار یک بمب در اتاق منفجر شده بود.
- یعنی چی دکتر؟ منظورتون اینه که... که بدنش داره به خودش حمله می‌کنه؟
دکتر سر تکان داد.
- بله. این یک بیماری خودایمنی. بدن اون رو به عنوان یک دشمن شناسایی کرده. این یعنی ما با یک مسیر طولانی و پیچیده روبرو هستیم. استراحت، کنترل استرس و درمان‌های مداوم، تنها راه برای مهار این حملات هست.
آریا لحظه‌ای چشمانش تار شد؛ صدای دکتر انگار در دور دست ها شنیده می‌شد، بغض بیخ گلویش چمپاتمه زده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
آریا با پاهایی که انگار سنگ شده بودند، به سمت ماشینش رفت. یک بی‌ام‌و مشکی قدیمی که زیر نور زرد و لرزان پارکینگ، بدنش پر از لکه‌های خاک و سایه‌های سنگین به نظر می‌رسید. در را باز کرد و در میان بوی تندِ چرمِ صندلی‌ها، خودش را رها کرد. ماشین را روشن کرد، اما برای مدتی فقط به داشبورد سیاه و بی‌روح خیره شد. صدای موتور که با یک لرزش خفیف شروع به کار کرد، در سکوت پارکینگ، مثل یک فریاد بی‌صدا بود. او نمی‌خواست راه بیفتد؛ فقط می‌خواست همین‌جا، در این فضای بسته، از دنیا پنهان شود.
وقتی به خانه رسید، با بی‌حسی وارد شد. سالن پذیرایی در تاریکی نیمه‌روشن، سرد و غریب به نظر می‌رسید. نور ضعیف چراغ رومیزی، فقط گوشه‌ای از اتاق را روشن می‌کرد و بقیه‌ی جاها در سایه گم شده بودند. آریا خودش را روی کاناپه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
لرز بر جانش نشسته بود؛ گویی مغزش از فرمان دادن به اندام‌هایش باز ایستاده بود. صدای خش‌دار پدر، او را از تلاطم آشوب‌های درونی بیرون کشید.
- سلام دخترم، خوبی بابا جان؟!
پدرش از کجا می‌دانست که او در این سوی دنیا، جانش برای جان او می‌تپد؟ از کجا می‌دانست که گلویش از بغض‌های اشک‌ نشده، پاره‌پاره شده است؟
آریا بزاق تلخ دهانش را، همراه با آن حجم از غمی که گلویش را به گلوه می‌فشرد، پایین فرستاد. با صدایی که می‌لرزید، پچ‌پچ کرد:
- خوبم، خوبم... دردت به جونم. شما چطورین؟ مامان و عمه خوبن؟
رحمان، دست‌های لرزانش را دور تلفن پیچید و اخمی از سر نگرانی بر چهره‌اش نشست. او این صدا را می‌شناخت؛ این لرزش خفیف را، این نحوه پنهان کردن درد را. او تمام حرکات دخترکش را از بر بود.
آریا، هرچقدر هم که سعی می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
فصل دوم«در تقابل با آرامش»
پیش نویس فصل دو
همه چیز از یک برخورد ساده شروع می‌شود؛ از همان لحظه‌ای که دو مسیر کاملاً متفاوت، در یک نقطه‌ی ناگهانی به هم گره می‌خورند. گاهی انسان‌ها مثل تندباد از کنارِ زندگی ما می‌گذرند و ردشان تنها غبار است، اما گاهی... گاهی یکی از آن‌ها چنان با آرامش و ظرافت وارد دنیای تو می‌شود که حتی پیش از آنکه بدانی، تمام ستون‌های دنیای قدیمی‌ات را در زیر پاهای خودت فرو می‌ریزد. سپهر، با آن لبخند متین و حضورِ سنگین اما بی‌صدا، قرار نبود چیزی را تغییر دهد؛ اما او دقیقاً همان چیزی بود که قرار بود، همه چیز را به هم بریزد.»

در خانه‌ی نورزاد، همه چیز با عجله و در عین حال با یک آرامش اجباری پیش می‌رفت. گیتی با آن انرژی همیشگی‌اش، اما با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

bita18

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
12/3/26
ارسالی‌ها
36
پسندها
176
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #10
دست‌های سپهر، برخلاف ظاهر آرام و کمی فاصله‌دارش، گرمایی داشت که مثل یک شوک ملایم به تن یخ‌زده‌ی آریا نفوذ کرد. دست او، نه فشار اضافه‌ای داشت و نه رهایش می‌کرد؛ انگار دقیقاً می‌دانست که آریا در چه وضعیتی است و می‌خواست با همان تماس کوتاه، نوعی ثبات فیزیکی به او ببخشد.
آریا اما خبر نداشت، که نورزاد از قبل هماهنگی لازم را با سپهر و نیلی و بچه ها انجام داده بود و ماجرا را برایشان تعریف کرده بود. البته نه از سر حسد، بلکه تنها هدفش این بود که بچه او را در مضیقه قرار ندهند و اوضاع او را درک کنند.
آریا سریع دستش را عقب کشید، گویی از آن گرمای ناگهانی ترسیده باشد. نگاه سپهر برای لحظه‌ای کوتاه روی چشمان بی‌فروغ آریا ثابت ماند؛ نگاهی که در آن هیچ ترحمی نبود، فقط یک درک عمیق و بی‌صدا.
- نورزاد، وسایل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا