- تاریخ ثبتنام
- 22/7/26
- ارسالیها
- 24
- پسندها
- 72
- امتیازها
- 90
- نویسنده موضوع
- #21
ساعتی بعد، رهام نیمهبیهوش روی تخت افتاده بود. تب هنوز نیامده بود، اما خستگی مثل حیوانی عظیم روی سینهاش نشسته بود. پسرک رفته بود. امّ الخیر در گوشهی ایوان سبزی میسابید و زیر لب دعا یا ناسزا میخواند. آفتاب از دیوار گذشته و نیمی از حیاط را بلعیده بود.
نشستم. ساعت را از جیبم بیرون آوردم.
عقربهها هنوز برعکس میدویدند.
برای نخستین بار، پشت قابش چیزی را دیدم که قبلاً ندیده بودم. خراشی منظم، شبیه حروفی بسیار ریز. ساعت را به نور گرفتم. نه خراش بود، نه تصادف. کسی نوشته بود.
با ناخن، لایهی خشکشدهی سیاهی را کنار زدم.
سه واژه، به زحمت، اما خوانا، از دل فلز بیرون آمد:
زیر گنبد کبود.
قلبم یک ضربه جا انداخت.
گنبد کبود.
در نیشابور.
پدرم برایم نشانه گذاشته بود. یا چیزی که روزی پدرم بود.
همان...
نشستم. ساعت را از جیبم بیرون آوردم.
عقربهها هنوز برعکس میدویدند.
برای نخستین بار، پشت قابش چیزی را دیدم که قبلاً ندیده بودم. خراشی منظم، شبیه حروفی بسیار ریز. ساعت را به نور گرفتم. نه خراش بود، نه تصادف. کسی نوشته بود.
با ناخن، لایهی خشکشدهی سیاهی را کنار زدم.
سه واژه، به زحمت، اما خوانا، از دل فلز بیرون آمد:
زیر گنبد کبود.
قلبم یک ضربه جا انداخت.
گنبد کبود.
در نیشابور.
پدرم برایم نشانه گذاشته بود. یا چیزی که روزی پدرم بود.
همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.