- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,379
- پسندها
- 5,642
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
بزرگمهر وزیر دانای انوشیروان هرروز صبح زود خدمت انوشیروان میرفت و پس از ادای احترام رو در روی انوشیروان میگفت: «سحر خیز باش تا کامروا گردی.»
شبی انوشیروان به سرداران نظامیاش دستور داد تا نیمهشب بیدار شوند و سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به درگاه پادشاه بیاید لباسهایش از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
صبح روز فردا وقایع طبق خواسته انوشیروان اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. چون صلاح ندید برهنه به درگاه انوشیروان برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس پوشید. آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید. پادشاه خندید و گفت: «مگر هر روز نمیگفتی سحرخیز باش تا کامروا باشی؟»
بزرگمهر گفت: «دزدان امروز کامروا شدند، زیرا...
شبی انوشیروان به سرداران نظامیاش دستور داد تا نیمهشب بیدار شوند و سر راه بزرگمهر منتظر بمانند. چون پیش از صبح خواست به درگاه پادشاه بیاید لباسهایش از تنش در بیاورند و از هر طرف به او حمله کنند تا راه فراری برای او باقی نماند.
صبح روز فردا وقایع طبق خواسته انوشیروان اتفاق افتاد. بزرگمهر راه فراری پیدا نکرد. چون صلاح ندید برهنه به درگاه انوشیروان برود، به خانه بازگشت و دوباره لباس پوشید. آن روز دیرتر به خدمت پادشاه رسید. پادشاه خندید و گفت: «مگر هر روز نمیگفتی سحرخیز باش تا کامروا باشی؟»
بزرگمهر گفت: «دزدان امروز کامروا شدند، زیرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.