در حال تایپ رمان لیلیث: پژواک قرون | فاطمه اولیائی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع fatemeholyaei
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها بازدیدها 459
  • کاربران تگ شده هیچ

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #21
ساعتی بعد، رهام نیمه‌بیهوش روی تخت افتاده بود. تب هنوز نیامده بود، اما خستگی مثل حیوانی عظیم روی سینه‌اش نشسته بود. پسرک رفته بود. امّ الخیر در گوشه‌ی ایوان سبزی می‌سابید و زیر لب دعا یا ناسزا می‌خواند. آفتاب از دیوار گذشته و نیمی از حیاط را بلعیده بود.
نشستم. ساعت را از جیبم بیرون آوردم.
عقربه‌ها هنوز برعکس می‌دویدند.
برای نخستین بار، پشت قابش چیزی را دیدم که قبلاً ندیده بودم. خراشی منظم، شبیه حروفی بسیار ریز. ساعت را به نور گرفتم. نه خراش بود، نه تصادف. کسی نوشته بود.
با ناخن، لایه‌ی خشک‌شده‌ی سیاهی را کنار زدم.
سه واژه، به زحمت، اما خوانا، از دل فلز بیرون آمد:
زیر گنبد کبود.
قلبم یک ضربه جا انداخت.
گنبد کبود.
در نیشابور.
پدرم برایم نشانه گذاشته بود. یا چیزی که روزی پدرم بود.
همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #22
شیپور سوم که نواخته شد، دیگر هیچ‌چیز در خانه‌ی امّ الخیر همان نماند.

