• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ترانه گناهکاران | آیناز فکری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آیناز فکری
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 19
  • بازدیدها بازدیدها 133
  • کاربران تگ شده هیچ

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ترانه گناهکاران
نام نویسنده:
آیناز فکری
ژانر رمان:
معمایی، عاشقانه، درام
کد رمان: 5818
ناظر: @ANAM CARA

خلاصه:
عروشا فرزانه، دختری که متهم به قتل خواهرش شده و حالا راهروهای سرد دادگاه با ترانه‌هایی بی‌روح قصد دارند زندگی‌اش را بگیرند.
اما درست در اوج ناامیدی، جایی که حکم مرگش صادر شده است با فردی گره می‌خورد که قرار است مسیر زندگی‌اش را دگرگون کند؛ شاید راهی برای نجات از ترانه‌ی گناهکاران بیابند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,124
پسندها
23,513
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000034923.webp
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
در تالار پر از سکوت و نگاه‌های سنگین، جایی که هر قدم باید سنجیده برداشته شود؛ عروشا فرزانه خود را در میان گردبادی از اتفاقات ناگوار می‌یابد. او تنهاست، انگار تمام دنیا علیه اوست.
وقتی سایه‌ها بلندتر می‌شوند و حقیقت پشت پرده‌ای از ابهام پنهان می‌گردد؛ وقتی تکیه‌گاه‌ها فرو می‌ریزند و آنچه که بود دیگر نیست؛ وقتی تنها سلاح، سکوت و دانستنِ چیزهایی است که نباید گفت، راه نجات چیست؟
***
- دفاعی داری؟
دخترک با چشم‌های لرزون به مردی که این سوال رو می‌پرسید، نگاه کرد؛ نفس‌هاش طولانی شده بود.
وکیل دستی به شونه‌ی دخترک زد و چشم‌هاش رو برای اطمینان باز و بسته کرد.
دختر با چهره‌ی آشفته به سمت قاضی برگشت؛ لرزش بدن نحیفش رو میشد از فرسنگ‌ها دید. از نگاه‌های خشمگین قاضی بدنش سرد شده بود.
- آقای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #4
لیلی نگاهی بهم کرد.
- دیوونه! بهتر از بالای دار بودنه که.
پوزخندی زدم؛ توی حال من نبود بفهمه چی می‌کشم.
با بی‌حالی تمام لب زدم:
- لیلی برای من بالای دار بودن بهشته تا زنده موندن تو این جهنم. می‌فهمی؟
اشکم پشت سر هم می‌ریخت، بی‌حالی و سردرد امونم رو بریده بود.‌ ماشین جلوی کلانتری ایستاد.
به لیلی نگاه کردم که لبخندی دل‌گرم کننده‌ای زد.
- باور کن همه‌چی خوب میشه، خب؟
سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. حالی برای راه رفتن نداشتم؛ اما چاره‌ای نبود.
لیلی با قفل کردن ماشین سمتم اومد. با هم وارد کلانتری شدیم. اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد؛ خانواده‌ای بودن که به ناحق من رو متهم به قتل خواهرم کردن.
روی نیمکت سه نفر نشسته بودن. سه نفر از عزیزترین‌هام؛ ولی این نگاه نفرت بارشون برای چی بود؟ چرا؟ من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #5
لیلی نگاه تندی به سرگرد انداخت و با لحنی که عصبانیت موج می‌زد به سرگرد خیره شد.
- من تو حیطه‌ی کاری خودم اونقدری تجربه دارم، تا نیازی به گرفتن پیشنهاد از افراد متفرقه نداشته باشم؛ روزخوش.
از کلانتری بیرون اومدیم و سوار ماشین شدم، لیلی در سمت من رو بست.
- سرگرد راست میگه.
لیلی نگاهی به من انداخت.
- چرت و پرت نگو، من می‌دونم تو بی‌گناهی و تا اثبات شدنش دست نمی‌کشم.
چشمام رو بستم و به صندلی ماشین تکیه دادم.
توی یه بازی کثیف گیر افتاده بودم و راهی برای نجات خودم نداشتم. هرچی بیشتر دست و پا می‌زدم بیشتر تو باتلاق فرو می‌رفتم؛ روزگار سفیدم رنگ سیاهی گرفته بود.
با رفتن کتایون من هم مردم؛ یه زنده متحرک شده بودم؛ اما سه ماه بعد، نفسم هم می‌رفت و دیگه مرده واقعی بودم؛ به حکم قتلی که قاتلش من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #6
اتاقی که چهارچوبش با گل‌های سفید و صورتی تزئین شده بود رو باز کردم.
- عروس‌خانم دوباره تور رو خراب کردی؟
خبری از کتایون نبود.
با تعجب به داخل اتاق نگاه کردم.
- عروس خانم کجا غیبت زد؟!
تقی به در سرویس بهداشتی داخل اتاق زدم.
- کتایون اونجایی؟!
صدایی نیومد. کنجکاو شده در رو باز کردم.
- کتی الو؟ کجایی دختر؟
اینجا هم نبود.‌ به سمت دیگه سرویس رفتم. خون روی زمین نفسم رو برید. با ترس رد خون رو دنبال کردم و... .
کتایون خوابیده بود؛ توی وان با چشمای باز خوابیده بود! لباس سفیدش بین آب قرمزرنگ، خون گرفته بود.
دستم رو روی دهنم گذاشتم. وسیله‌ی نقره‌ای بین قفسه‌ی سینه‌ش، حتی با وجود آب خونی، برق میزد! با دست‌های لرزون و صورتی پر از اشک به سمتش قدم برداشتم. دست‌هام می‌لرزید، یکی از دست‌هام رو روی دهنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #7
با شنیدن بسته شدن در، غم عجیبی به دلم نشست و صد البته دلی پر از آشوب غوغا کرد. حالا تو اون اتاق با دیوارهای سبزی که بیشتر خفه‌م می‌کرد، من و سرگرد مونده بودیم.
از پشت میز بلند شد و دقیقاً روبه‌روی من روی صندلی نشست. به چشمام زل زد. مثل اینکه می‌خواست ببینه به سوالاش درست جواب میدم یا نه؟ ای کاش همه می‌تونستن حقیقت‌ها رو از چشم‌های آدم‌ها بفهمن.
- خانم فرزانه! هر سوالی از شما می‌پرسم لطفاً با دقت جواب بدین.
سری تکون دادم و برای بار دیگه آب گلوم رو قورت دادم.
- اون شب چه اتفاقی افتاد؟
خسته از سوالات و پاسخ‌های تکراری چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. داغیِ اشک پشت چشمم، روی صورتم روونه شد. مثل اینکه این اشک‌ها تمومی نداشتن.
چشمام رو باز کردم و از پشت پرده اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #8
موبایل رو گرفت؛ دوباره احترام نظامی گذاشت و با «چشم» گفتن از اتاق خارج شد.‌ بلند شدم و با دور زدن صندلی‌هایی که روکش سبزه تیره داشتند، پشت میز نشستم. نگاه گذرایی به فتوحی انداختم و به نقطه نامشخصی خیره شدم.
وکیل پایه یک دادگستری لیلی فتوحی، وکیلی که هر پرونده‌ای رو قبول نمی‌کرد، مگر اینکه می‌دونست اون دعوا رو می‌بره.
جای تعجب داشت، پرونده‌ای که احتمال باخت داره رو با چنین پشتکاری دنبال می‌کرد و از همه مهم‌تر وکیل کسی شده بود که احتمال قاتل بودن رو داشت و این یعنی باخت، یعنی لطمه به کارنامه خیلی موفق و درخشان وکیل «لیلی فتوحی».
بهش خیره شدم؛ با غرور خاصی پا روی پا انداخته بود و به دیوار رو‌به‌روش نگاه می‌کرد.
- جالبه خانم فتوحی!
فتوحی به سمتم برگشت و ابرویی بالا انداخت.
- چی جالبه جناب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #9
با لبخند پهنی بهم نگاه کرد.
- شنیدم لیلی اومده، چرا من رو صدا نکردی؟
پوزخندی زدم و یه تای ابروم رو بالا بردم.
- حواست هست چندین ماهه که دیگه لیلی مثل قبل باهات رفتار نمی‌کنه؟
با این حرفم سیامک چینی بین ابروهاش انداخت.
- دوست داری اذیت کنی؟
نیشخندی زدم و خودم رو مشغول پرونده جلو روم نشون دادم؛ اما شیش دنگ حواسم پیش سیامک بود.
- نمی‌دونم چی بهش گفتی... اما خب، حداقل اینو می‌دونم مثل قبل باهات گرم و صمیمی نیست.
کنجکاو بهش نگاه کردم؛ برعکس چند لحظه قبل لبخند دندون نمایی زد و بهم خیره شد.
- بی‌خیال فتوحی، مامان از اون بهتر‌هاش رو سراغ داره.
سری به تأسف تکون دادم و دوباره به پرونده نگاه کردم.
- برای لیلی اومده بودی؟
سیامک بعد از مکث کوتاهی جواب داد.
- نه! کاظمی جون صدا کرده بریم اتاقش.
نفس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

آیناز فکری

منتقد آزمایشی
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/26
ارسالی‌ها
33
پسندها
54
امتیازها
90
  • نویسنده موضوع
  • #10
زن به دلیل قتل غیر عمد شوهرش رفت زندان، چهار سال موند، ولی وقتی سیامک شواهد قابل قبول رو ارائه داد؛ بی‌گناهی زن اثبات شد. هرچند دیر که دیر شد و زن از سر عفونتی که بدنش رو گرفتار کرده بود، مرد.
اون وسط دوتا طفل معصوم یتیم، تحویل بهزیستی داده شد. قتل مرد رو مادرش با ریختن روغن داغ انجام داده بود و از قضا با صحنه‌سازی کردن، زن بی‌نوا گناهکار شد.
سیامک پوزخندی زد و سری به تأسف تکون داد؛ با لحن کنایه‌ آمیزی لب زد.
- با اجازه سرهنگ.
با قدم‌های بلند خودش رو به خارج از اتاق رسوند. چشم از راه رفته سیامک گرفتم و به سرهنگی که با صدای بسته شدن در سر بلند کرد نگاهی انداختم؛ به جای خالی سیامک چشم دوخت؛ چشماش رو روی هم گذاشت و فشار داد. بعد از سکوت طولانی، سرهنگ نگاهی بهم انداخت و با لحنی آرام که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] ANAM CARA

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 2)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا