• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آن سوی درختان | محدثه.گ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mohi_music09
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 144
  • کاربران تگ شده هیچ

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آن سوی درختان
نام نویسنده:
محدثه.گ
ژانر رمان:
عاشقانه، اجتماعی، ماجراجویی
کد رمان: 5853
ناظر: @~•°REZ-FA°•~

خلاصه رمان:
شش خواهر و برادر؛ تمام زندگی‌شان را در دل جنگلی دور افتاده و به دور از هیاهوی دنیا گذرانده‌اند. پدر و مادرشان برای محافظت از عشقی که بهای سنگینی داشته، آن‌ها را از چشم همه پنهان کرده‌اند. اما گذشته، هرگز برای همیشه دفن نمی‌شود. با ظهور دوباره‌ی دشمنانی که سال‌ها تصور می‌شد از میان رفته‌اند، آن زندگی آرام در یک چشم برهم زدن نابود می‌شود. ناچار می‌شوند پا به شهری بگذارند که هیچ شناختی از آن ندارند. دنیایی که قوانینش برای آن‌ها غریبه است، هر قدمش با خطری تازه همراه است.
 
آخرین ویرایش

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,125
پسندها
23,534
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000044492.webp«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
همه می‌گویند جنگل، پناهِ آرامش است؛ جایی که باد، قصه‌ی درختان را زمزمه می‌کند و نور، میان شاخه‌ها گم می‌شود. اما برای ما... جنگل، مرز میان زندگی و مرگ بود؛ پناهگاهی که با عشقِ پدر و مادرم ساخته شد، تا سایه‌ی گذشته هرگز به ما نرسد. بیست سال، زیر سقف آسمان و میان آغوش درختان نفس کشیدیم؛ بی‌خبر از آن‌که گذشته،
نه می‌میرد... نه فراموش می‌کند... و روزی که دوباره قدم‌هایش در سکوت جنگل پیچید، فهمیدیم هیچ پناهگاهی، ابدی نیست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #4
به نام خدا

《فرح》

باد با زوزه‌ای سهمگین میان درختان جنگل می‌پیچید و شاخه‌های تنومند را چنان به این‌سو و آن‌سو می‌کشید که انگار قصد داشت آن‌ها را از ریشه بیرون بکشد. کلبه‌ی چوبی کوچک‌مان زیر فشار هر تندباد می‌لرزید؛ سقف ناله می‌کرد و پنجره‌ها با صدایی خفه به هم می‌کوبیدند، گویی هر لحظه ممکن بود همه‌چیز از هم بپاشد. نگاهم روی مانیا نشست. آرام پتو را تا زیر چانه‌اش بالا کشیدم و بوسه‌ای روی پیشانی گرم‌ش زدم. کوچک‌ترین عضو خانواده بود؛ دختری که تازه داشت حروف الفبا را یاد می‌گرفت و هنوز از دنیای بیرون هیچ نمی‌دانست. بعد نگاهم به حلما و هدا افتاد. هر دو در خواب عمیقی فرو رفته بودند، بی‌خبر از طوفانی که بیرون کلبه غوغا می‌کرد. بی‌صدا از جایم بلند شدم و کنار پنجره ایستادم. از پشت شیشه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #5
ما هیچ‌وقت اجازه نداشتیم از مرزهای جنگل عبور کنیم. آن‌طور که از کودکی یادم است پدرم برای محافظت از ما روز‌ها از صبح تا شب تله‌هایی سرتاسر کلبه قرار داد تا اگر کسی خواست نزدیک شود زنگی کوچک در گوشه کلبه که فقط قیافه‌اش کوچک به نظر می‌رسید و صدای بلندی داشت به صدا در می‌آمد و ما متوجه حضور آن دشمنان خبیث می‌شدیم‌. آهسته نفس عمیقی کشیدم و روی رخت‌خوابی که مادر تازه با پارچه‌های گل‌گلی که پدر از شهر آورده بود دوخته بود دراز کشیدم. من و خواهرانم در یک اتاق می‌خوابیدیم، پدر و مادرم در اتاق دیگری می‌خوابیدند و بهزاد و هومن هم مثل همیشه روی مبل‌هایی که توی کلبه بود می‌خوابیدند. با این فکر‌ها کم‌کم چشمانم گرم شد و به خواب رفتم. صبح با احساس این‌که کسی از بالا روی پاهایم سقوط کرد از خواب پریدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #6
هدا سعی کرد خودش را لوس کند و داد زد:
- حقته چرا جلوی هومن نگرفتی ایستادی اون‌جا داری می‌خندی.
بهزاد چشمانش را برایش کاج کرد و بچه پررویی نثارش کرد سپس سعی می‌کرد هدا را از پشت من بیرون بیاورد. کلافه از چرخیدن‌هایشان و کشیده شدن پیراهنم رو به هدا گفتم:
- وای هدا برو اونور.
هدا لحظه‌ای ایستاد و با التماسی که در صدا و چشمانش موج‌ می‌زد گفت:
- آبجی فرح توروخدا بگو بره.
آن‌ها دعوا می‌کردند من باید جورش را می‌کشیدم و جدای‌شان‌ می‌کردم. به سمت بهزاد برگشتم و گفتم:
- بهزاد برو تو هم دیگه.
بهزاد با همان‌اخم‌های درهم سرش را به معنی نه تکان داد که همان لحظه صدای خواب‌آلود مادر بلند شد.
- چه خبرتونه؟!
بهزاد دست برداشت و هدا به خود آمد که پیراهنم را از دستش در آوردم و به سمت مادر برگشتم، پدر هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #7
روی میز رومیزی گل‌گلی که حلما دوخته بود را انداختم و وسایل را چیدم. در یک سبد نان گذاشتم، به سمت بچه‌ها رفتم که روی مبل قهوه‌ای رنگ در کلبه نشسته‌ بودند و با مانیا بازی می‌کردند.
- حلما، هدا، مانیا بیاین صبحانه.
بعد رو به هدا گفتم که بقیه را هم صدا کند تا برای صبحانه بیایند، به سمت میز رفتم شروع به لقمه گرفتن برای مانیا کردم. مانیا همان‌طور که با عروسکش بازی می‌کرد آرام‌آرام لقمه‌ها را می‌جوید. بعد چند دقیقه‌ای که صبحانه‌مان را خوردیم، حلما و هدا با سبدی که مادر برای‌شان دوخته بود به سمت درخت‌های جنگل حرکت کردند تا مانند همیشه قارچ‌هایی که سر از خاک بیرون آورده بودند را بچینند و با خودشان بیاورند. مادر به سمت مانیا برگشت و دستی پر مهر بر سرش کشید:
- دختر قشنگم، دختر یکی‌‌یدونم‌ شنیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #8
بعد از خداحافظی با پدر و هومن به سمت ظرف‌های نشسته صبحانه رفتم قصد داشتم از سطل کنار ظرفشویی آبی بردارم که دیدم آبی برایمان نمانده. آهی از نهادم بلند شد، از خانه بیرون شدم به سمت سطل بزرگ چوبی که رویش نقش‌های تزئینی کشیده شده بود و در کنار کلبه‌مان قرار داشت راهی شدم و در یک تصمیم آنی دسته فلزی آن را در دست گرفتم. باید از این درخت‌های بلند و کوچک جنگل می‌گذشتم و در آخر به پشت کو‌‌ه‌ها می‌رفتم در آنجا یک چشمه آب زلال که از روستای بغل جاری بود‌ از آنجا آب برای خانه می‌آوردم. نفس عمیقی کشیدم و کفش‌های دست‌سازی که‌ مادر برای تولد هیجده سالیگی‌م دوخته بود را پوشیدم. ترجیح دادم از راه دشت پر از گل بروم، من از بچگی آن‌قدر عاشق گل‌ها بودم که حتی برایم فرقی نمی‌کرد چه گلی باشد. آرام‌آرام از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #9
امروز را به کل فراموش کرده‌ بودم، امروز روز تولد من است. لبخندی زدم و یکی از آن گل‌ها که نامش نرگس و به رنگ سفید بود را به آرامی کندم. گل کوچکی بود. موهای خرمایی رنگم را پشت‌ گوشم دادم و آن گل را در میان موهایم قرار دادم، لبخندی زدم و با خوشحالی به دور خود چرخیدم که با دیدن صحنه روبه‌رویم برای چند لحظه ایستادم باعث شد اخم‌هایم درهم برود. حلما در حال صحبت کردن با یک پسر بود که ظاهر چندان خوبی نداشت. چشم چرخاندم که هدا را گوشه‌ای درحال چیدن قارچ‌ها دیدم. سطل آب را همان‌جا رها کردم و به سمت حلما رفتم، نباید از حرف پدر سرپیچی می‌کرد. پدر همیشه به ما گفته بود که کسانی دنبال ما هستند و ما باید تا حد امکان از مردم دوری کنیم.
- حلما.
بلند صدایش کردم که باعث شد هر دو به سویم برگردند. حلما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohi_music09

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
28
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #10
ایستادم و به سمتش برگشتم که باعث شد حرفش را نیمه‌کاره رها کند، با جدیت تمام گفتم:
- حلما من برای امنیت خودمون میگم، ببین اگه یک درصد این پسر بره و جای ما رو لو بده می‌دونی چه بلایی سر مامان و بابا میاد؟! اون‌ها به کنار به فکر هومن و مانیا باش اون‌ها هنوز بچه‌ان.
هدا که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:
- آبجی من بهش گفتم اما گوش نکرد.
بدون توجه به آن‌ها از کنارشان گذشتم. تقریباً به خانه رسیده بودیم که حلما جلویم آمد و سد راهم شد:
- آبجی، جون من چیزی به کسی نگو لطفاً باشه؟!
چشم‌هایم را به روی هم گذاشتم و سپس کلافه باز کردم:
- این دفعه چیزی نمیگم و چشم‌پوشی می‌کنم اما تو هم نباید دیگه با اون پسر ملاقات کنی اونم این‌قدر نزدیک کلبه اگر بهزاد ببینه خیلی بدتر از این میشه که مامان و بابا ببینن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا