• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نابَیــان | گندم سرحدی نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Gandom.S
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 95
  • کاربران تگ شده هیچ

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
نابَیــان
نام نویسنده:
گندم سرحدی
ژانر رمان:
اجتماعی، عاشقانه
کد رمان: 5852
ناظر: @vida1

خلاصه:
دختر جوان، برای بازگرداندن عواطفِ از دست‌رفته و خواهرزاده‌ی عزیزکرده‌اش، راهیِ شهری می‌شود که سال‌ها قدم‌گذاشتن در آن برایش ممنوع بوده است. غافل از اینکه آن شهر، هنوز در سوگ گذشته‌ای خونین نفس می‌کشد و نام مادرش، زخمی کهنه بر دل مردمانش است. در میان دشمنانی که از سایه‌ها سر برمی‌آورند، رازهایی یکی یکی از دل سکوت بیرون می‌افتند؛ رازهایی که حقیقت را دگرگون می‌کنند و دخترجوان را میان عشق، انتقام و سرنوشتی قرار می‌دهند که هرگز انتخابش نکرده بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

TomSasha

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
22/11/21
ارسالی‌ها
4,124
پسندها
23,512
امتیازها
55,873
مدال‌ها
54
  • مدیر
  • #2
1000044492.webp«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : TomSasha

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
هیچ‌کس نفهمید از کِی آغاز شد. فاجعه هیچ‌وقت با صدای بلند از راه نمی‌رسد. آرام می‌آید؛ آن‌قدر آرام که خیال می‌کنی همه‌چیز سر جای خودش است. بی‌آنکه بدانی میان خنده‌ها لانه می‌کند، میان دوست‌داشتن‌ها ریشه می‌دواند و درست وقتی به خودت می‌آیی، می‌بینی از تمام آن روزهای آرام فقط خاطره‌ای دور باقی مانده است.
اول، فقط یک حس بود؛ حسی گنگ، شبیه سایه‌ای که از کنار پنجره بگذرد و نتوانی تشخیص بدهی خیال بوده یا حقیقت. بعد، آن حس جان گرفت. تبدیل شد به حادثه، به فقدان، به سکوتی که هر روز بلندتر از فریاد در گوشمان پیچید و بعد از آن... دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود.
آدم‌ها رفتند، حقیقت‌ها دفن شدند، عشق رنگ باخت و سال‌ها روی زخم‌هایی گذشت که هیچ‌وقت فرصت التیام پیدا نکردند. هر کس سهم خودش را از درد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #4
دل‌آرا
گمان می‌کنم تمام داشته‌ی آسمان رنگ‌های روشن و زیبایش است، نقش و نگاری که به آن جلال و عظمت می‌بخشد و بدون شک خورشید! این شگفتیِ سوزان و عبور پرتوهای خوشرنگ و پرنورش از میان ابرهای سفید و پراکنده‌ی سقفِ زمین است. ابرهایی که گاه آرام و بااُبهت بر روی بام جهان قدم برمی‌دارند؛ منظم، برنامه‌ریزی شده و بسیار موقر؛ اما... امان از آن روزهایی که اسفنج‌های تیره گریبانشان را می‌گیرند. روز تاریک می‌شود، حال و هوایش می‌گیرد و آنگاه آسمان به حال خود می‌گرید.
عجیب است! اما این اشک‌ها برای ما بسیار زیباست.
امروز هم از آن روزهاست! از هنگام طلوع خورشیدِ کم جان، باران شدیدی می‌بارد؛ چنان که گویی قصد دارد سیاهی‌ها را با تمام قدرت بشوید، اما به گمانم از عمق این تیرگی خبر ندارد! دانه‌های درشتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #5
پدرم تک فرزند بود و امروز آشنا و یا قومی در بین عزادارهایش دیده نمی‌شود. تنها آدم‌هایی آمدند که ارادتشان به میثم بیش از خویشانش بود.
مرگ عجیبی داشت. با اینکه مرد سرسختی بود ناباورانه و بسیار ناگهانی دنیا را ترک کرد. هرگز گمان هم نمی‌کردم پدرم را اینطور از دست بدهم!
معمولاً هر پدر و مادری آرزو دارند روزی خواستگارهای دخترش را ببیند و با دیدار مردهای جوان و با لیاقتی که خواهان او هستند، احساس غرور کند؛ اما بی‌رحمانه است که این فخر برای میثم و دل‌افروز وجود نداشت! بیشتر شبیه به تحقیر بود!
وقتی خانواده‌ی با عزتِ پارسا برای خواستگاری به خانه‌مان آمدند میثم به شدت آشفته بود. تمام مدت حفظ ظاهر می‌کرد و در تلاش بود خشم پنهانش را فرو بخورد. نشسته در مقابل میهمان‌هایش و مدام لب‌های ظریفش را روی هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #6
میهمانی کوتاه آن شب کمتر از دوساعت طول کشید و آن‌ها دست از پا درازتر ملک بزرگ جاوید را ترک کردند. میثم و افروز پس از بدرقه‌ی خانواده‌ی پارسا برگشتند. چهره‌ی سپید پدرم به وضوح قرمز بود. به یکی از خدمتکارها دستور داد جاسیگاری محبوبش را بیاورد، سپس نشست و با حرص سیگارش را دود کرد.
می‌دانستم این‌ها مقدمه‌ی شنیدن حرف‌های تلخ است.
- اینهمه بی آبرویی رو هیچکس نمی‌تونه تحمل کنه!
صورتم را به سمت دیگری چرخاندم و او رو به مادرم می‌غرید. افروزی که چهره‌ی پر از غمش جمع کرده و یکی درمیان آه می‌کشید.
- باید چیکار می‌کردم؟ بیشتر از ده بار اصرار کردن بیان خواستگاری! چقدر باید بهونه می‌آوردم؟ به مردم بگم دختر ندارم؟
پلک‌هایم را بستم و دندان‌هایم را روی هم فشار دادم و او ادامه داد:
- یا بفرستمش از اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #7
تنها زن زندگی میثم دل‌افروز بود. او را روی چشم‌هایش می‌گذاشت و درست مثل الماسی ناب نگهداری‌اش می‌کرد. حتی حاضر نبود خم به ابروی او بیاید؛ همیشه‌ی خدا همه چیز برای مادرم حاضر و در دسترس بود، اما پدرم برای من مردی قانون‌مند شبیه به استادی خشن می‌ماند که باید شاگردش را به بهترین نحو ممکن آموزش می‌داد. آموزش برای نگهداری داراییِ خاندان جاوید. گاهی سخت‌گیری‌هایش من را از حضور پدری مهربان و بامحبت دور می‌کرد. البته که برای مرگ ناگهانی‌اش غصه داشتم، اما این غم در برابر از دست دادن خواهر بزرگترم ناچیز به نظر می‌رسید!
مروارید! خواهر دوست داشتنی‌ام؛ که درواقع مثل نامش با مرواریدی زیبا و بی همتا تفاوت نداشت. او مهربان و زیبا بود. پنج سال قبل وقتی او را از دست دادیم گویی تمام جهان به پایان رسید. پس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,924
پسندها
40,669
امتیازها
66,873
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #8
روزهای تکرای با سکوتی عمیق می‌گذشت. بینمان خبری نبود، در ظاهر با یکدیگر کنار می‌آمدیم و حتی با مرگ میثم؛ که البته من شک داشتم دل‌افروز به این آسانی با نبود او کنار بیاید. گاهی چشم‌هایش دلواپس بود و وقتی به صورتم خیره می‌ماند احساس می‌کردم او از آرامشِ قبل از طوفان خبر دارد و یا شاید تلاش می‌کند بفهمد توی ذهنم چه می‌گذرد اما دریغا.
من منتظر بودم، انتظار تماسی از سوی وکیل خانوادگی‌مان، که بالاخره پس از یک هفته به دیدارمان آمد.
هر سه در آلاچیق بیرون از خانه نشستیم. هوای بهاری دل انگیز و زیبا بود. آفتاب پوستمان را نوزاش می‌کرد و نسیم خنک هرزگاه میانمان جولان می‌داد.
وکیل پدرم، آقای صالحی مردی میانسان با قد بلند و موهای جوگندمی بود، همیشه‌ی خدا کیفی را با خودش حمل می‌کرد که انواع و اقسام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Gandom.S

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا