در حال تایپ رمان روزهای از دست رفته | محمد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HECTOR
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 632
  • کاربران تگ شده هیچ

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #11
امیلی با هیجانی که گویی از رگ‌هایش می‌تراوید، تامی را تکان داد: «تامی، تامی! بلند شو، زود باش، وقتش رسیده!»

تامی، که پلک‌هایش زیر سنگینیِ خواب و سنگینیِ خاطرات، به سختی باز می‌شد، زیر لب با صدایی بم و مبهوت گفت: «وقتِ چی؟ داری چی می‌گی ؟ بذار... بذار فقط کمی بیشتر بخوابم...»

امیلی با صدایی که از شدت شوق می‌لرزید، فریاد زد: «داره به دنیا می‌آید! پدر گفت بیدارت کنم، زود باش، بدو!»

با شنیدن این کلمات، گویی جانی دوباره در رگ‌های تامی دمیده شد. خواب، مثل مه‌ی که در برابر خورشید باز می‌شود، از سرش پرید. با قلبی که در سینه می‌کوبید و چشمانی که از شوق برق می‌زد، از جا کنده شد. او و امیلی، پابه‌پای هم به سمت استبل دویدند. در آن صبح، بوی خوشِ گندم‌زارهای طلایی که زیر نور ملایمِ خورشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #12
فصل سوم:چیز هایی برای از دست دادن

بخش اول

نورِ خورشید، کم‌جان و بی‌رمق، از میانِ شکاف‌های عمیقِ دیوار به داخل می‌خزید؛ گویی حتی خورشید هم در این دنیای ویران، دیگر جرئت نداشت با تمام توانش بر این خاکِ سوخته بتابد. رشته‌های نور، همچون تیغه‌هایی طلایی، بر کفِ چوبی خانه می‌لغزیدند و ذراتِ غبار را در سکوت به رقص درمی‌آوردند. برخلاف تمام روزهای گذشته، مایک هنوز در بندِ خوابی سنگین و آشفته گرفتار بود. کابوس‌ها رهایش نمی‌کردند و خستگیِ روزهای بی‌پایان، همچون زنجیری بر تنش سنگینی می‌کرد.
نزدیکی‌های ظهر بود که صدای خراشیده شدنِ ناخن‌هایی پوسیده بر چوب، سکوتِ خانه را درید. صدایی خشک، ناهنجار و تکرارشونده؛ صدایی که بوی مرگ می‌داد. مایک با بی‌میلی چشم باز کرد. برای چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #13
نگاهش را به جاده‌ای دوخت که در دلِ جنگل گم می‌شد.
برای اولین بار، احساس کرد دنیا واقعاً خالی شده است.دیگر ارزشی برای آن باقی نمانده که انسان بخواهد برایش بجنگد.
در میانِ آن سکوتِ سنگین، نگاهش روی شیئی فلزی ثابت ماند؛ همان کلتِ قدیمی که دیروز از فروشگاه پیدا کرده بود. آرام دستش را دراز کرد و آن را برداشت. فلزِ سردِ اسلحه میانِ انگشتان لرزانش سنگینی می‌کرد.
می‌دانست...
داخلِ خشاب، بیشتر از یک گلوله نیست.
با خودش فکر کرد: «دیگه منتظر چی‌ام؟ چرا باید هر روز چشم باز کنم و دوباره همین جهنم رو ببینم؟ برای چی هنوز نفس می‌کشم؟»
آرام، لوله‌ی کلت را روی شقیقه‌اش گذاشت.
فقط یک فشار کوچک...
همین یک فشار کافی بود تا همه‌چیز تمام شود؛ تمام شب‌هایی که با ترس خوابیده بود، تمام روزهایی که برای زنده ماندن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #14
مایک، بی‌آنکه حتی کلمه‌ای بر زبان بیاورد، به سمت خانه راه افتاد. قدم‌هایش آرام بود، اما در هر گام، سنگینی اندوه موج می‌زد. تامی چیزی نگفت. افسار اسب را به تیرک چوبی کنار ایوان بست، دستی آرام بر گردنش کشید و بعد، با کوله‌پشتی بر دوش، وارد خانه شد.
نگاهش در اتاق چرخید. دیوارهای چوبی، سال‌ها بود رنگ ندیده بودند. روی میز، لایه‌ای از گرد و غبار نشسته بود و شومینه‌ی خاموش، هنوز بوی خاکسترِ روزهای دور را در خود داشت.
تامی لبخند محوی زد : «خونه‌ی قشنگیه... از اول مال خودت بود؟»

مایک حتی برنگشت. همان‌طور که به روبه‌رو خیره مانده بود، با صدایی گرفته پاسخ داد: «نه.»

تنها همین یک کلمه.

تامی چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار فهمیده بود پشت همین جواب کوتاه، داستانی طولانی پنهان شده است.

و جواب داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #15
مایک چند لحظه دیگر کنار قبر ایستاد. باد آرام از میان شاخه‌های خشک درختان می‌گذشت و خاک تازه‌ی قبر را جابه‌جا می‌کرد. مایک بیل را از زمین برداشت و بدون آنکه حرفی بزند، به سمت انباری کوچک کنار استبل رفت.
در چوبی انبار با ناله‌ای آرام باز شد. بوی چوب کهنه، آهن زنگ‌زده و خاک نم‌خورده در فضا پیچید. نور از شکاف‌های دیوار به داخل می‌تابید و ذرات گردوغبار در هوا می‌رقصیدند.مایک نگاهی کوتاه به قفسه‌ها انداخت. چند تخته‌ی سالم را بیرون کشید، جعبه‌ی میخ را برداشت و چکش قدیمی‌اش را از روی میز کار بلند کرد. بعد، بی‌آنکه مکث کند، به سمت حصار شکسته رفت.
تامی که هنوز کنار قبر ایستاده بود، با تعجب نگاهش کرد و چند قدم جلو آمد.

«میخوای چیکار کنی؟»

مایک تخته‌ها را روی زمین گذاشت و بی‌آنکه به او نگاه کند،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #16
بخش دوم

نور لرزان چراغ نفتی، نقشه‌ی کهنه‌ای را که روی میز پهن شده بود روشن می‌کرد؛ خطوطی درهم که از میان شهرها، جنگل‌ها و جاده‌های فراموش‌شده می‌گذشتند و قرار بود تامی را به مقصدی نامعلوم برسانند.
او غرق در فکر بود. انگشتش آرام روی مسیرها حرکت می‌کرد؛ گویی بارها و بارها آن‌ها را از حفظ مرور کرده بود، شاید به امید اینکه راهی مطمئن‌تر میان این خطوط پیدا کند.
سکوت شب، سنگین‌تر از همیشه بر خانه سایه انداخته بود. تنها صدای خش‌خش کاغذ و ترق‌تروق هیزم‌های شومینه در فضا می‌پیچید.
اما امشب، این سکوت برای مایک متفاوت بود.
برای نخستین بار بعد از مدت‌ها، کسی دیگر نیز زیر سقف خانه‌اش نفس می‌کشید.
مایک که لحظاتی کنار پنجره ایستاده و تاریکی بیرون را تماشا می‌کرد، آرام از آن فاصله گرفت. نگاهی کوتاه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #17
و به طرف اتاق خوابش رفت .
آن شب، مایک حتی یک لحظه هم چشم روی هم نگذاشت.
روی تخت دراز کشیده و به سقفِ چوبیِ ترک‌خورده خیره شده بود. نور کم‌رنگِ ماه به داخل اتاق میتابید و خطوطِ ناهموارِ کف چوبی اتاق را روشن می‌کرد. هر بار که پلک می‌زد، نگاهِ مصممِ تامی جلوی چشمش زنده می‌شد.
به گذشته فکر می‌کرد.
به روزهایی که از دست داده بود.
به آدم‌هایی که دیگر نبودند.
به انتخاب‌هایی که هیچ‌وقت جرئت نکرده بود انجام دهد.
همه‌چیز مانند قطاری از ذهنش عبور می‌کرد؛
شاید برای چنین تغییری دیر باشد.
شاید هم زود.
شاید اصلاً دیوانگی بود.
اما یک چیز را می‌دانست:
سال‌ها فقط زنده مانده بود. زندگی نکرده بود.
نفس عمیقی کشید.
در دلِ تاریکی، تصمیمش را گرفت.
هنوز خورشید طلوع نکرده بود که از تخت بلند شد. کفِ چوبی زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #18
تقریباً چیزی تا ظهر نمانده بود که مایک به بزرگراه رسید. جاده زیر آفتابِ کم‌رمقِ صبحگاهی برق می‌زد و سکوتِ سنگینِ اطراف، فقط با صدای باد شکسته می‌شد. میان آن سکوت، تامی سوار بر اسب از دور پیدا شد؛ آرام، مطمئن، انگار از همان اول می‌دانست مایک راهی همین مسیر می‌شود.
وقتی به هم رسیدند، تامی با لحنی سبک و مطمئن گفت:
«هیچ‌وقت به حسم شک نکردم. می‌دونستم میای.»

مایک نگاه کوتاهی به او انداخت. چهره‌اش جدی ماند، صدایش هم همان‌قدر سرد و کم‌حرف:
«ممنونم.»

تامی ابرویی بالا انداخت و پرسید:«برای چی؟»

مایک شانه‌ای به‌سختی تکان داد و با همان لحن بی‌حالش جواب داد:«برای همه‌ی اینا.»

تامی افسار اسب را کمی کشید و با لبخندی گوشه‌دار گفت:«خواهش می‌کنم مایک. میگم،نظرت درباره‌ی یه اسب جدید چیه؟»

مایک نگاهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #19
بخش سوم

آنها از فیلادلفیا و ویلمینگتون گذشتند و در نهایت وارد ایالت مریلند شدند.
از این ایالت تا واشینگتن راه زیادی نبود. اما سفر در شب میتوانست برای هرکسی خطرناک باشد.به همین دلیل در کنار بزرگراه ۹۵ توقف کردند. و برای آنکه شب را به صبح برسانند . تصمیم گرفتند داخل فروشگاهی کوچک در کنار پمپ بنزین بخوابند .
در اطراف پمپ بنزین تعدادی خودرو فرسوده به چشم میخورد و سکوت،مثل دیگر جاهای این دنیا همه‌جا را فرا گرفته بود.
در چند قدمی پمپ‌بنزین، چهار واکر با قدم‌های لرزان و نامنظم در میان ماشین های رها شده پرسه می‌زدند. تامی نگاهی به آن‌ها انداخت و گفت:«چهارتان. ضعیف به نظر می‌رسن، همون سطح‌دویی‌های همیشگی‌ان. دوتاش مال تو، دوتاش مال من.»

مایک بدونِ حتی یک کلمه پاسخ، از اسب پایین پرید. چاقویش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #20
تامی تخته‌چوب‌ها را یکی‌یکی روی پنجره‌های شکسته قرار می‌داد و با ضربه‌های چکش، میخ‌ها را در دیوار فرو می‌کرد تا راه نفوذ هر خطری را ببندد.
بعد، اسب‌ها را به گاراژ کوچک کنار فروشگاه برد و در را پشت سرشان بست. وقتی مطمئن شد همه‌چیز امن است، خودش هم به داخل فروشگاه برگشت. میز چوبی بزرگی را که کنار صندوق قرار داشت، با زحمت جلوی درِ ورودی کشید تا احتمال ورود واکرها یا هر مزاحم دیگری را به حداقل برساند.
در همین حین، مایک وسط فروشگاه مشغول روشن کردن آتشی بود. مقداری بنزین روی چند تکه کاغذ ریخت و آن‌ها را زیر هیزم‌های خشک و شاخه‌های باریکی که روی هم چیده بود قرار داد. با کشیدن کبریت، شعله‌ای کوچک جان گرفت و کاغذها را بلعید. چند لحظه بعد، آتش آرام‌آرام به هیزم‌ها رسید و شعله‌های نارنجی، فضای سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HECTOR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Gandom.S

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا