- تاریخ ثبتنام
- 17/10/23
- ارسالیها
- 772
- پسندها
- 8,628
- امتیازها
- 25,273
- مدالها
- 23
- سن
- 18
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
در خيابانهای سرد شب
به پنجرههای زرد آسمان خیره میشوی
و برف دلت را بر کاج سوختهی موهایت میبارانی
ـ حلق چرا تشنهی جرعهای نوشیدنی میشود؟
خلق چرا خستهی زندگانی خراب میشود؟
اینقدر تارموهای زلفت را به ستارهها گره نزن!
لهیب قلب زخمیت
فریب و غبار این سرزمین را نمی افروزد
زیرا حقیقتی که در دل من و تو برق میزند
از چراغ قصرها و جادهها روشنتر نیست
در روز تولدت
اشک برای چشمان و غم برای دلت میگرید
تو هم در استانهی رود و طنین ابر
خود را به سوهان غم جهانی با رنجهای ابدی میسپاری
ـ من امشب در خواب خویش
قافله سالار کاروانی بودم
که مردمانش در این سرزمین رنج
تازه از خوابی سبز بیدار شده بودند.
به پنجرههای زرد آسمان خیره میشوی
و برف دلت را بر کاج سوختهی موهایت میبارانی
ـ حلق چرا تشنهی جرعهای نوشیدنی میشود؟
خلق چرا خستهی زندگانی خراب میشود؟
اینقدر تارموهای زلفت را به ستارهها گره نزن!
لهیب قلب زخمیت
فریب و غبار این سرزمین را نمی افروزد
زیرا حقیقتی که در دل من و تو برق میزند
از چراغ قصرها و جادهها روشنتر نیست
در روز تولدت
اشک برای چشمان و غم برای دلت میگرید
تو هم در استانهی رود و طنین ابر
خود را به سوهان غم جهانی با رنجهای ابدی میسپاری
ـ من امشب در خواب خویش
قافله سالار کاروانی بودم
که مردمانش در این سرزمین رنج
تازه از خوابی سبز بیدار شده بودند.