• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آیناز فکری
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 133
  • کاربران تگ شده هیچ

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #11
سری به تأیید حرفش تکون دادم.
- اره از پرونده برمی‌دارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدم‌های بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشین‌ها‌ی در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشم‌های دختره جلو چشمم نمی‌اومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد می‌زد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوه‌ها رو توی حوض می‌نداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوه‌هایی که تو حوض شناور بودن، ضربه‌ی ارومی به سرش زد و زمزمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #12
چشمام رو بسته بودم؛ صدای گریه‌های مامان و نورا به گوش می‌رسید و این اذیت کننده بود.
سرم رو به شونه مامان تکیه دادم که سرم رو نوازش کرد؛ با صدایی که توش اثرات گریه موج می‌زد کنار گوشم زمزمه کرد.
- خوبی دردت به جونم؟
با صدایی آروم و بریده، بریده پاسخ دادم.
- خو... خوبم.
صدای پرسشگرانه سیامک بین گریه‌های نورا طنین انداخت.
- چرا اینطوری شدی؟
مخاطب این سوال که با نگرانی زده شده بود من بودم، اما این بار به جای من، نورا با گریه به سوال سیامک جواب داد.
- من اسم همکار کامران رو گفتم حالش بد شد.
چشمام رو باز کردم؛ پرده‌ خیسی از گوشه چشم‌هام کنار رفت.
سیامک جلوم نشسته بود... اما نگاهش روی نورا قفل شد.
صدایی پر از شک سیامک باعث شد نورا دیگه گریه نکنه و به سوال سیامک جواب بده.
- همکار کامران کیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #13
خسته شدم؛ از این همه بی‌رحمی، از این همه سیاهی و گمراهی.
داشتم فرار می‌کردم؛ اما پیش کی؟ اصلا داشتم کجا می‌رفتم؟ کجا رو داشتم برای رفتن؟
توی این شهر بزرگ هم مگه میشد آدم خفه بشه؟
وقتی توی این شهر که صدا‌های در از گناه چهار گوشه‌اش رو پرکرده؛ حکم مرده متحرک رو داشتم کجا باید می‌رفتم؟ جایی برای مرده‌های متحرک گوشه این شهر غریب وجود داره؟
سرم رو بالا آوردم. آسمون تیره شده بود و نم‌نم قطرات بارونی که روی صورتم می‌نشست، بدنم رو به لرزه خیلی خفیفی انداخته بود.
آسمون این شهر هم با تموم بی‌رحمی دلش باریدن می‌خواست؟ چه تضاد عجیبی.
بوق‌های مکرر ماشینی توجهم رو جلب کرد؛ به ماشین نگاه کردم که شیشه سمتم، پایین کشیده شد.
با دیدن کامران لبخند لرزونی زدم، این مرد رو خوب می‌شناختم و اگه چنین اتفاق‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #14
«حال»

اشک‌هایی که روی صورتم روونه شده بود رو با پشت دستم پاک کردم؛ درد من رو نه ماه می‌فهمد نه خورشید.
به آسمونی که خبری از خورشید و ماه نبود نگاه کردم؛ سیاهی‌ای که شهر رو به تسخیر خودش درآورده بود، خبر از گذشت ساعت ها رو می‌داد.
بینیم رو بالا کشیدم و با دست‌هایی لزرون و سرد موبایلم رو از کیفم برداشتم؛ با دیدن چهل تا تماس بی‌پاسخ تازه به فکر لیلی‌ای که نگرانم شده بود، افتادم.
قبل از اینکه با لیلی تماس بگیرم، صدای موبایل طنین انداز فضای پر از آرامش پارک شد؛ تماس رو برقرار کردم.
صدای لیلی که نگرانی توش موج میزد، اولین چیزی بود که به گوش می‌رسید.
- کجایی عروشا؟ چرا جواب نمیدی؟ دلم هزار راه رفت؛ خوبی؟
لبخندی به نگرانی‌ای که دلیلش من بودم، زدم... پس هنوز کسی پیدا می‌شد تا به فکر من باشه.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #15
***
«آراد»

- به اتاق دست زدین؟!
فنجون رو به سمت لبش برد و کمی مزه کرد؛ به عنوان فردی که یه خواهرش رو از دست داده بود و اون یکی حکم اعدام خورده بود؛ زیادی خونسرد و بی‌خیال به نظر می‌رسید.
با صدای برخورد فنجون به شیشه میز، از افکارم دور شدم.
- نه کسی جرات نکرده داخل بره، قاعدتاً بعد اون اتفاق کسی هم نمی‌تونه قدم بزاره.
با چشمای ریز شده، سوالی رو که باید قبلاً پرسیده می‌شد رو پرسیدم.
- اون شب رو جز به جز لطفا تعریف کنید.
کجی خاصی گوشه لبش جا خشک کرد و با سر تکون دادن به عنوان تأیید حرفم لب گزید.
- من تو کلانتری همه چی رو توضیح داده بودم.
پوزخندی در قبال حرفش زدم.
- ببینید جناب فرزانه، باید با ما همکاری کنید؛ من مطمینم شما نمی‌خوایید یکی بی‌گناه اعدام بشه؛ مخصوصا اگه اون یه نفر خواهرتون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #16
سیامک به در قفل شده اتاق کناری نگاهی کرد.
- اتاق کناری برای کیه؟
ارشیا نگاه کوتاهی به در انداخت و زمزمه وار جواب داد.
- برای عروشاست.
نفسی بیرون دادم و به سمتش برگشتم.
- پس اینجا رو هم چک می‌کنیم.
ارشیا سری تکون داد.
- یه لحظه وایستید کلید بیارم؛ درها قفل‌اند.
به سمت در روبه‌روی اتاق‌ها رفت و وارد شد؛ بعد از چند دقیقه با کلید برگشت و در هر دو تا رو باز کرد.
- من میرم موبایل‌ها رو بیارم.
با رفتن ارشیا، بدون حرف اضافه‌ای وارد اتاق اول شدیم.
به هیچی دست زده نشده بود؛ مثل اینکه همین دیروز همه چی اتفاق افتاده. صدای سیامک باعث شد چشم از اتاق بردارم.
- دستکش ها پیشتن؟!
سری تکون دادم.
- آره.
سیامک از اتاق گذشت و وارد سرویس بهداشتی شد؛ پشت سرش حرکت کردم.
تو بخش‌های اول هیچ چیز مشکوکی نبود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #17
زن با موهای آزاد و همچنین ته چهره‌ای شبیه عروشا توی چارچوب در ظاهر شد؛ عجیبا اصالت و غرور از سر تا پای زن می‌بارید. صدای سیامک سکوت کوتاه اتاق رو شکست.
- بنده سرگرد آریا منش هستم؛ ایشون هم همکارم هستن. شما؟
زن نگاهی بهمون انداخت و دستی به موهای بافته شده بلندش کشید.
- نیلوفر فتوحی هستم. کارتون تموم شد در اتاق رو ببندید.
بدون منتظر بودن حرفی از طرف ما رفت که صدای سیامک جلب توجه کرد.
- این دیگه کی بود؟
نگاهی بهش کردم و ابرویی بالا انداختم.
- مشخص نبود؟ مادر قاتل و مقتول.
سیامک سوت کوتاهی زد و زیر لب «صحیح»‌ی گفت.
- بزنم به تخته، واقعا پول آدم رو جوون نگه می‌داره؛ همین الان با رسم شکل دیدم.
همون‌طور که به کشو آخر نگاه می‌کردم « اوهوم»‌ی گفتم؛ برای بار دیگه صدای سیامک باعث شد از افکارم دور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #18
- نه! بهتره وسایل‌ها رو جمع کنیم؛ الان وقت کافی برای بررسی نداریم.
با چشم‌های ریز شده بهش نگاه کردم. چرا اینطوری رفتار کرد؟! سری تکون دادم و وسایل‌ها رو داخل کیسه مخصوص گذاشتم؛ سیامک کشو و لباس هارو مثل حالت اولیه گذاشت. برای آخرین بار نگاهی به اتاق انداختیم تا مثل قبل باشه، از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق عروشا قدم برداشتیم. برعکس اتاق کتایون که سفید بود؛ تم صورتی رنگی داشت. از پشت پرده‌های سفید، تراس بزرگی که میز صندلی گذاشته شده بود؛ دیده می‌شد. اطراف تراس گل و گیاه چیده بودن، یه بخش از دیوار برگه‌هایی که نوشته‌های عاشقانه داشت جلب توجه می‌کرد. نوشته ای همراه با گل خشکی که روی دیوار چسبیده شده بود من رو وادار کرد تا به سمتش برم.
با یکم نزدیک شدن نوشته رو تونستم بخونم.
«او تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #19
ارشیا به سیامک نگاه کرد و با لبخند محوی جواب داد.
- آخرین بار پیش کتایون بود... ولی بعدش اصلا یادم نمیاد.
سیامک دستی به صورتش کشید و بار دیگه صدای خسته‌اش به گوش رسید.
- دلیل خودکشی مرحوم رو می‌دونید؟
ارشیا سرش رو پایین انداخت.
- خانوادش می‌گفتن مرگ کتایون براش سخت بوده و طاقت نیاورده.
خسته از مکالمه بی‌نتیجه دستی روی شونه سیامک گذاشتم و خطاب به ارشیا حرفم رو گفتم.
- در دسترس باشید؛ شاید بهتون احتیاج شد.
ارشیا سری تکون داد. بدون حرف اضافه‌ای از جانب هم، هردمون به سمت خروجی قدم برداشتیم و از اون عمارت خفگان، بیرون زدیم. سیامک داشت به فتوحی زنگ میزد.
وسیله‌ها رو روی صندلی عقب ماشین گذاشتم که سیامک پشت رل نشست و منم کنارش روی صندلی شاگرد جا گرفتم که سیامک موبایلش رو روی داشبورد گذاشت.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #20
سیامک با لبخند محوی جواب فتوحی رو داد.
- انجام وظیفه‌ست.
وارد خونه شدیم و به طرف سالن پذیرایی رفتیم.
- بفرمایید بشنید من عروشا رو صدا کنم.
فتوحی رفت و سیامک کنارم روی کاناپه چرمی نشست. از کیسه سیاه رنگ وسیله‌ها رو در آوردم و روی میز جلویی گذاشتم.
- عجب خونه و زندگی راه انداخته.
سری تکون دادم.
- بی‌دلیل نیست که مادر پدرش رفتن آمریکا.
با شنیدن صدای برخورد پاشنه کفش‌هایی به زمین؛ مکالممون نصفه موند. فرزانه و فتوحی از پله‌های مارپیچی پایین میومدن؛ عروشا با لباس سر تا پا سیاه و موهای آزاد بورش به سمتمون قدم برمی‌داشت. با دیدن ما لبخند کم جونی زد.
- سلام خوش اومدید، ببخشید به زحمت افتادید.
این بار به جای سیامک من جواب دادم.
- زحمتی نیست خانم فرزانه، خوبین انشالله؟
عروشا بهم نگاه کرد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا