- تاریخ ثبتنام
- 19/5/26
- ارسالیها
- 33
- پسندها
- 54
- امتیازها
- 90
- نویسنده موضوع
- #11
سری به تأیید حرفش تکون دادم.
- اره از پرونده برمیدارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشینهای در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشمهای دختره جلو چشمم نمیاومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوهها رو توی حوض مینداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه...
- اره از پرونده برمیدارم.
جلوی کله پاچه فروشی ایستادیم؛ سیامک از ماشین پیاده شد و با قدمهای بلند به سمت مغازه رفت. چشم از منظره کله پاچه فروشی گرفتم و به ماشینهای در حال عبور خیره شدم چند دقیقه صدای باز و بسته شدن در اومد. سیامک سوار شد و به سمت خونه حرکت کردیم. باقی راه در سکوت مطلق گذشت و توی این سکوت چیزی جز چشمهای دختره جلو چشمم نمیاومد. اون سبز جنگلی چی داشت که ناخواسته داد میزد «نجاتم بده».
به خونه رسیدیم که سیامک ماشین رو جلوی در پارک کرد؛ پیاده شدیم و به سمت در خونه رفتیم؛ در با چرخش کلید توسط سیامک باز شد؛ وارد حیاط شدیم.
مامان میوهها رو توی حوض مینداخت.
سیامک با دیدن مامان و میوههایی که تو حوض شناور بودن، ضربهی ارومی به سرش زد و زمزمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.