• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان روزهای از دست رفته | محمد کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع HECTOR
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها بازدیدها 547
  • کاربران تگ شده هیچ

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #21
صدای آخرین کلمات مایک در فضای خالی پمپ‌بنزین محو شد. برای چند لحظه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند. فقط صدای سوختن چوب‌ها و وزش باد از میان شکاف‌های دیوار به گوش می‌رسید.
تامی نگاهش را از آتش گرفت و به گوشه‌ای از فروشگاه خیره شد. انگار هنوز داشت حرف‌های مایک را در ذهنش مرور می‌کرد. شاید همین چند کلمه او را متحول کرده بود؛شاید هم فقط به این فکر می‌کرد که چطور یک نفر می‌تواند با ناامیدی زنده بماند.
چند دقیقه بعد، مایک بدون آنکه چیزی بگوید، از جایش بلند شد و به سمت کیفش رفت. از میان وسایلش تکه‌ای گوشت خرگوش بیرون آورد، آن را به سیخ چوبیِ قطوری کشید و روی آتش گذاشت. طولی نکشید که صدای جلزولز گوشت بلند شد. چربیِ آبدار آن، آرام‌آرام روی شعله‌ها چکه می‌کرد و بوی گوشتِ در حال سرخ شدن در فضای فروشگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #22
بعد از چند دقیقه به کنار آتش برگشت تا برنو اش را بردارد و تا صبح نگهبانی دهد.
گویا میخواست یک شب را کامل با خود خلوت کند .
در کنار ستون فروشگاه هم مایک ژاکت سیاهش را زیر سرش گذاشته و خوابیده بود.
تامی از پله‌های فلزی بالا رفت و خودش را به پشت‌بام فروشگاه رساند. در همان بدو ورود باد خنکی به همراه سرمای برف روی صورتش نشست.
حس دلنشینی داشت اولین باد زمستانی.
دانه های برف به ارامی میباریدند و رفته رفته همه جارا سفید میکردند‌.
تامی،کنار مخزن بزرگ آب نشست و برنوی قدیمی‌اش را روی زانو گذاشت.
دستمال آبی‌رنگ و رنگ‌ورورفته‌ای را از جیبش بیرون آورد و با حوصله روی لوله و قنداق اسلحه کشید. همان طور که پارچه روی فلز می‌لغزید، تکه های کوچک برف هم بر روی اسلحه جا خشک میکردند .
زمان آرام می‌گذشت. کم‌کم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #23
مایک سراسیمه از جا پرید، ژاکتش را روی شانه انداخت و گفت:«چی شده؟ صدای شلیک شنیدم.»

تامی در حالی که کوله‌اش را از روی زمین برمی‌داشت، نفس‌زنان گفت:
«واکرها... اینا مثل بقیه نیستن.»

مایک اخم کرد:«منظورت چیه؟»

پیش از آنکه تامی بتواند جواب بدهد، ضربه‌ای مهیب به پنجره فروشگاه خورد.

شیشه‌ها از شدت برخورد لرزیدند.

ضربه دوم...

بعد سوم...

صدای کوبیده شدن چندین بدن به دیوار و پنجره، سکوت فروشگاه را در هم شکست.مایک بی‌درنگ تیر و کمانش را برداشت، تیری روی زه گذاشت و مقابل در ورودی ایستاد.
ناگهان درِ فروشگاه با صدایی کرکننده از جا کنده شد.
اولین واکر خودش را داخل انداخت.
پشت سرش یکی دیگر از پنجره گذشت، اما تکه‌ای از شیشه در شکمش فرو رفت. بدنش از میان شکافته شد و نیم‌تنه پایینی‌اش روی زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HECTOR

HECTOR

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
31/5/26
ارسالی‌ها
26
پسندها
51
امتیازها
90
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #24
قفسه از جا کنده شد.مایک فقط فرصت کرد سرش را بالا بیاورد.قفسه و واکر با هم روی او سقوط کردند.
نفس از سینه‌اش بیرون پرید.
واکر خرخرکنان خودش را جلو کشید و آرواره‌های خون‌آلودش را به صورت مایک نزدیک کرد.
مایک با تمام توان دست راستش را میان صورتش و دهان واکر قرار داد.
دندان‌ها در گوشت دستش فرو رفتند.
فریادی از اعماق سینه‌اش کشیده شد و در فضای فروشگاه پیچید.تامی بی‌درنگ خودش را رساند.
قمه را با هر دو دست بالا برد و با تمام نیرو بر جمجمه واکر فرود آورد.ضربه، جمجمه را شکافت.
بدن واکر بی‌حرکت روی مایک افتاد.
تامی لاشه را کنار زد، قفسه را با زحمت از روی مایک کنار کشید و او را از زیر آن بیرون آورد.مایک به سختی نفس می‌کشید.
تامی آستین ژاکتش را بالا زد.
جای گاز عمیق بود؛ آن‌قدر عمیق که سفیدی استخوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HECTOR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا