- تاریخ ثبتنام
- 31/5/26
- ارسالیها
- 26
- پسندها
- 51
- امتیازها
- 90
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #11
امیلی با هیجانی که گویی از رگهایش میتراوید، تامی را تکان داد: «تامی، تامی! بلند شو، زود باش، وقتش رسیده!»
تامی، که پلکهایش زیر سنگینیِ خواب و سنگینیِ خاطرات، به سختی باز میشد، زیر لب با صدایی بم و مبهوت گفت: «وقتِ چی؟ داری چی میگی ؟ بذار... بذار فقط کمی بیشتر بخوابم...»
امیلی با صدایی که از شدت شوق میلرزید، فریاد زد: «داره به دنیا میآید! پدر گفت بیدارت کنم، زود باش، بدو!»
با شنیدن این کلمات، گویی جانی دوباره در رگهای تامی دمیده شد. خواب، مثل مهی که در برابر خورشید باز میشود، از سرش پرید. با قلبی که در سینه میکوبید و چشمانی که از شوق برق میزد، از جا کنده شد. او و امیلی، پابهپای هم به سمت استبل دویدند. در آن صبح، بوی خوشِ گندمزارهای طلایی که زیر نور ملایمِ خورشید...
تامی، که پلکهایش زیر سنگینیِ خواب و سنگینیِ خاطرات، به سختی باز میشد، زیر لب با صدایی بم و مبهوت گفت: «وقتِ چی؟ داری چی میگی ؟ بذار... بذار فقط کمی بیشتر بخوابم...»
امیلی با صدایی که از شدت شوق میلرزید، فریاد زد: «داره به دنیا میآید! پدر گفت بیدارت کنم، زود باش، بدو!»
با شنیدن این کلمات، گویی جانی دوباره در رگهای تامی دمیده شد. خواب، مثل مهی که در برابر خورشید باز میشود، از سرش پرید. با قلبی که در سینه میکوبید و چشمانی که از شوق برق میزد، از جا کنده شد. او و امیلی، پابهپای هم به سمت استبل دویدند. در آن صبح، بوی خوشِ گندمزارهای طلایی که زیر نور ملایمِ خورشید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش