• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سردیس | مون‌هه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahshidheyhey
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 406
  • کاربران تگ شده هیچ

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سردیس
نام نویسنده:
مون‌هه
ژانر رمان:
تاریخی، درام، عاشقانه، فانتزی، طنز
کد رمان: 5811
ناظر رمان: @Sydney


به نام اهورا مزدا، نگاهبان راستی و زمان

خلاصه: دریا دختر ۲۵ ساله‌ی باستان‌شناس، به سبب اتفاقات تلخ زندگی‌اش در باتلاق زندگی گیر کرده است. اتفاقی موجب می‌شود سردیسی یافت شود و دریا از آن دیدن کند. این سردیس تکه‌ای از زمان است یک لنگرگاه، لنگرگاهی که سفر در زمان را برای دریا ممکن می‌کند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

setayesh

پرسنل مدیریت
سرپرست عمومی
سطح
44
 
تاریخ ثبت‌نام
4/8/21
ارسالی‌ها
6,940
پسندها
44,360
امتیازها
88,276
مدال‌ها
82
سن
17
  • مدیر
  • #2
Screenshot_۲۰۲۶۰۴۰۷_۱۱۳۸۰۰_Samsung Internet.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : setayesh

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
«به نام اهورا مزدا، نگاهبان راستی و زمان»


آغاز بخش اول: پیش از فروپاشی

با تمام توانم داشتم می‌دویدم. نفس‌نفس زدنم باعث می‌شد خیلی راحت نتونم بدوم. اون که دو قدم جلوتر از من بود، به سمتم برگشت. دستش رو به سمتم دراز کرد.
- عقب نمون... بیا، دستم‌ رو بگیر.
به چشم‌های عاجزش نگاه کردم. دستش رو سفت گرفتم و به دوییدن ادامه دادم. به پشت سرم نگاهی کردم. خیلی نزدیک شده بودن.
سرم رو به سمتش چرخوندم و به پس سرش چشم دوختم. با صدایی که عذاب‌وجدان توش بیداد می‌کرد گفتم:
- ببخشید... نباید امشب می‌اومدیم، من...
جمله‌م رو برید و جواب داد:
- چی کار کنیم؟ زن‌ذلیلیم دیگه!
سرم رو پایین انداختم و قدم‌هام رو تندتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
سوگند روی تخت نشسته بود،‌ انگار منتظر بود تا از دستشویی بیام بیرون و غر زدن رو شروع کنه. سوگند مدت طولانی‌ای باهام همراهی کرد و پابه‌پام گریه کرد. اما اونم از یه جایی به بعد سعی کرد با غر زدن حواسم رو پرت کنه. وقتی دید اهمیتی نمی‌دم سرش رو تو گوشیش کرد.
- این دیگه چیه!
- چی شده؟
کنارش نشستم. به خبری که از یکی از چنل‌های تلگرامی می‌خوند، نگاه کردم.
- سردیس؟ اونم الان؟ باور کن، همه‌ش هوش مصنوعیه.
- چی می‌گی؟ می‌گم تو تلویزیون نشون دادن.
***
داشتیم از گرمای سر ظهر تابستون شیراز هلاک می‌شدیم. به سمت ون مخصوص هتل رفتیم و سوار شدیم.
- ببین! امروز تولد کوروش کبیره، من می‌خوام بالأخره امروز برم پاسارگاد. حالا اگه تو گذاشتی با این اخبار الکیت.
- می‌گم تلویزیون هم نشونش داده!
اخم غلیظم رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
بالأخره به حفاظ کوچکی که کشیده بودن رسیدیم. کی وقت کردن حفاظ بزنن؟ سؤالم رو به زبون نیاوردم، از هم‌کلامی با سوگند چیز خوبی نصیبم نمی‌شد.
به اطرافم نگاه کردم. آدم‌های متفاوتی دیده می‌شدن، متفاوت از نظر شغل و ملیت. امروز چون تولد کوروش کبیر بود کلاً شیراز و مخصوصاً اینجا خیلی شلوغ بود.
سوگند کارت من رو نشون نگهبان اون‌جا داد و منم پشت سرش وارد شدم. من هم خیلی کنجکاو بودم بدونم این چه چیز تخیلی‌ایه که سنش رو از الان تخمین زدن ۲۵۰۰ سال! تو ۲۵۰۰ سال مگه سردیس سالم می‌مونه؟
به حدوداً ده نفری که اون‌جا بودن رسیدیم. خبرنگار چند شبکه خبر و فیلمبردارهاشون در حال تهیه گزارش بودن. چند نفری هم داخل یه کانکس در حال عکسبرداری از سردیس بودن و اجازه نمی‌دادن کسی از پنجره‌ش داخل کانکس رو ببینه.
پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
از پنجره‌ی کانکس آدم‌ها دیده می‌شدن. جمعیت برام خیلی سرسام‌آور شده بود.
توجهی به سوگند نکردم. بالأخره مستقیم به سردیس نگاه کردم. با اختلاف، برگ‌ریزون‌ترین صحنه‌ی عمرم بود. توی عکسی که سوگند ازش نشونم داد ناواضح بود. الان کامل و سالم دیده می‌شد. با این‌که بعضی جاهاش پریده بود. البته که این برق روش تنها می‌تونست کار همکاران عزیز باستان‌شناسم باشه.
سوگند همچنان در حال زر زدن بود. با حرص به سمتش برگشتم و شاکی پرسیدم:
- چی می‌گی حوصله‌تو ندارم؟
بعد به سمت سردیس برگشتم و با چشم‌هام به آنالیز کردنش ادامه دادم. سوگند دستم رو گرفت و کشید تا بهش توجه کنم.
- می‌گم به من نگاه کن. چته از سر صبح؟ دوباره قرصاتو نخوردی؟
این بار دیگه واقعاً آمپر چسبوندم و دلم خواست بزنم تو دهنش که کمتر رو اعصابم راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای پرنده می‌شنیدم. نکنه من مرده بودم؟
چشم‌هام رو باز کردم. به همون حالتی که افتادم، بودم. خبری از کانکس نبود و من روی یک زمین چمنی دراز به دراز افتاده بودم.
به پشت برگشتم و به بالا سرم نگاه کردم.
بلبل چهچهه‌زن رو دیدم. زحمت کشید و از جاش که روی درخت بود پر زد و روی پیشونیم دستشویی کرد.
برای خودم افسوس خوردم، حتی رویاهام هم مثل کابوس‌هام بودن.
دستم رو بردم که دستمال توی جیبم رو در بیارم. به طور عجیبی دستی که فکر می‌کردم شکسته باشه، سالم بود.
دریای احمق، معلومه که سالمه چون تو الان توی خوابتی! پس چرا بدن‌درد دارم؟
بالأخره دستم به جیبم رسید، ولی خبری از دستمالم نبود؛ نه تنها دستمالم بلکه گوشیم هم نبود.
نیم‌خیز شدم که بشینم؛ ولی ترسیدم چیز پرنده بره تو چشمم، پس برگ درختی که اون‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
تا به خودم بیام و بخوام جاخالی بدم اون شیء تیز دقیقاً بالای سرم به درخت برخورد کرد. درست می‌دیدم؟ اون یک تیر بود؟
انقدر وحشت‌زده شدم که هجوم اسید معده‌م رو تا ته حلقم حس کردم.
به مسیری که تیر ازش اومده بود نگاه کردم. فرد سیاه پوشی رو می‌دیدم. نکنه می‌خوان من رو توی خوابم بدزدن؟ عجب گیری کردیم از دست این ضمیر ناخودآگاه کوفتی!
فرد سیاه‌پوش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد؛ طوری که دیگه می‌تونستم صورتش رو ببینم. کمانی توی دستش داشت و تیردان پشتش پر از تیرهایی با پر سفید، مشابه همونی که کم مونده بود وسط مغز من فرود بیاد.
- خدا لعنتت کنه، چقدر چشم‌های خوشگلی داری!
موهاش سیاه بود و لخت. پوست تیره‌ای داشت؛ چشم‌هاش، خدای من!
«من همیشه می‌خواستم بهت تیکه بندازم و بگم: اون دوتا دریان یا چشمن؟
- این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
پسر سیاه‌پوش داشت سعی می‌کرد دستش رو دوباره بذاره روی دهنم. نمی‌تونستم چنین اجازه‌ای بهش بدم؛ پس با زانوم به یه جایی زدم که از درد خم شد.
تیرش هم ازم یه‌کم فاصله گرفت. از فرصت استفاده کردم و تیرش رو گرفتم و شکستم.
به وضوح از زور بازوم جا خورد. همینه! مرسی کلاس‌های دفاع شخصی!
- ببین داداش چیز گنده‌تر از دهنت نخور. اگه زورگیریه که...
دست تو جیب پیراهن بلندم بردم و داخلش رو برگردوندم به بیرون.
- می‌بینی که چیزی همراهم نیست. آدم مهمی‌ هم نیستم بخوای گروگانم بگیری. تجاوزم که...
در حالی که دستش رو به درخت گرفته بود و خم شده بود، نگاهش کردم. تک‌خندی زدم.
- جرئتش‌ رو نداری بکنی. می‌مونه یه چیز اونم این‌که دیوونه‌ای، که این عالیه چون منم دیوونه‌ام. پس تا وقتی که نخوای منو توی این خواب کوفتیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
114
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #10
در طرف دیگر خواهر بزرگ‌تر، آتوسا با بی‌قراری نامحسوسی به دنبال جامه‌ی مناسبش می‌گشت. او باید امشب کمی به چشم معشوقش می‌نشست؛ شاید در بهترین حالت نیز می‌توانست گفت‌وگوی کوتاهی با او داشته باشد.
عجیب بود؛ همه‌چیز در دنیای دلباختگان پیش از این برایش باور نکردنی بود. تا اینکه به خودش آمد و دید مرتب چشم به راه یک آیین و جشن تازه است تا او را ببیند. البته که آتوسا خودش را آن‌قدر هم ساده نمی‌دید که تنها برای داریوش دست به هر کاری بزند. او هنوز خودش بود؛ شاهدخت بزرگترین پادشاهی جهان.
امشب اما شب متفاوتی بود؛ او آماده بود که نشان دهد توانایی همراهی در جام تیراندازی را دارد. تنها امیدوار بود پدرش بپذیرد. خواسته‌ی دلش برای همراهی در جام را تنها شاه‌بانو می‌دانست. او هر بار به بهانه‌های گوناگون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا