• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جهانک‌ها؛ قصه‌های کوتاه از درهای گشوده به صد جهان | نیلدا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ✭NiLdA☽
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 4
  • بازدیدها بازدیدها 53
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #داستان کوتاه
  • کاربران تگ شده هیچ

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 645
ناظر: @Sydney



عنوان: جهانک‌ها؛ قصه‌های کوتاه از درهای گشوده به صد جهان
نویسنده: نیلدا
ژانر: فانتزی، درام، روانشناختی، عاشقانه
خلاصه:
«جهانک‌ها» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه با دنیاها و روایت‌های متفاوت است؛ قصه‌هایی که هرکدام در جهانی جداگانه جریان دارند. از خیال و جادو تا تاریکی، احساس، راز و واقعیت‌های پنهان؛ هر داستان دری ا‌ست به دنیایی تازه که قانون‌های خودش را دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ✭NiLdA☽

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
959
پسندها
5,824
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_603963_.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] KHAZAAN

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
عنوان آخرین گلِ سرخِ جادو شده

قسمت اول دخترِ نفرین‌شده
مادربزرگم همیشه می‌گفت:
- عشق برای بعضی آدما نعمت نیست، بلائه.
اون‌موقع نمی‌فهمیدم منظورش چی بود. فقط می‌نشستم کنار بخاری، دستام رو دور لیوان شیر گرم حلقه می‌کردم و به چین‌های صورتش خیره می‌شدم؛ به چشم‌هایی که انگار چیزهایی دیده بودن که آدم نباید ببینه. بعد آروم به گل‌های پشت پنجره نگاه می‌کرد و زیر لب می‌گفت:
- وقتی گلِ سرخ روی برف رشد کنه، یعنی نفرین بیدار شده.
و همیشه، دقیقاً همیشه، بعد از گفتن این جمله سکوت می‌کرد. من از سکوتش بیشتر از هر چیزی می‌ترسیدم. اون شب برف بدی می‌بارید. از اون برف‌هایی که صداها رو می‌بلعن و دنیا رو خفه می‌کنن.
باد لای شاخه‌های جنگل می‌پیچید و دیوارای چوبی کلبه رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
هیچ‌وقت از خون نمی‌ترسیدم.
من توی جنگل بزرگ شده بودم؛ جایی که مرگ، چیز عجیبی نبود. زمستون‌ها روباه‌های یخ‌زده کنار درخت‌ها پیدا می‌شدن و بهار، ریشه‌های سیاه از زیر خاک بیرون می‌زدن؛ انگار زمین بعضی چیزها رو هیچ‌وقت کامل قورت نمیده.
اما اون شب...
از دیدن اون گل ترسیدم.
گلِ سرخ، آروم کنار خونِ پسر رشد می‌کرد.
گلبرگ‌هاش خیس بودن و رنگش، زیادی زنده به نظر می‌رسید.
انگار نفس می‌کشید.
زیر لب گفتم:
- نه...نه، نه...
زانو زدم و سریع گل رو از برف کندم.
همین که ساقه‌ش توی دستم شکست، سرمای تیزی تا آرنجم دوید.
لعنتی.
نفرین بیدار شده بود.
نگاهم افتاد به پسر غریبه.
اگر می‌ذاشتم همون‌جا بمونه، تا صبح یخ می‌زد و می‌مرد.
و نمی‌دونستم چرا، ولی فکر مردنش یه حس بدِ عجیب توی سینم می‌پیچوند.
با زور کشیدمش داخل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ✭NiLdA☽

✭NiLdA☽

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
3
 
تاریخ ثبت‌نام
1/5/26
ارسالی‌ها
31
پسندها
165
امتیازها
490
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
اون‌قدر خشک شده بودم که حتی یادم رفت دستم هنوز توی هوا مونده.
آروم گفتم:
- اسمم رو از کجا می‌دونی؟
پاسخی نداد.
فقط نگاهم می‌کرد.
نه با تعجب… نه با کنجکاوی… با یه جور آرامش عجیب؛ انگار بعد از سال‌ها چیزی رو پیدا کرده باشه که دنبالش می‌گشته.
این نگاهش بیشتر از هر چیز دیگه‌ای عصبیم می‌کرد.
دست به سینه ایستادم.
- ببین…نمی‌دونم کی هستی و از کجا اومدی، ولی اگر فکر می‌کنی می‌تونی…
ناگهان صورتش جمع شد.
دستش رفت روی پهلوش و نفسش با درد بیرون اومد.
لعنت.
یادم رفته بود هنوز زخمش بازه.
زیر لب غر زدم:
- عالیه…حتی نمی‌تونی قبل از مردن توضیح بدی کی هستی.
خم شدم و دوباره پارچه خونی رو برداشتم.
اما همین که خواستم زخم رو تمیز کنم، دوباره حرف زد. این بار خیلی آروم‌تر.
- هنوز هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ✭NiLdA☽

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا