- تاریخ ثبتنام
- 18/12/19
- ارسالیها
- 1,383
- پسندها
- 5,654
- امتیازها
- 24,673
- مدالها
- 13
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #1
مرد بسیار ثروتمندی که از حکیمی دل خوشی نداشت با خدمتکارانش در بازار با حکیم و تعدادی از شاگردانش روبهرو شد. مرد ثروتمند با حالتی پر از غرور و تکبر به حکیم گفت: «تصمیم گرفتهام پول خودم را هدر دهم و برایت سنگ قبری گرانقیمت تهیه کنم. بگو جنس این سنگ از چه باشد و روی آن چه بنویسم تا هر کس بالای آن قبر بایستد و برای تو آرامش طلب کند، شاد شود و خندهاش بگیرد.»
حکیم خندهای کرد و پاسخ داد: «اگر خودت هم بالای سنگ قبر میایستی سنگ قبر مرا از جنس آیینه انتخاب کن و روی آن هیچ چیز ننویس. بگذار مردمی که بالای آن میایستند تصویر خودشان را ببینند و اگر هم آمرزشی طلب میکنند نصیب خودشان شود.»
مرد ثروتمند که حسابی جا خورده بود، برای اینکه جلوی اطرافیانش کم نیاورد با تمسخر گفت: «اما همه که...
حکیم خندهای کرد و پاسخ داد: «اگر خودت هم بالای سنگ قبر میایستی سنگ قبر مرا از جنس آیینه انتخاب کن و روی آن هیچ چیز ننویس. بگذار مردمی که بالای آن میایستند تصویر خودشان را ببینند و اگر هم آمرزشی طلب میکنند نصیب خودشان شود.»
مرد ثروتمند که حسابی جا خورده بود، برای اینکه جلوی اطرافیانش کم نیاورد با تمسخر گفت: «اما همه که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.