نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فرکانس سولمیت (پرابتا) | دختر اقیانوس کاربران انجمن یک رمان

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1
«به نام خالق قلم»
کد رمان: ۴۶۹۶
ناظر: ERIKA-R ERIKA-R
نام رمان: فرکانس سولمیت (پرابتا)
نام نویسنده: دختر اقیانوس
ژانر: #فانتزی #عاشقانه
خلاصه:
پسرک پاسور بازی که برایش سر و دست می‌شکستند؛ حال روی تخت تیمارستان با قُل و زنجیر بسته شده بود.
صداهای اطرافش، تصاویری که انسان‌ها آن را رویایی بیش نمی‌پنداشتند، همه‌ و همه از او یک دیوانه ساخته بود!
پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با صداها و تصاویری که به جنونش کشیده بودند، اینک زمان این رسیده بود استعداد نهفته‌ای که ما بین ورق‌های پاسور؛ خاک خورده بود را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

CHISTA.S

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
19
 
ارسالی‌ها
626
پسندها
10,260
امتیازها
28,073
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
1644573250923.png
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #3
مقدمه:
شرط‌بندی عشق شیرین است و من، هرگز نمی‌بازم
تو از آس دلت مغرور و من، دل‌خوش به سربازم
چه حکم است این‌که می‌دانی، که حکماً دست من خالیست
دل و دستم که می‌لرزد، خودم را پاک می‌بازم
ورق برگشته است اِمروز و تو حاکم، منم محکوم
چه باید کرد با این بخت؟ می‌سوزم و می‌سازم
تو بازی می‌کنی از رو و من، آنقدر گیجم که
نمی‌دانَم کدامین برگ را، باید بی‌ندازم
اگر حاکم تویی‌ ای عشق، من تسلیم تسلیمم
همه از برد مغرورند و من، بر باخت می‌نازم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #4
- سلول به سلول این تن انفرادی شده! من و از تنهایی نترسون. می‌خوای بری هوم؟ همه‌ی اینام برای بازی دادن من بود! فکر کردی با یه دختری که تازه سر از تخم درآورده طرفی؟ هه خیال کردی حاجی، من صدتای تورو تو جیبم می‌ذارم راه می‌رم!
گوی‌های مشکین‌فامش را به انتهای کوچه‌ی بن‌بست می‌دوزد. سرتاپای دخترک سیاه‌پوشی که این سخن را بر لب جاری کرده بود، کنکاش می‌کند و دیده‌اش را سمت مخاطب دختر سوق می‌دهد. پسر دستی به یقه‌ی کتش می‌کشد و در سکوت به دخترک خیره می‌شود. در نظرش پسر متشخصی می‌آمد!
پُک عمیقی به پیپ در دستانش می‌زند و بیخیال کنجکاوی می‌شود. سمت ساختمانی که نمای خارجی‌اش تماماً شیشه‌‌ای بود، راه کج می‌کند و دود ناشی از پیپ را از بینی‌اش به بیرون می‌راند. پیپ را به سیگار ترجیح می‌داد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #5
- مگه پولامو از سر راه آوردم بدم به تو جغله‌ی تازه به دوران رسیده؟!
صاحب صدا که هیکلی تپل و گوشتی داشت و از سر و شکلش هویدا بود از آن مایه‌دارهای بی‌درد است، نگاه بدی حواله سیروانی که دستش در هوا خشک شده بود، می‌کند و با دست‌های تپل و سفیدش او را به عقب هل می‌دهد. همان دَم که دکمه‌ی نقره‌ای آسانسور را می‌فشرْد ناسزا بار شخص مََد نظرش می‌کند.
- انگار با خر طرفه! من صدتای تو رو می‌شورم آویزون می‌کنم! می‌خواد من و دست بندازه، بچه سوسول!
صدای نخراشیده‌ی کشیده شدن پایه‌های صندلی و قدم‌های محکمی که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد؛ مردک را از هرگونه اضافه‌گویی باز می‌دارد و وقفه‌ای می‌شود تا ساکنان آپارتمان برای لحظه‌ای از صدای بلند و نعره‌وارش در امان بمانند!
سیروان هم گویی نمایش طنز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #6
آپارتمان در سکوتی سرسام‌آور غرق می‌شود. نگاه وحشت‌زده‌ مرد از خونی که سرامیک‌های سفید را رنگین کرده بود؛ به چشمان باز و بی‌حرکت پسر در نوسان بود!
نفس در سینه‌ها حبس و کوب‌کوب‌ قلب‌ها دوچندان شده بود. همه‌ی کسانی که در واحد بودند و فقط شاهد صدای کل‌کلشان، حال بهت زده به جسم ظاهراً بی‌جان پسر خیره شده بودند. گویی قطع شدن ناگهانی داد و هوارهای مردک خِِپِل؛ وادارشان کرده بود، ماجرا را با چشم‌هایشان رؤیت کنند و به صدایی که حال خفه شده بود، بسنده نکنند!
سیروان نیم‌نگاهی به دستان مرد که به شدت می‌لرزید می‌کند و خود داوطلب می‌شود وضعیت پسرک را چک کند.
آهسته سمت پسر گام بر می‌دارد و با قورت دادن آب دهانش که آن لحظه به شدت هوس مزاحمت به سرش زده بود؛ روی دو زانو خم می‌شود.
مچ چپ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #7
- پرابتای من!
نفس در سینه‌اش حبس و پلک چپش بی‌اختیار بالا می‌پرد. «پرابتا» گویی با این کلمه‌ای که تازه به گوش شنیده بود، سال‌ها زندگی کرده! انگاره آن کلمه‌ی شش واژه‌ای از ازل بخشی از وجودش‌ بوده!
بزاق دهانش را قورت می‌دهد و نگاه نافذش را به جسم ظاهراً بی‌جان پسر سوق می‌دهد. یقین داشت صدا متعلق به پسرک بود! انگشتان کشیده و مردانه‌اش را در کف دستش فرو می‌کند و مانع از لرزش خفیفی که با تیک‌تیک ثانیه شمار ساعت بیشتر می‌شد، می‌شود.
کم‌کم همهمه‌ای سرسام‌آور محیط را احاطه می‌کند. گویی همه به خود آمده و به تازگی متوجه اتفاق روی داده شده بودند!
بازدمش را پُر صدا بیرون می‌دهد و دیده‌اش را دور تا دور راهروی مربعی شکل می‌گرداند تا روی خشایار که مبهوت ایستاده و به پسرک خیره مانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANAM CARA

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
19
 
ارسالی‌ها
813
پسندها
13,761
امتیازها
31,973
مدال‌ها
15
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #8
آخی از بین لب‌های درشت و پوست‌پوست شده‌اش بیرون می‌دهد و آرنج دستش را تکیه‌گاهش می‌کند. از بین پلک‌های جمع شده از دردش به جلوی موتور چپ شده‌اش نگاه می‌کند؛ اما فقط آسفالت خیابان و رد ترمزی که گرفته بود و در ذوق میزد پیدا بود.
ناله‌ای می‌کند و صورت مچاله شده‌اش را در هم‌تر می‌کند. کف دستش را به آسفالت زبر فشار می‌دهد و آخ و اوخ‌کنان بلند می‌شود.
درحالی که زانوی پایش عجیب می‌سوخت و پُر واضح بود زخم شده است، لخ‌لخ‌کنان خود را به جلوی موتور می‌رساند. حتم داشت کسی را دید. دست راستش را به پهلو می‌زند و اطراف را از نظر می‌گذراند.
حتی مگس هم در آن خیابان پَر نمی‌زد و این خیلی عجیب بود! مچ دستش را بالا می‌آورد و به صفحه‌ی دایره‌ای ساعتش نگاه می‌کند. عقربه‌ها ساعت هفت و چهل دقیقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] ERIKA-R

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا