• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع fatemeholyaei
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 11
  • بازدیدها بازدیدها 164
  • کاربران تگ شده هیچ

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
18
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #11
دست من روی دسته‌ی خنجر متوقف شد.
او یک خائن نبود. او یک مرد ویران‌شده بود که به تماشای پوسیدن خانه‌اش نشسته بود. چیزی در لحن تلخ و ناامیدش، پژواکی از صدای پدرم را در ذهنم بیدار کرد؛ روزی که فهمید تمام عمرش را وقف اثبات تاریخ دروغین این سرزمین کرده است.
خنجر را بی‌صدا به داخل غلاف برگرداندم. کشتن او حالا بی‌فایده بود. او کلید من برای فهمیدن ساختار این جنون بود. من به او نیاز داشتم تا در این هزارتوی ساسانی زنده بمانم، حداقل تا زمانی که بفهمم چرا شکاف زمان مرا به این نقطه از تاریخ پرتاب کرده است.
_ و تو اومدی اینجا تا سهمت رو بگیری؟ یا اومدی تا ادای قهرمان‌های مرده رو دربیاری، سردار؟
با صدایی سرد و بی‌تفاوت پرسیدم.
صدای خنده‌ی کوتاه و زهرآگین رهام در فضای بسته‌ی قنات پیچید.
_ قهرمان‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
11
پسندها
18
امتیازها
33
  • نویسنده موضوع
  • #12
من جلوتر رفتم. روی دیوار، لایه‌ای از ماده‌ای سیاه و چسبناک نشسته بود. همان جیوه. همان چیزی که در غار لوت به دست و لباسم چسبیده بود. اینجا، در اعماق یک معبد ساسانی، این ماده مثل یک زخم چرکین روی سنگ‌های قیمتی می‌جوشید.
دستکش چرمی‌ام را درآوردم و انگشتم را به لبه‌ی خیس آن سیاهی کشیدم. سرد بود. سردتر از هر یخچالی که در قرن بیست و یکم دیده بودم. لکه‌ای سیاه روی پوستم نشست و بلافاصله، یک سرگیجه‌ی آنی مغزم را تکان داد. برای لحظه‌ای، دیوارها محو شدند. به جای قنات، خودم را در میان لاشه‌های ستون‌های تخت‌جمشید دیدم، در حالی که آسمان بالای سرم نه آبی، که به رنگ خون دلمه شده بود.
صدای شکستن چیزی در گوشم پیچید؛ صدای فرو ریختن یک تمدن.
_ دست بهش نزن!
دست رهام مچم را گرفت و با خشونت به عقب کشید. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا