• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سردیس | مون‌هه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع mahshidheyhey
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 26
  • بازدیدها بازدیدها 404
  • کاربران تگ شده هیچ

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #11
«از دیدگاه دریا - جنگل مرغاب»
دنبال پسر سیاه‌پوش افتادم. چند باری خواست دستم رو... البته دست‌هام رو بگیره تا فرار نکنم؛ اما بازم گفتم که دنبالش میام، به شرطی که بهم دست نزنه و فکر می‌کنم که فهمید. خوب میشد اگر می‌دونستم چه بلایی داره سرم میاد.
کم‌کم جنگل داشت تموم می‌شد و من به وضوح صدای طبل و سروصدا می‌شنیدم. به پسر نگاهی کردم. جز چشم و ابروش و موهاش چیز دیگه‌ای ازش نمی‌دیدم. یه چیزی مثل ماسک یا پوشیه زیر چشمش بسته شده بود که حدوداً تا پایین گلوش می‌رسید.
در اینکه من آدم کم‌عقلی هستم و دنبال این آدم ناشناس افتادم که شکی نیست ولی این چرا دقیقاً منو دنبال خودش انداخت؟ هیچ حدسی نمی‌تونستم بزنم.
یه آدم از دور دیدم که داشت بهمون نزدیک می‌شد. ناگهان، دستم کشیده شد و پرت شدم پشت دیوار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #12
باز هم اهمیتی نداد و به سمت در حرکت کرد. هیچ حدسی نمی‌تونستم بزنم. تنها چیزی که می‌شنیدم، صدای طبل بود.
نزدیک‌تر که شدیم تونستم آدم‌هایی رو ببینم که به فاصله‌ی خیلی دور و سمت دیگه‌ی دیوار قطور این کاخ ایساده بودن. به قدری ریز دیده می‌شدند که حتی لباس‌هاشون هم برام قابل تشخیص نبودن.
هر چقدر که به جلو حرکت می‌کردیم، آدم‌ها بیشتر پشت دیوار محو می‌شدن. به دیوار قطور جلوم نگاه کردم. کمتر از سه متر باهاش فاصله داشتیم. وسطش، در کوچک چوبی‌ای دیده می‌شد. شرط می‌بندم از دور شبیه یک نقطه بود.
ناخودآگاه من کی وقت کرده بود انقدر پیچ در پیچ بشه؟
پسر سیاه‌پوش بالاخره مچم رو رها کرد و به سمت در رفت. دو ضربه پی‌درپی با مشت به در زد و بعد یه ضربه کوتاه. در باز شد.
به هرحال اون که قرار نبود جواب بده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #13
هر دو با تعجب بهم نگاه کردن. پسر سیاه‌پوش با وحشت و خشم و آتش‌بان با تعجب. انگاری که من بودم فحش ناموسی دادم.
بهش اشاره کردم و گفتم:
- به من چه آقا... این فحش داد.
آتش‌بان پرسید:
- کبیر؟ چه کسی؟ شاه شاهان؟
- آره دیگه شاه شاهان، مؤسس بزرگ‌ترین تمدن جهان. اسمش تو همه‌ی کتاب‌های مقدس هم اومده. نگید نمی‌شناسیدش که ناراحت میشم. بابا ناسلامتی ایرانی هستید، هر چند کمی روانی به نظر می‌رسید.
سیاه‌پوش بازوم رو گرفت و ترسناک‌تر از قبل نگاهم کرد.
- ایران؟ ایرانی؟
آتش‌بان مبهوت چیزی گفت که سیاه‌پوش برگشت سمتش و همین‌طور من:
- به معنای سرزمین آریاییان.
- چرا انقدر براتون عجیبه؟ اولین باره کلمه ایرانو می‌شنوید؟
دستم واقعاً درد گرفت. اینا همه نشون‌دهنده این بودن که ممکن بود این خواب نباشه.
- زودتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #14
«دانای کل - کاخ بزرگ پاسارگاد»

هر سه دختر تماماً آراسته روبه‌روی مادر ایستاده بودند. کاساندان از دیدن آن‌ها کنار یکدیگر لذت می‌برد. با اینکه آتوسا دختر خونی‌اش نبود، گاهی حس می‌کرد او را بیشتر از دختران خودش دوست دارد.
می‌دانست شاهدخت بزرگ از بهانه تراشی‌هایش برای منع او از تیراندازی کلافه شده است؛ اما نمی‌خواست مردمان با نگاهی بد پشت سر دخترکش حرف بزنند یا حتی بدتر از آن، شاید که آسیبی ببیند‌.
آتوسا قصد داشت پس از ورود به تالار اصلی رَخصت تیراندازی از پادشاه بگیرد. حتی اگر بخت با او یار نباشد، او قصد پافشاری داشت و هر طور شده بود می‌خواست حرفش را به کرسی بنشاند.
شهبانو با اضطرابی مشهود رو به پیشکار گفت:
- شاهزاده‌ها را برای جشن فرا خواندید؟
- بله بانوی بزرگ، تنها... نابسامانی این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #15
بردیا باز هم پاسخی نداد. کمبوجیه کلافه دستی بر موهای کمی بلندش کشید و به سمت پنجره‌ی اتاق رفت. پرده‌های آن را گشود. نور سفیدی را دنبال کرد که به بردیا می‌رسید. زیر چشمان پسر، گود افتاده و سیاه شده بود. از آخرین باری که او را دیده بود دست‌کم دو ماه می‌گذشت و اون در این دو ماه لاغرتر شده بود.
بردیا از بدو تولد بیمار بود، پزشکان گفته بودند اگر همیشه از خودش نگاهبانی کند، به آسانی خواهد زیست. کمبوجیه نمی‌دانست این چه نگاهبانی‌ای بود که برادرش را به این روز انداخته بود. بردیا در حال کشتن خودش بود، چنان که شاید تاکنون روحش را کشته بود. او بردیای گذشته نبود. کمبوجیه بسیار به دنبال یافتن دلیل آن بود.
شاید اما از هم پاشیدن خانواده و بی‌توجهی پدرشان باعث خشم بیش از اندازه‌ی کمبوجیه و حال بد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #16
درِ تالار بزرگ به روی ایوان و در اصلی کاخ به بیرون باز بود. این نشانه‌ی سخاوتمندی پادشاه بود که ورود برای مردم آزاد است.
اما چه کسی جرئت می‌کرد با حضور درباریان مکار، به پیشگاه پادشاه بیاید و جشن‌شان را خراب کنند؟
مردم تنها در ماه‌روزها وارد کاخ بزرگ می‌شدند، آن هم بدون شجاعت کافی برای بیان مشکلات‌شان.
هر چند مگر می‌شد شاه شاهان از حال و روز مردم بی‌خبر باشد؟
ورود ویشتاسپ سکوت را بر جمعیت حاکم کرد. موبد بزرگ دربار که به تازگی پدر خود را از دست داده بود، با موی سر و صورت بلندتر از همیشه، نگاه نافذش را به جمعیت دوخت. پوزخندی کم‌رنگ زد. ندیدن شخص مورد نظرش خیالش را آسوده کرد.
به کمبوجیه‌ی سرد و بی‌تفاوت که با دختران ساتراپ‌های مختلف سر و کله می‌زد، نگاه کرد. پوزخندش عمیق‌تر شد.
شاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #17
- از شما درخواست دارم که با رَخصت دادن به این خدمتگزارتان برای همراهی در جام، فرق ناروای میان زنان و مردان سرزمین را پایان دهید.
تالار در سکوت مرگباری فرو رفت. هیچ‌کس انتظار بیان شدن این سخن را از دهان شاهدخت نداشت.
آناهیتا با افتخار به خواهرش نگاه کرد. هیچ چیز بیش از این نمی‌توانست آتوسا را برایش گرامی‌تر کند.
کاساندان نگاهش را ناامیدانه به پادشاه دوخته بود.
کوروش، پر از تحسین بود. او تنها فرد در این تالار بود که انتظارش از آتوسا تا این اندازه می‌رفت. او می‌دانست دختر کوچکش اگر پسر بود پادشاه لایقی می‌شد.
- نیازی به رخصت نیست، در سرزمین من هیچ‌گاه تفاوتی میان زن و مرد نیست. افسوس که من از یاد برده بودم... .
به جمعیت نگاه کرد و ادامه داد:
- زین پس جام تیراندازی با همراهی همه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #18
«از دیدگاه دریا - ایوان پشتی کاخ»

می‌دونستم امکان نداره هیچ‌کدوم باورشون بشه، پس سریع دستم رو روی آتیش گرفتم. فکر می‌کنید نمی‌ترسیدم؟ در واقع تا سر حد مرگ می‌ترسیدم؛ اما باید اعتماد این آدم‌ها رو جلب می‌کردم.

دستم رو چند باری روش چرخوندم، هیچ حسی نداشتم.
- ببینید، نسوختم.
پسر آتش‌بان زمزمه مانند گفت:
- شما اهریمن نیستید.
- اما هنوز می‌تواند جاسوس باشد.
- جاسوس کجا آخه؟ دشمن شما الان باید مصر باشه درسته؟ ببینید من بلد نیستم مصری حرف بزنم!
پسر سیاه‌پوش با یه نگاه مسخره بهم زل زده بود.
- اگر جاسوس بودم، یک سری وسیله هم باید همراه خودم می‌داشتم اما ندارم.
دست‌هام رو بالا گرفتم و چرخی زدم.
- می‌بینی؟ هیچی با خودم ندارم.
هنوزم ناباورانه نگاهم می‌کردن.
- من چی کار کنم شما باورم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #19
البته الان چیز مهم‌تری رو باید باهاشون درمیون می‌ذاشتم.
بهشون نگاه کردم و با حال نزاری گفتم:
- می‌دونم هیچی نفهمیدید و برگ‌هاتون ریخته، اما... میشه من برم دستشویی؟ به خدا دیگه سختمه خودمو نگه دارم.
از نگاه‌هاشون کاملاً مشخص بود متوجه حرفم نشدن.
- دستشویی؟ توالت؟ خلا؟... اه بابا اینکه اصلاً عربیه.
نچی با خودم کردم و به گفتن اسم‌هایی که به ذهنم می‌رسیدن ادامه دادم:
- سرویس بهداشتی...؟ اینم نه؟ ای بابا، چاه؟ آب‌راه؟ جایی که خودتان را بعد از خوردن و آشامیدن خلاص می‌کنید؟
آتش‌بان که انگار دوزاریش افتاد گفت:
- آبراه، آبراه! بفرمایید نشانتان دهم.
و بعد به اتاقک ته حیاط اشاره کرد. مردد بودم که وارد بشم؛ اما فشار نمی‌ذاشت به چیز دیگه‌ای فکر کنم.
به پسر سیاه‌پوش که هنوز هم گیج بود، نگاه کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

mahshidheyhey

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
30/4/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
107
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #20
***

- شما می‌گین تنها راه زنده موندن من اینه که برم خونه این یارو به اسم خواهرش زندگی کنم، تا شما بفهمید دقیقا آتشتون چرا ناگهان شعله‌ور شده؟
- دریافت نکردم چه گفتید اما گمان می‌کنم همین باشد.
- تاویار دیگه از تو بعید بود برادر! این یارو، کم مونده بود منو بکشه!
- من خواستی برای کشتن شما نداشتم. گمان بردم اهریمن هستید.
بعد هم اشاره‌ای به موهام کرد که ماسک رو از روشون برداشته بودم.
توی اتاقک دور هم نشسته بودیم و داشتیم موقعیت رو تحلیل می‌کردیم.
- ببینید دوستان، من برایم مهم است که ناگهان نیمه‌های شب کشته از خواب بیدار نشوم.
- اگر بمیرید از خواب بیدار نمی‌شوید.
- کاوه جان، بس کنید دگر. این دخترک را نترسانید.
- از کجا باید بدانم که خودم نخواهم مرد؟
- آخه منِ نحیف ناتوان چه‌جوری توی غول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : mahshidheyhey

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا