- تاریخ ثبتنام
- 20/5/26
- ارسالیها
- 10
- پسندها
- 24
- امتیازها
- 33
- نویسنده موضوع
- #11
بخش ۹: رازِ نوورا
- تو کی هستی؟ چرا خاندانهای ما رو اینطور بازی دادی؟
مردِ سیاه پوش آهسته چرخید. صورتش پشت نقابی تیره و صیقلی پنهان بود؛ اما چشمانش، همان چشمهای ساکت و بیدار، از میان شکافهای نقاب میدرخشیدند. نوری کبود از زیر پایش بالا میآمد و خطوط چهرهاش را شبیه مجسمهای از شب نشان میداد.
او گفت:
- بازی؟ نه، دختر دورو. این شهر هرگز بازی نبوده. فقط صحنهای بوده که در آن، همه را وادار کردهاند نقش خودشان را فراموش کنند.
لیانا یک قدم دیگر جلو رفت.
- اسم منو از کجا میدونی؟
مرد مکثی کرد؛ انگار برای نخستین بار، در صدایش چیزی شبیه اندوه پیدا شد.
- چون تو همان کسی هستی که نباید اینجا میبود.
همان کسی که اگر زودتر حقیقت را میفهمید، شاید خیلیها زنده میماندند.
آرن خنجرش را...
- تو کی هستی؟ چرا خاندانهای ما رو اینطور بازی دادی؟
مردِ سیاه پوش آهسته چرخید. صورتش پشت نقابی تیره و صیقلی پنهان بود؛ اما چشمانش، همان چشمهای ساکت و بیدار، از میان شکافهای نقاب میدرخشیدند. نوری کبود از زیر پایش بالا میآمد و خطوط چهرهاش را شبیه مجسمهای از شب نشان میداد.
او گفت:
- بازی؟ نه، دختر دورو. این شهر هرگز بازی نبوده. فقط صحنهای بوده که در آن، همه را وادار کردهاند نقش خودشان را فراموش کنند.
لیانا یک قدم دیگر جلو رفت.
- اسم منو از کجا میدونی؟
مرد مکثی کرد؛ انگار برای نخستین بار، در صدایش چیزی شبیه اندوه پیدا شد.
- چون تو همان کسی هستی که نباید اینجا میبود.
همان کسی که اگر زودتر حقیقت را میفهمید، شاید خیلیها زنده میماندند.
آرن خنجرش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر