- تاریخ ثبتنام
- 13/1/21
- ارسالیها
- 2,125
- پسندها
- 29,300
- امتیازها
- 57,373
- مدالها
- 43
- سن
- 21
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1

حکایت: گرگ و سگ
✍️ نویسنده: ایزوپ (Aesop)
🌍 ملیت: یونان باستان
📚 ژانر: حکایت تمثیلی، اخلاقی
⏱ زمان مطالعه: حدود ۲ دقیقه
روزی گرگی لاغر و گرسنه، سگی تنومند و براق را دید که از کنار جاده میگذشت.
گرگ با حسرت گفت:
«چطور اینقدر قوی و سرحال ماندهای؟»
سگ با لبخندی پاسخ داد:
«کار سختی نمیکنم. فقط شبها از خانهٔ صاحبم نگهبانی میدهم. در عوض، هر روز غذای کافی، جای گرم و آسایش دارم.»
گرگ لحظهای سکوت کرد و گفت:
«اگر چنین است، من هم با تو میآیم.»
در راه، چشم گرگ به گردن سگ افتاد؛ جایی که موهایش ساییده شده بود.
پرسید:
«این جای زخم از چیست؟»
سگ بیاهمیت گفت:
«چیزی نیست. روزها برای اینکه جایی نروم، زنجیر را به گردنم میبندند. فقط...
✍️ نویسنده: ایزوپ (Aesop)
🌍 ملیت: یونان باستان
📚 ژانر: حکایت تمثیلی، اخلاقی
⏱ زمان مطالعه: حدود ۲ دقیقه
روزی گرگی لاغر و گرسنه، سگی تنومند و براق را دید که از کنار جاده میگذشت.
گرگ با حسرت گفت:
«چطور اینقدر قوی و سرحال ماندهای؟»
سگ با لبخندی پاسخ داد:
«کار سختی نمیکنم. فقط شبها از خانهٔ صاحبم نگهبانی میدهم. در عوض، هر روز غذای کافی، جای گرم و آسایش دارم.»
گرگ لحظهای سکوت کرد و گفت:
«اگر چنین است، من هم با تو میآیم.»
در راه، چشم گرگ به گردن سگ افتاد؛ جایی که موهایش ساییده شده بود.
پرسید:
«این جای زخم از چیست؟»
سگ بیاهمیت گفت:
«چیزی نیست. روزها برای اینکه جایی نروم، زنجیر را به گردنم میبندند. فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.