• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان انتقام در پس پرده‌ی عشق (جلد دوم سایه انتقام) | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 336
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #11
روی تخت دراز کشیدم، چشم‌هام رو بستم. به خواب رفتم، صبح که بیدار شدم. به سرویس بهداشتی رفتم، مسواک زدم بعد از کار‌های روزمره بیرون اومدم. مانتو سورمه‌ای رنگم رو تن زدم، مقعنه رو با حوصله سر کردم. بالم لب زدم، به چشم‌هام ریمل زدم. کفش اسپورت‌هام رو پا کردم. از خونه بیرون زدم. باید به بابام بگم برام یه ماشین بخره، تا دیگه دیر نرسم به دانشگاه! روی صندلی نشستم، استاد هنوز نیومده بود. یهو دلم خواست یه شیطنت کوچولو کنم. آدامس داخل دهنم رو بیرون آوردم. همه بچه‌ها بهم نگاه کردن، اون‌ها هم باهام همکاری کردن، آدامس رو روی صندلی مخصوص استاد چسبوندم. خون‌سرد روی صندلی‌م نششتم. که بجای استاد احمدوند استاد سمیعی وارد کلاس شد. رنگم پرید! وای خدا اگه بفهمه این دفعه دیگه بیچاره‌م می‌کنه. ولی دوباره ظاهرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #12
***
با صدای در فهمیدم، که بالاخره ویدا رسیده. در و باز کردم، همد‌یگرو بغل کردیم. لبخندی زدم. گفتم:
- وای خیلی خوشحالم که دوباره برگشتی! دلم برات تنگ شده بود.
- منم دلم برات تنگ شده بود.
روی کاناپه نشست، دوتا شربت درست کردم. ویدا جرعه‌ای از شربتش نوشید. گفت:
- دانشگاه چطور پیش می‌ره؟
- نمی‌دونی چقدر تحت فشاریم امتحانات شروع شدن! استاد‌ها دارن سخت می‌گیرن.
ادامه دادم: با استاد سمیعی سر لج افتادم.
ویدا با تعجب نگاهم کرد، گفت:
- وا چرا؟
- یه روز دیر رفته بودم، سر کلاسش جلوی بچه‌ها تحقیرم کرد! و از کلاسش انداختم بیرون.
- تو چی‌کار کردی؟
- منم رفتم باد لاستیک‌های ماشینش رو خالی کردم.
با هیجان نگاهم کرد. گفت:
- واقعاً این کار و کردی؟
- آره، اونم اومد تو خونه و تهدیدم‌کرد! که کارم رو تلافی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #13
به خونه که برگشتیم، ویدا وسط راهرو ایستاد. گفت:
- می‌گم ویوین؟ من می‌ترسم از این استاده.
دستم رو به حالت نترس بابا تکون دادم. گفتم:
- چرا باید بترسی؟ مثلاً می‌خواد چی‌کار کنه؟ تازه اگه می‌خواست کاری کنه زود‌تر می‌کرد.
- دیوونه‌ای؟ اون یه مرده ممکنه بخواد یه بلایی سرت بیاره!
- نترس هیچ کاری نمی‌کنه!
پوفی کشید، نفسش رو کلافه بیرون فرستاد. گفت:
- از من گفتن بودها! بعداً نگی چرا نگفتی؟
به این حرفش خنده‌ی کردم. ولی ای کاش زودتر قصدش رو می‌فهمیدم. گفتم:
- خیالت راحت باشه.
وارد اتاقش شد. راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم، با خودم فکر کردم، امروز نهار چی درست کنم؟ تصمیم گرفتم لازانیا درست کنم. مواد لازانیا رو آماده کردم، بعد از درست کردن داخل فر گذاشتمش. حضور ویدا رو حس کردم، با لذت بو کشید. گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #14
همون‌طور که ویدا قول داده بود. شام امشب رو اون درست کرد. اونم چه شامی فسنجون جوریی که انگشت‌های دستمم باهاش خوردم. فکر نمی‌کردم، بلد باشه یه همچین فسنجونی درست کنه! ویدا با نیشخند گفت: خدایی کیف کردی؟
موشکوفانه بهش خیره شدم، بعد گفتم:
- از تو اینترنت که در نیاوردی؟
قیافه‌ی متعجبی به خودش گرفت و گفت:
- نه، دارم جدی می‌گم مامانم بهم یاد داده بود.
- اوه، مثل این‌که مامانت غذا‌های خوشمزه‌ی رو برای بابات درست می‌کنه! پس با این دست‌پخت خوشمزه‌ش دل بابات رو برده؟
- نمی‌دونم، شاید؟ فکر کنم منم بتونم با این دست‌پخت خوشمزه‌م دل ساواش رو بیشتر از راه به در کنم.
به این حرفش بلند خندیدم. گفتم:
- تو همین‌جوریش‌م دلش رو از راه به در کردی.
ویدا هم لبخندی زد و با شیطنت گفت:
- فکر کنم تو راست می‌گی!
شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
94
پسندها
207
امتیازها
1,078
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #15
***
از استاد سمیعی خجالت می‌کشیدم. وای خدا چطور باهاش روبه‌رو شم؟ لعنتی به این اوضاع فرستادم، ویدا سقلمه‌ای به پهلوم زد. و گفت:
- حواست کجاس؟
به خودم اومدم، گیج و حواس پرت گفتم:
- ها؟ چی‌شده؟
ویدا گفت: مثل این‌که هنوز داری به اون روز فکر می‌کنی! بابا دیگه فراموشش کن؛ چیز خاصی نبود که.
آهی کشیدم، هنوزم اون نگاه خاصش رو به یاد داشتم، لعنتی چه اتفاقی برام افتاده بود؟ باید مثل همیشه بی تفاوت باشم، ولی الان نمی‌دونم چرا هنوزم دارم بهش فکر می‌کنم. از فکر و ذهنم بیرون نمی‌رفت، امروزم که دانشگاه تعطیل بود. ولی نمی‌دونم چرا دلم می‌خواست ببینمش. نکنه مرضی چیزی به جونم افتاده بود؟
با استرس به ویدا نگاه کردم. گفتم:
- ویدا؟ یه چیزی بگم مسخره‌م نمی‌کنی؟
ویدا سوالی و متعجب بهم نگاه کرد. گفت:
- نه، بگو؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا