شاعرغیرپارسی اشعار سواره ایلخانی زاده

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع bahar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 19
  • کاربران تگ شده هیچ

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,773
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
جوی سبزینه:
من در آن معبد پاکیزهٔ صبح
من در آن خانهٔ اسفنجی سبز
کَفَش از سبزهٔ نورسته
سقفش از آبی دور
باد و بوی گل و نجوای هزاران برگ
من در آن فُصحت نور
گفته‌ بودم که ترا دارم دوست
خانه‌ام وسعت یک چشم‌انداز
و تراونده در آن بوی تن تُرد بهار
در دلم حسرت جاری گشتن
روی یک شط بزرگ
دل تو عصمت یک غنچه، به هنگام شکفتن در باد
من در آن خانهٔ مهتاب
من در آن نورآباد
گفته‌بودم که ترا دارم دوست
دست من نسیمی که به زلفان تو می‌زد
عطر مهجور هزاران گل کوهستانی
و طبیعت همه در حنجرهٔ من می‌خواند
ای ز سرچشمهٔ چشمت جاری
جوی سبزینه
ای مرا آئینه
گفته‌ام من که ترا دارم دوست
باد چالاک و سبک‌روح
می‌ربود از لبم تردست
باد، کوه و گل و سبزه
رود با زمزمه‌اش جاوید
همه با هم سرمست
همه تکرار همی‌کردند
جوی سبزینه...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : bahar

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,773
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #2
گشت غمناک دل و جان عقاب‏

چون ازو دور شد ایام شباب‏

دید، کِش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستى دل برگیرد

ره سوى کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ناچار کند

دارویى جوید و در کار کند

صبحگاهى ز پى چاره کار

گشت بر باد سبک‏سیر سوار

گَله کاهنگ چرا داشت به دشت‏

ناگه از وحشت، پر ولوله گشت‏

و آن شبان، بیم‏زده، دل‏نگران‏

شد پى برّه نوزاد، دوان‏

کبک، در دامن خارى آویخت‏

مار، پیچید و به سوراخ گریخت‏

آهو، اِستاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غبارى بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت‏​
 
امضا : bahar

bahar

مدیر بازنشسته
سطح
22
 
تاریخ ثبت‌نام
17/10/23
ارسالی‌ها
976
پسندها
11,773
امتیازها
29,073
مدال‌ها
28
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
صید را فارغ و آزاد گذاشت‏

چاره مرگ نه کارى است حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید، هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیّاد نبود

آشیان داشت در آن دامن دشت‏

زاغکى زشت و بداندام و پلشت‏

سنگها از کف طفلان خورده‏

جان ز صد گونه بلا دربرده‏

سالها زیسته افزون ز شمار

شکم آگنده ز گَند و مُردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب‏

زآسمان سوى زمین شد به شتاب‏

گفت: "کاى دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلى دارم اگر بگشایى‏

بکنم هرچه تو مى فرمایى"

گفت: "ما بنده درگاه توایم‏

تا که هستیم هواخواه توایم‏​
 
امضا : bahar

موضوعات مشابه

عقب
بالا