• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میراث شرارت | آیدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع AYDA HOSSINY
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 385
  • کاربران تگ شده هیچ

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #11
درحالی که سوار کالسکه‌ی چوبی که دم در منتظرم بود می‌شدم، دستور دادم:
- برو به معبد.
حضورم توی این کالسکه‌ی کوچیک عصبیم می‌کرد. تکون‌های شدید، صندلی‌هایی که زیاد راحت نبودن و فکری که بیش از حد مشغول بود. با توقف کالسکه نفس راحتی کشیدم. صدای نسبتا بلند مردی درحال مکالمه با کالسکه چی شنیده میشد:
- کالسکه متعلق به کدوم خاندانه؟
- بانویی رو در راه سوار کردم. از هویتشون اطلاعی ندارم.
کالسکه‌ی بی‌نشان دو معنی داشت، پولدار غیراشرافی یا اشرافی فقیر؛ اما خوشبختانه هردو دسته می‌تونستن به عبادت بیان پس مشکل این نگهبان چی بود؟ نگهبان پرده رو کنار زد و به داخل کالسکه خیره شد. با سردی نگاهش کردم. کم پیش میومد با کسی چشم توی چشم بشم. در حالی که با نگاهی گستاخانه براندازم می‌کرد، انگار که هیچ نتیجه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #12
می‌خواستم کاهن اعظم و بیشتر از این‌ها وادار به تاوان دادن بکنم. یک برگزیده می‌تونست ناجی معبد بشه؟ درحالی که با متانینه قدم‌هام رو روی پله‌های کالسکه می‌گذاشتم و پایین میومدم گفتم:
- فکر کردم قراره ملاقاتم با کاهن اعظم توی سیاه‌چال معبد انجام بشه. به نظرت ناامید کننده نیست تلپارد؟
اون پسر هم به خودش اومده بود و زانو زده بود. فرمانده درحالی که گردنش و بیشتر رو به پایین خم می‌کرد، به سرعت اما محکم گفت:
- کاهن اعظم منتظر شما هستن علیاحضرت. این اشتباه من بود که منتظر کالسکه‌ی سلطنتی بودم. هیچ عذری برای گناهم ندارم.
می‌خواست همینقدر فداکارانه گناه معبد و به جون بخره؟ به اون نگهبان اولی نگاه کردم. زانو زده بود و فاحش می‌لرزید. چقدر تاسف برانگیز! «من مجبورم ازت استفاده کنم. متاسفم.» این جمله رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #13
اون آدم پاکی نبود. اصلا نبود. حتی موقع کشته شدن اون پسر پلک هم نزد. چطور جرات می‌کرد خودش و از من بهتر بدونه؟ «قتل در معبد» احتمالا داغترین شایعه ی این روزهای اخیر میشد. بدون اهمیت به حضورش از کنارش رد شدم و هلنا هم پشت سرم راه افتاد. من باید به کارم می‌رسیدم و بعد به قصر برمی‌گشتم. از وقتی که با اون احمق‌ها سر و کله می‌زدم اعصابم ضعیف‌تر شده بود. وانمود به دعا برای سلامتی کسی که حاضر بودی باز زنده بشه تا دوباره اون و بکشی احمقانه به نظر می‌رسید‌. همسری داغ‌دار، تصویری بود که دوست داشتم ازم دیده بشه. وقتی می‌خواستم برگردم باز دیدمش، کاهن اعظم اونجا بود. با لبخندی دل‌گرم کننده:
- من و خادمان برگزیده خدا شبانه روز برای سلامت عالیجناب دعا می‌کنیم.
موقع دعای اون شیطان حتی خدا هم گوش‌هاش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #14
با قدم‌های محکم به سمت قصر اصلی راه افتادم. از درب ورودی تا تمام راه‌رو و درنهایت اقامت‌گاه لبریز از شوالیه بود. شوالیه‌هایی آماده برای مقابله با قاتلی خیالی.
با رسیدنم مقابل در اصلی دو شوالیه‌ تعظیم کردن؛ اما بی‌توجه بهشون در و با شدت باز کردم و وارد اتاق خواب شدم.
با دیدنش کنار تخت نیش‌خند زدم. پس واقعا این‌جا بود. فقط باید یه گوشه ساکت می‌موند تا وقتی از شرش خلاص بشم؛ چطور جرات می‌کرد خودش و نشون بده؟ امید داشت از جهنم دست کمک به سمتش دراز کنه؟ با دیدنم تعظیم سنگین و غم‌ناکی کرد. چه چهره‌ی افسرده‌ی رقت انگیزی. اگه من اون و دور انداخته بودم تا بمیره هیچ‌کس حق نداشت بالای سرش عزاداری کنه. درحالی که به سمتش می‌رفتم با تحقیر گفتم:
- می‌گن اگه به موش‌ها دو روز غذا بدی روز سوم دستت و برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #15
به همراه هلنا برای تعویض لباسم به اتاق برگشتم. باید با دوک‌ها ملاقات می‌کردم؛ اما چون ادوارد خارج قصر مونده بود، کار سخت می‌شد. درحالی که رو‌به‌روی آینه می‌نشستم گفتم:
- آرایشم و کم رنگ کن و یه لباس تیره انتخاب کن.
باید شبیه یه همسر عزادار به نظر می‌رسیدم. اون دوک‌های بی مصرف سرشون درد می‌کرد برای شایعه و حرف مفت. اونا عاشق این بودن که ثابت کنن من برای نایب السلطنه بودن مناسب نیستم تا پرنسی که ازش حمایت می‌کردن و به تخت بشونن. صدای هلنا رو پشت سرم شنیدم:
- پرنس ادوارد هنوز به قصر برنگشتن. چه کسی و برای همراهیتون انتخاب می‌کنین علیاحضرت؟
با شنیدن حرف هلنا، لبخند سرگرم شده‌ای زدم. باید این شانس و به کدومشون می‌دادم؟ روی کدومشون می‌تونستم ریسک کنم؟ اگه انتخاب اشتباهی می‌کردم ممکن بود نیاد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #16
شبیه سردسته‌ی شورشی‌ها به نظر میرسید. البته دست کمی هم نداشت، نصف اشوب‌های قصر زیر سر اون بود. اما برای الان، این حرف همه چیز و بهم میریخت. نمیتونستم بذارم قدرت ادوارد از دست بره. نه فعلا. حتی با اینکه اینکه اینکار باعث تضعیف سلطنت خودم میشد باز هم باید ازش محافظت میکردم. ادوارد جانشین بالقوه‌ی سلطنت بود و همیشه در معرض شک و گمان و رابطه‌ی بد ریموند با اون به آتش این شک‌‌ها دامن میزد. درحالی که مصمم و جدی به چشم‌هاش زل میزدم گفتم:
- پرنس ادوارد به دستور من و برای اروم کردن کشورهای متحد رفتن. چطور جرات میکنی تلاش وفادارانه‌ی ایشون و با گستاخی تعبیر کنی دوک پرینسون؟
نگاه غضبناک پرینسون به سمت من اومد اما سکوت کرد. اون حامی ریموند بود. یکی از افرادی که برای به سلطنت رسیدنش بیشترین کمک و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #17
نگاه الیانا رو توی تمام طول جلسه روی خودم حس می‌کردم. مطمئن نبودم که باید حضور ناگهانیش و این نگاه‌ها رو اتفاقی فرض کنم یا نه. درهرحال اون یه قایق به دست باد بود. اخرین فرزند پادشاه سابق. بچه ای که حتی قبل از اینکه متولد بشه پدرش و ازدست داد و بلافاصله بعد از تولدش مادرش رو‌‌. زنده موندنش تا همینجا یک معجزه تلقی میشد‌.درحالی که کنارش می ایستادم گفتم:
- از اینکه توی جلسه شرکت کردین خوشحالم پرنسس الیانا، گرچه که ناخونده بود.
سعی کردم صدام و اروم نگه دارم تا اون دوک های حریص نشنون. توقع داشتم از اشاره‌ام به ناخونده بودن حضورش خجالت زده بشه اما درحالی که با لبخند ارومی تعظیم میکرد گفت:
- بابت ورود بدون دعوتم عذرمیخوام علیاحضرت. راستش فکر کردم که شاید به کمکم نیاز داشته باشین.
نیشخند محوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #18
با دیدن شمشیرهایی که اون و احاطه کرده بودن حس میکردم هوای اطرافم و یکی بلعیده. دست‌هام محکم تر مشت کردم که نلرزم. اگه ریموند بیدار شده بود اول از همه سراغ من میومدن. خودت و نباز لیلیان. تو هنوز میتونی نجاتش بدی.
یکی یکی میشمردمشون، یک، دو، سه، چهار، چهارتا شوالیه‌ی شمشیر به دست. شاید تا به خودشون میومدن میتونستم از شر همشون خلاص بشم و اون و از راهروی مخفی خارج کنم. قدم‌هام و با شتاب بیشتری سمتشون برداشتم. با دیدن شمشیری که توی دست اون بود جرات کردم صدام و بالا ببرم، اونقدر بالا ببرم که کسی متوجه لرزشش نشه:
- اینجا چه خبره؟
همه‌اشون انگار مجسمه‌های خشک شده بودن. چشم‌های اون به خون نشسته بود و شمشیرش روی گردن یکی از شوالیه‌ها بود و نوک شمشیر همه‌ی شوالیه‌ها به سمت اون. چطور جرات میکردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #19
صدای اروم کلاد و کنار گوشم شنیدم:
- متاسفم که درگیرتون کردم.
درگیر لفظ کمی بود. من غرق شدم، برای چند ثانیه در انتهای اقیانوس ترس و وحشت گیر افتادم بدون اینکه حتی بتونم دست و پا بزنم اما اون لازم نبود بدونه. یکم دستم و بیشتر روی بازوش فشار دادم و سعی کردم صدام درحد یه زمزمه بمونه:
- توی اشوب قصر که هنوز قاتل پدرت دستگیر نشده چطور تونستی اینقدر بی فکر روی شوالیه‌ها شمشیر بکشی؟
جمله‌ای که بین سرزنش هام گم شد خیلی ساده بود" اگه از دستت میدادم چی؟" لحنش متاسف بود:
- وقتی داشتن میگفتن که من عالیجناب و به خاطر تاج کشتم چطوری میتونستم اروم بمونم؟
لبخند سرد و محوی زدم. میخواستم بگم "پدرت یک روز همینکار و کرد، تو فقط قربانی گناه‌های اون هستی" اما حرفم رو خوردم‌. بدون اینکه ذره‌ای تردید به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AYDA HOSSINY

AYDA HOSSINY

منتقد انجمن
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
25/5/19
ارسالی‌ها
829
پسندها
40,017
امتیازها
58,773
مدال‌ها
23
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #20
سکوتش رو که دیدم از اون نگاه سرد و طلبکار چشم گرفتم و سرسری گفتم:
- اگه با پای خودت اومدی تا غر زدن‌های من و بشنوی حتما دلیل خوبی داشتی. میشنوم.
نگاهش از اون سرما خارج شد و اخم متمرکزی کرد. انگار حرفی که میخواست بزنه اونقدر براش جدی بود که حتی خودشم می‌خواست با تمرکز راجبش حرف بزنه. اینطور حرف‌ها چیزی نبود که جزو روتین پسر عیاش من حساب بشن پس ناخوداگاه صاف‌تر نشستم شاید حتی اماده‌تر:
- من میخوام جشن بلوغم رو سال بعد برگزار کنم.
منم متقابلا با شنیدن حرفش اخم کردم. برای این درخواست مضحک این همه راه اومده بود؟ اون جشن همین حالا هم داشت با تاخیر برگزار میشد. روز موعود، روزی که من برای رسیدن بهش خیلی جنگیده بودم. درحالی که از روی مبل بلند میشدم بی توجه بهش با تاکید گفتم:
- نمیشه، جشن بلوغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : AYDA HOSSINY

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا