• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سردیس | مون‌هه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahshidheyhey
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 406
  • کاربران تگ شده هیچ

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #21
«دانای کل - جنگل مرغاب»

آتوسا با اینکه تمام توانش را برای دویدن می‌گذاشت، تیرانداز قابلی بود. این را داریوشی با خود می‌گفت که امروز اهمیت زیادی به بردن جام نمی‌داد. او دلتنگ رقیب و دوست عزیزش، کاوه بود.
برای داریوش عجیب بود که هر جای این جنگل پهناور می‌رفت شاهدخت را به دنبال خود می‌دید. کم نبودند همراهان این جام، اما داریوش تنها به آتوسا برخورد می‌کرد.
صدای کشیده شدن تیر آمد.
- این هم از هفتمین پرنده.
داریوش از زمانی که وارد جنگل شده بود، تلاشی برای زدن هدفی نکرد. این برای آتوسای بی‌خبر از همه‌جا بسیار عجیب بود.
- ای پسر ویشتاسپ، چرا تلاشی برای دستاوردی نمی‌کنید؟
داریوش نمی‌خواست متفاوت از همیشه رفتار کند. کسی نباید پی به مشکلاتش می‌برد.
در حالی که کمان می‌کشید و هدفش را پرنده‌ای در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #22
- سکوت و اندوه‌گستری بردیا با ایشان چه کار است؟
ذهن آتوسا در همین لحظات کوتاه پر از علامت پرسش شده بود. داریوش که خود را گناهکار می‌دانست و با کمبوجیه هم‌نظر بود، لب به سخن گشود:
- من... من به درستی نمی‌دانم چه بر سر شاهزاده آمده است. واپسین باری که روی ایشان را دیدم، در خانه‌ی پاکان حکیم بود. برای همدردی به پیش کاوه رفته بودم.
به ابروان درهم رفته‌ی شاهزاده نگاه کرد و عاجزانه ادامه داد:
- باور کنید پس از آن دیگر ایشان را ندیدم. تا چندی پیش نمی‌دانستم در اتاق خود را زندانی کرده‌اند.
کمبوجیه که جایی از این داستان را لنگ می‌دانست، از موضع خود پایین ننشست. در دل گمان می‌داشت که داریوش چیزی می‌داند اما نمی‌خواهد که بگوید.
- از شما که همیشه در کنارشان بودید به دور است.
داریوش لبی تر کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #23
«از دیدگاه دریا - جنگل مرغاب»

از تاویار خداحافظی کردیم. خیلی به دلم نشست. قصد داشتم به زودی برگردم اینجا و لحاف-تشک کجش رو براش درست می‌کنم.
ماسک زشت و سیاه کاوه روی سرم بود. هیچ ایده‌ای نداشتم چه اتفاقی داره برام می‌افته؛ اما از یه چیزی مطمئن بودم. مطمئن بودم دلیلی وجود داشت که من وارد این برهه‌ی زمانی شدم و صاف افتادم جلوی کاوه. تا جای ممکن هم اصلاً قصد سر در آوردن ازش رو نداشتم؛ چون قصد برگشت نداشتم. درست شنیدید؛ من انقدر از دنیای خودم خسته شده بودم که هیچ میلی برای برگشت بهش نداشتم.
سوگند نامزدش رو داشت، مامان هم خواهرم رو داشت.‌ نیمایی هم دیگه وجود نداشت که بگه تنها دلیل ادامه دادنش منم. هیچ‌کس اونجا منتظر من نیست و من تنها برای بقیه یه دردسرم، نه بیشتر!
- آخ!
با بریده شدن پام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #24
بازم سری تکون داد. حالا که بهش فکر می‌کردم، پسر بامزه‌ای بود. روی ابروش شکستگی عمیقی خودنمایی می‌کرد. خیلی دوست داشتم دلیلش رو بدونم؛ اما حس کردم خیلی زود بود پرسیدن همچین چیزی، پس بیخیال شدم و چیزی نگفتم.
این بار اون سکوت رو شکست و پرسید:
- این گیسوان آبی... گیسوان خودتان است؟
حرفش باعث شد بعد از مدت‌ها بخندم.
- نه... معلومه که نه. رنگه، یکی-دو ماهه هم جاش موهای طبیعی و قهوه‌ای خودم در میاد.
انگار که خیالش راحت شده بود، نفسی گرفت. موهای من به این خوشگلی کجاش ترسناک بود؟
- فکر کردی تو آینده، تکنولوژی انقدر پیشرفت کرده که به جای موهای طبیعی خودمون موی رنگی در بیاریم؟
چشم ازش گرفتم و به آسمون نگاه کردم. در تمیزترین حالتی بود که تا حالا به چشم دیده بودم.
پارچه روی کله‌م امانم رو بریده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #25
با کاوه رفتیم پشت نزدیک‌ترین درختی که اونجا بود. دو مرد و یک دختر با شنل قرمز رو در حال مشاجره دیدم.
یکی از مردها که به نظر می‌رسید بزرگ‌تر باشه، چشم‌های سبز و موهای تقریباً بلندی داشت. مرد دیگر هم موهای فری داشت که خیلی به نظرم آشنا می‌رسید. دختر بسیار زیبا، بین اون دو نفر ایستاده بود. موهای خرماییش زیر نور کمرنگ آفتاب، طلایی شده بودند.
- شاهدخت و شاهزاده اینجا چه می‌کنند؟
- شاهدخت؟ اسم... نامش چیست؟
- نام آن بانو آتوسا و پدرشان شاهنشاه کوروش است.
- این آتوسا همون شاهزاده‌ی معروفه؟ اون دوتای دیگه کی هستن؟
- یکی شاهزاده‌ی بزرگ کمبوجیه و دیگری، دوست و یار گذشته‌ی من داریوش.
بدون شک من به یکی از بزرگ‌ترین آروزهام رسیده بودم.
- اینجا خود بهشته!
سرم رو کمی چرخوندم. مرد سیاه‌پوشی رو دیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #26
بیشتر از یک ماه از سکونت من در خانه‌ی پاکان، پدر کاوه می‌گذشت.
پاکان مشاور ارشد دربار بود که پس از اخراجش به طور اسرارآمیزی فوت شده بود.
این خانواده چهار فرزند داشت که یکیش یک سال قبل از مرگ پاکان مرده بود. اسمش رسپینا بود. اسمی که برای مخفی نگه داشتن هویت واقعیم، روی من گذاشته بودن.
یک ماه، شبانه روز کاوه بیرون از خونه بود و من به زور می‌دیدمش. توی این مدت با خواهر بزرگترش، رکسانا و تنها پیشکار خانه مهری خانم، صمیمی شده بودم.
رکسانا می‌گفت کاوه هر روز بعد از کار توی آهنگری به سراسر شهر پاسارگاد سر می‌زد تا نوزادی که روز ورود من به اینجا دنیا اومده بود رو پیدا کنه؛ خوشبختانه متوجه نشده بود.
زندگی من اینجا از هر زمان دیگه‌ای بهتر بود، تنها مشکلش این بود که اجازه‌ی خروج از خونه رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #27
مطمئن بودم که حداقل ۵ ساعتی هست که روی تخت ایوان منتظر کاوه نشستم. با وجود نور مشعل‌ها هنوز هم نقاط تاریکی توی ایوان بودند. جاش بود تشکری هم از ادیسون بکنم، دمش گرم!
منتظر کاوه بودم تا بهش اطلاع بدم از فردا به دشت و دمن می‌زنم و کسی هم نمی‌تونه جلوم رو بگیره. پسره‌ی بی‌سر و پا معلوم نیست تا این ساعت‌ها بیرون از خونه چی کار می‌کرد. از مهری خانم شنیده بودم که چند باری با صورت و دست‌های خونی به خونه اومده یا اینکه اصلاً تو حال خودش نبوده. خیلی کنجکاو بودم بدونم با چه کسی معاشرت داره که انقدر خرابش کرده. از تاویار که این کارها بعید بود.
باز هم مدتی گذشت، حتی نور کم‌سوی گردسوز آقای باغبان از لابه‌لای در چوبی زهوار در رفته‌ش نمی‌اومد.
آقای باغبان خیلی مرد مهربونی بود. منی هم که کشته مرده گل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا