• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان شبی که باد نام او را آورد | آراد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Aradfrz
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها بازدیدها 305
  • کاربران تگ شده هیچ

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
شبی که باد نام او را آورد
نام نویسنده:
Arad
ژانر رمان:
عاشقانه، فانتزی
کد رمان: ۵۸۲۱
ناظر: @Céleste


خلاصه:
در شهری تاریک به نام نوورا، دو خاندان قدرتمند قرن‌هاست که با نفرتی خونین از هم جدا شده‌اند؛ نفرتی که می‌گویند هر عشقی میانشان را به مرگ ختم می‌کند.
اما وقتی آرن وِیلن و لیانا دوِرو، دو وارثِ دشمن، در شبی پر از باد و ناقوس با هم روبه‌رو می‌شوند، چیزی درونشان فرو می‌ریزد.
آنها کم‌کم می‌فهمند شاید تاریخ شهر بر پایه‌ی دروغ، ترس و خاطرات تحریف‌شده ساخته شده باشد.
درحالی‌که سایه‌های نوورا بیدار می‌شوند و رازهای قدیمی از دل برج ساعت بیرون می‌آیند، عشق میان آن دو می‌تواند یا شهر را نجات دهد… یا نابود کند.
بعضی دشمنی‌ها با خون شروع می‌شوند؛ اما شاید فقط یک «شاید» برای پایان دادن به آنها کافی باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

*یــگــانــه*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
23
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,783
پسندها
10,141
امتیازها
37,173
مدال‌ها
31
  • مدیر
  • #2
c320362_1000054868.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : *یــگــانــه*

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
بخش ۱: وقتی چشمم به نگاهش افتاد

نووِرا شهری بود که هیچ‌وقت کاملاً روشن نمی‌شد.
نه به این خاطر که خورشید به آن نمی‌تابید. خورشید می‌تابید، اما انگار نورش پیش از رسیدن به سنگ‌فرش‌ها از نفس می‌افتاد. سایه‌ها در نوورا زنده بودند. صبح، از گوشه‌ی دیوارها بیرون می‌خزیدند، تا غروب قد می‌کشیدند و شب، وقتی شهر به خواب می‌رفت، آنها بیدار می‌ماندند.
خانه‌ها از سنگ آتشفشانیِ کوه سِفرا ساخته شده بودند؛ سنگی تیره و متخلخل که گرمای روز را در خود نگه می‌داشت و شب‌ها آرام آزادش می‌کرد. برای همین، هوای نوورا هیچ‌وقت کاملاً سرد نبود، اما هرگز هم واقعاً گرم نمی‌شد. معتدل، مثل مردی که نه عاشق می‌شود و نه نفرت را فراموش می‌کند.
بر فراز شهر، برج ساعت ایستاده بود؛ برجی شش‌ضلعی با دویست‌وچهل‌وسه پله که به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
بخش ۲:میان نفرت و باران
صبح بعد از آن دیدار، نوورا ساکت‌تر از همیشه بود.
آرن تمام شب به لیانا فکر کرده بود؛ به دختری که باید دشمنش می‌بود، اما وقتی کنارش ایستاده بود، برای اولین بار احساس کرده بود کسی او را می‌فهمد.
پدرش، کاسین وِیلن، هنگام صبحانه ناگهان گفت:
«- این روزها نزدیک جنوب شهر نرو.
آرن آرام پرسید:
- چرا؟
کاسین نگاه سردی به او انداخت.
- چون بعضی دشمنی‌ها برای زنده موندن لازمن.
اما آرن برای اولین بار به حرف خاندانش شک کرده بود.
در جنوب شهر، لیانا هم حال و روز بهتری نداشت.
وقتی پدرش فهمید شب قبل از خانه بیرون رفته، با صدایی سنگین گفت:
- وِیلن‌ها فقط درد میارن.
لیانا آهسته جواب داد:
- شاید ما فقط یاد گرفتیم ازشون متنفر باشیم.
ویکتور چیزی نگفت، اما سکوتش ترسناک‌تر از فریاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5

بخش ۳: رازی زیر برج ساعت​


بعد از آن شب، دیدارهای آرن و لیانا مخفیانه ادامه پیدا کرد.
گاهی روی بام‌های خیس نوورا، گاهی در کوچه‌های خاموشی که هیچ‌کس جرئت قدم زدن در آنها را نداشت. و هر بار، فاصله‌ای که سال‌ها میان خاندان‌هایشان کشیده شده بود، کمتر می‌شد. لیانا فهمیده بود آرن برخلاف چیزی‌ست که درباره‌ی وِیلن‌ها شنیده بود؛ نه بی‌رحم، نه مغرور. فقط پسری خسته که دلش می‌خواست آزاد باشد. و آرن، هر بار که لیانا می‌خندید، حس می‌کرد شهر کمی روشن‌تر می‌شود.
یک شب، وقتی باد سردی از سمت دریا می‌وزید، لیانا سرش را روی شانه‌ی آرن گذاشت. آرن آرام گفت:
- می‌ترسم یه روز مجبورت کنن ازم متنفر شی.
لیانا چشم‌هایش را بست.
- اون روز، اول باید خودم رو قانع کنم.
قلب آرن لرزید. آهسته دستش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
بخش ۴: دل‌های لرزان


آرن به سرعت به سمتِ شمالِ شهر، جایی که برجِ بزرگِ خاندانِ ویلن قرار داشت، نگریست. شعله‌های کبود و سردی از پشتِ دیوارهای سنگی زبانه می‌کشید؛ شعله‌هایی که بویِ مرگ و تباهی می‌دادند.
آرن با وحشت زمزمه کرد:
- اونجا… اتاقِ مادربزرگِ منه. آرن، اگه اون علامت… اگه فهمیده باشن که ما چی رو کشف کردیم…
آرن لب‌هاش رو به هم فشرد. می‌دانست که در آن شهرِ پر از سایه، دیگر هیچ جایی امن نیست. او دستِ لیانا را گرفت و با هم به دلِ کوچه‌های تاریک و باران‌خورده دویدند.
آرن گفت:
- مادربزرگم، الاریس… اون هم بهم هشدار داده بود. شاید اون هم الان در خطر باشه.
وقتی به خانه‌ی الاریس رسیدند، درِ خانه نیمه‌باز بود و سکوت حکمفرما بود. کتاب کهنه‌ی روی میز، دیگر همان صفحه را نشان نمی‌داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
بخش ۵: شروع ماجراها


و درست در همان لحظه، یکی از آن سایه‌ها قدمی به جلو آمد.
نه مثل انسان راه می‌رفت، نه مثل دود می‌لغزید؛ انگار خودِ تاریکی تصمیم گرفته بود شکل بگیرد. صدای خش‌خشِ آرامی از زیر ردای سیاهش بلند شد، و وقتی سرش را بالا آورد، آرن دید که آن «چشم» روی پیشانی‌اش حک شده است؛ همان نشانی که در کتاب بود.
لیانا بی‌اختیار یک قدم عقب رفت.
سایه با صدایی خفه و دور، مثل صدایی که از چاه بیرون می‌آید، گفت:
- دیر رسیدید.
آرن خنجرش را بالا آورد.
- الاریس کجاست؟
سایه کمی سرش را کج کرد، انگار از این سؤال لذت می‌برد. اگر هنوز زنده باشد، آن‌قدرها هم دور نیست.
لیانا نفسش را حبس کرد.
- تو کی هستی؟
سایه پاسخی نداد. فقط دستش را بالا آورد و در همان لحظه، دو سایه‌ی دیگر از پشتِ سرشان سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
بخش ۶: چشم تاریک


آرن برای یک لحظه فقط صدای نفس‌های خودش را می‌شنید؛ کوتاه، بریده، و نامنظم.
اما پیش از آن‌که ذهنش فرصت کند این معنا را هضم کند، الاریس فریاد زد:
- حالا!
با حرکتی تند، شمعِ روی میز را برداشت و شعله‌اش را به سمتِ کفِ سنگی پرتاب کرد. نورِ زردِ لرزانی برای یک لحظه اتاق را روشن کرد و در همان لحظه، کفِ زیر پایشان با صدایی خفه و سنگین فرو نشست.
لیانا جیغ کوتاهی کشید و بازوی آرن را گرفت.
دیوارِ پشتی اتاق، با ناله‌ای عمیق، به آرامی کنار رفت و دهانه‌ی راهرویی پنهان آشکار شد؛ پله‌هایی مارپیچ، باریک و تاریک که به دلِ زمین فرو می‌رفتند.
آرن با ناباوری گفت:
- اینجا... همیشه اینجا بود؟
الاریس، نفس‌زنان، پاسخ داد:
- از روزی که نوورا ساخته شد.
صدای کوبیده شدنِ در پشت سرشان بلندتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #9
بخش ۷:در جستجوی حقیقت


آرن با انگشتان لرزان غبارها را از روی سنگ‌نوشته کنار زد. نور ضعیفی که از انتهای راهرو می‌تابید خطوط شکسته و زاویه‌دار زبان کهن را برجسته می‌کرد. او کلمات را با صدایی که در سقف کوتاه طاق‌ها می‌پیچید، زمزمه کرد:
- آنجا که سایه‌ها به هم می‌پیوندند، پیمانِ خونین گسسته می‌شود؛ نه با شمشیر، نه با نفرت، بلکه با بهای خود شهر.
لیانا به نشانه‌های حک‌شده خیره شد. در نقوش روی دیوار تصویری از دو برج دیده می‌شد که به جایِ مقابله با یکدیگر، در حال فروریختن بودند و از میان ویرانه‌هایشان، نوری بیرون می‌زد که هیچ شباهتی به خورشید رنگ‌پریده‌ی نوورا نداشت.
لیانا با صدایی که از ترس و حیرت می‌لرزید، گفت:
- بهای خود شهر؟ یعنی برای تموم کردن این بازی، نوورا باید… باید نابود بشه؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Aradfrz

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
20/5/26
ارسالی‌ها
10
پسندها
24
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #10
بخش ۸:واقعیت یا رویا؟


آرن دستش را روی لبه‌ی سرد در گذاشت. فلز زیر انگشتانش به نرمی لرزید؛ حسی شبیه به برخورد با پوستی که هنوز نبض داشت. او فشار آورد و در با صدایی که بیشتر به ناله‌ی یک موجود زنده شبیه بود تا حرکتِ لولاهای یک در، به آرامی چرخید و باز شد.
آنچه در آن سوی در انتظارشان بود، تمامِ فرضیاتِ آن‌ها را در یک لحظه به خاکستر تبدیل کرد.
تالاری وسیع و مدور پیشِ رویشان گشوده شد که سقفش در تاریکی مطلق گم می‌شد. اما مرکزِ تالار، جایی که باید قلبِ شهر می‌بود، با نوری کبود و لرزان می‌سوخت. آنجا یک دستگاهِ عظیمِ مکانیکی – ترکیبی از چرخ‌دنده‌های غول‌آسای برنزی و بلورهای سیاه – قرار داشت که با ریتمی منظم و سنگین کار می‌کرد.
تق… تیک… تق…
هر ضربه‌ی این دستگاه، لرزشی خفیف در زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا