- تاریخ ثبتنام
- 31/5/26
- ارسالیها
- 26
- پسندها
- 51
- امتیازها
- 90
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #21
صدای آخرین کلمات مایک در فضای خالی پمپبنزین محو شد. برای چند لحظه، هیچکدام چیزی نگفتند. فقط صدای سوختن چوبها و وزش باد از میان شکافهای دیوار به گوش میرسید.
تامی نگاهش را از آتش گرفت و به گوشهای از فروشگاه خیره شد. انگار هنوز داشت حرفهای مایک را در ذهنش مرور میکرد. شاید همین چند کلمه او را متحول کرده بود؛شاید هم فقط به این فکر میکرد که چطور یک نفر میتواند با ناامیدی زنده بماند.
چند دقیقه بعد، مایک بدون آنکه چیزی بگوید، از جایش بلند شد و به سمت کیفش رفت. از میان وسایلش تکهای گوشت خرگوش بیرون آورد، آن را به سیخ چوبیِ قطوری کشید و روی آتش گذاشت. طولی نکشید که صدای جلزولز گوشت بلند شد. چربیِ آبدار آن، آرامآرام روی شعلهها چکه میکرد و بوی گوشتِ در حال سرخ شدن در فضای فروشگاه...
تامی نگاهش را از آتش گرفت و به گوشهای از فروشگاه خیره شد. انگار هنوز داشت حرفهای مایک را در ذهنش مرور میکرد. شاید همین چند کلمه او را متحول کرده بود؛شاید هم فقط به این فکر میکرد که چطور یک نفر میتواند با ناامیدی زنده بماند.
چند دقیقه بعد، مایک بدون آنکه چیزی بگوید، از جایش بلند شد و به سمت کیفش رفت. از میان وسایلش تکهای گوشت خرگوش بیرون آورد، آن را به سیخ چوبیِ قطوری کشید و روی آتش گذاشت. طولی نکشید که صدای جلزولز گوشت بلند شد. چربیِ آبدار آن، آرامآرام روی شعلهها چکه میکرد و بوی گوشتِ در حال سرخ شدن در فضای فروشگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.