صدا از دور می‌آمد، اما دور بودنش فقط ترس را گسترده‌تر می‌کرد؛ مثل آتشی که هنوز به دیوار نرسیده، اما بوی دودش از پنجره داخل شده باشد. در کوچه، رفت‌وآمد ناگهان تند شد. قدم‌ها دیگر قدم‌های عادی بازار نبودند. دویدن بود. کشیده شدنِ بار بود. صدای زنانی که چیزی را با شتاب صدا می‌زدند. صدای مردی که از سر گذر فریاد می‌کشید:
- دروازه‌ی شرقی! خبر از سواران رسیده!
امّ الخیر از جا بلند شد و به آستانه‌ی در رفت. قامتش خمیده بود، اما در آن لحظه مثل میخی در چهارچوب فرو رفت. به کوچه نگاه کرد، بعد زیر لب چیزی گفت که نه دعا بود، نه نفرین؛ بیشتر شبیه جمله‌ای بود که کسی فقط برای خودش تکرار می‌کند تا نریزد.
- هنوز شاید وقت باشه.
من ساعت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #23
به ساعت نگاه کردم. عقربه‌ها هنوز خلاف همه‌چیز می‌چرخیدند. گویی زمان برای این تکه فلز، راه خودش را می‌رفت و به هیچ شهر محاصره‌شده‌ای اعتنا نداشت. اگر این تنها سرنخ من بود، نمی‌توانستم منتظر بمانم. اما رهام هم در این حال نمی‌توانست از کوچه‌ای تا کوچه‌ی دیگر برود، چه برسد به شهری که هر لحظه ممکن بود در هراس و آشوب گره بخورد.
راهی میان این دو لازم بود؛ چیزی میان شتاب و بقا.
به امّ الخیر گفتم:
- گنبد کبود کجاست؟
پیرزن دست از کار کشید. برای اولین بار حالت چهره‌اش تغییر کرد؛ نه ترس، نه تعجب، بلکه چیزی شبیه احتیاط.
- با اون‌جا چکار داری؟
- سوالی پرسیدم
- و من از آدم‌هایی که وسط خون و آسمون شکافته از در می‌ریزن توی خونه‌م، حق دارم سوالِ خودم رو بپرسم.
نگاهش کردم. او زنی نبود که با تهدید جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #24
- اگه اون کسی که دنبالش می‌گردی، هنوز زنده‌س، ازش بپرس ارزشش رو داشت یا نه
چیزی در آن جمله نشست؛ نه چون تازه بود، بلکه چون خودم بارها در تاریک‌ترین گوشه‌های ذهنم همان را از خود پرسیده بودم.
از خانه بیرون زدیم.
کوچه حالا دیگر آن کوچه‌ی یک ساعت پیش نبود. شهر هنوز فرو نریخته بود، اما تَرَکِ اول در صورت مردم افتاده بود. مردی گونی‌های آرد را با عجله داخل خانه می‌کشید. زنی بچه‌ای را به سینه چسبانده و رو به آسمان دعا می‌خواند. دو جوان از کنارمان گذشتند و سر هر پیچ به پشت سر نگاه کردند، انگار سوارانِ شرق همین حالا قرار بود از دیوارهای گلی کوچه سر درآورند.
هراس، سریع‌تر از هر سپاهی پیش می‌رود.
رهام آرام، اما ثابت‌قدم کنارم می‌آمد. یک‌بار دستش را به دیوار گرفت و من وانمود کردم ندیدم. غرورش از آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #25
برای نخستین بار از وقتی به این شهر افتاده بودیم، ترسِ من شکل پیدا کرد. دیگر فقط ترس از مرگ نبود. از این بود که واقعاً نزدیک شده‌ام. که پدرم فقط یک خاطره یا استخوانی گم‌شده در کویر نبوده. او اینجا بوده. پیش از من. شاید خیلی پیش از من. شاید نه فقط یک بار.
جمعیت ناگهان از سمت ورودی گنبد به هم خورد. همهمه‌ای بلند شد. دو مرد داشتند چیزی را از داخل بیرون می‌آوردند؛ صندوقی چوبی، باریک و دراز، با قفلی آهنی و پارچه‌ای تیره دورش. پشت سرشان شیخی بلندقد، با صورت استخوانی و چشمانی خسته، با صدای بلند می‌گفت:
- این امانت باید به زیرزمین منتقل شود. اگر آشوب بالا گرفت، دست هیچ نامحرمی به آن نرسد
امانت.
صندوق.
و همان لحظه، ساعت پدرم در مشت من لرزید.
نه استعاره، نه خیال. واقعاً لرزید.
آن‌قدر ناگهانی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #26
به سوی در کوتاه حرکت کردیم. سایه‌ی گنبد کبود روی شانه‌هایمان افتاده بود؛ سنگین، سرد، و انگار آگاه از رازهایی که قرن‌ها زیر خودش پوسانده بود.
در آستانه‌ی در، پیش از آنکه وارد تاریکی شویم، دستم را یک بار دیگر روی آجر نشانه‌دار گذاشتم.
زیر لب گفتم:
- بابا... این بار دیگه کجا گذاشتی خودتو؟
پاسخی نیامد.
فقط از زیر زمین، بوی نم، خاک کهنه، و چیزی ضعیف اما آشنا بالا زد؛ بویی شبیه اوزون و فلز سوخته.
بوی شکاف.
پله‌های زیرزمین باریک‌تر از آن بودند که دو نفر شانه‌به‌شانه از آن پایین بروند.
رهام جلو افتاد، همان‌طور که گفته بود. یک دستش روی دیوار نم‌کشیده می‌لغزید، دست دیگرش نزدیک قبضه‌ی شمشیر مانده بود، هرچند می‌دانست اگر در این فضای تنگ کار به جنگ بکشد، تیغه‌ی بلندش بیشتر مزاحم می‌شود تا نجات‌بخش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #27
نه مستقیم به ما؛ به دست من.
صورتش تغییر نکرد، اما چشم‌هایش باریک شد. انگار او هم چیزی را حس کرده باشد، موجی بسیار خفیف در هوای سرد زیرزمین.
- کی آنجاست؟
رهام دیگر صبر نکرد. مثل سایه‌ای زخمی از پله جدا شد.
همه‌چیز در چند ضربه‌ی قلب اتفاق افتاد. پیش از آنکه خادم پنهان‌شده چوبدستی‌اش را بالا بیاورد، رهام خودش را به او رساند و با پشت ساعد به گلویش کوبید. مرد با صدایی خفه به قفسه‌ها خورد و روی زمین جمع شد. یکی از صندوق‌برها برگشت، دهان باز کرد تا فریاد بزند، اما من قبل از صدایش خودم را به او رساندم و ساعت سنگین را نه مثل یادگار، که مثل سنگ، به شقیقه‌اش کوبیدم. مرد فرو ریخت.
شیخ عقب رفت. جوان رنگ‌پریده قفل از دستش افتاد و به سمت در پشتی دوید.
رهام خواست دنبالش برود، اما زخم پهلویش خیانت کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #28
زانو زدم کنار صندوق. چوب سرد بود. قدیمی، اما نه آن‌قدر که با این قرن بیگانه باشد. قفلش بسته بود، اما زبانه‌اش تازه چرخیده بود؛ انگار همین حالا باز و دوباره بسته شده باشد.
شیخ گفت:
- اگر بازش کنی، دیگر نمی‌توانی وانمود کنی چیزی نفهمیده‌ای.
خنده‌ام گرفت؛ کوتاه، بی‌صدا، تلخ.
- مدت‌هاست نمی‌تونم.
ساعت را نزدیک قفل بردم.
عقربه‌ها جنون‌وار چرخیدند. صدایی نازک، شبیه ترک خوردن یخ، از دل فلز برخاست. قفل تکان خورد. نه با کلید، نه با زور؛ با لرزشی درونی، انگار چیزی که آن را بسته، دیگر به این قرن تعلق نداشته باشد.
رهام قدمی جلوتر آمد.
- لیلیث
هشدار در صدایش بود، اما بازوی مرا نگرفت. این هم خودش نوعی اعتماد بود؛ یا تسلیم.
قفل باز شد.
در صندوق را بالا زدم.
بوی نم کهنه و کاغذ برخاست. نه طلا در کار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

fatemeholyaei

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/26
ارسالی‌ها
40
پسندها
125
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #29
سر بلند کردم.
- تو کی هستی؟
- نگهبان چیزی که قرار نبود هنوز به دستت برسد.
- این دفتر رو چه کسی به تو داد؟
او مکث کرد. چشمانش خسته‌تر از آن بودند که دروغی تمیز بسازند.
- مردی که خودش را نه با نام، که با هشدار معرفی کرد. گفت روزی زنی خواهد آمد با چشمانی که خواب را از یاد برده و شیئی بر مچ زمان. گفت اگر پیش از سوختن شهر رسید، صندوق را به او بدهم.
زیر لب تکرار کردم:
- پیش از سوختن شهر...
پس او می‌دانست. پدرم می‌دانست نیشابور خواهد سوخت. و با این حال، فقط صندوقی از خودش به جا گذاشته بود. خشم ناگهانی و تیزی در سینه‌ام دوید.
- و خودش کجاست؟
شیخ برای نخستین بار واقعاً درمانده به نظر رسید.
- نمی‌دانم. وقتی آمد، مثل آدمی بود که چند عمر را بی‌وقفه راه رفته باشد. تب داشت. دستش سوخته بود. و مدام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : fatemeholyaei

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا