متون و دلنوشته‌ها متون و دلنوشته‌ها | طاهره اباذری هریس

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 3
  • بازدیدها بازدیدها 4
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,465
پسندها
49,000
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
همین که دیگر من را نداری، همین که دیگر کسی قدر من دوستت نخواهد داشت، همین که دیگر هیچکس آنقدر پاک و صادقانه صدایت نخواهد کرد، همین که دیگر اولین عاشقانه ی کسی نخواهی بود. همین که دیگر هیچکس روی تو اندازه ی من تعصب نخواهد داشت. همین که هیچکس مثل من شعر و غزلت نخواهد کرد، همین که کسی مثل من بی ریا،درد هایت را به جان لحظه هایش نخواهد خرید، همین که کسی را نداری که مثل من صدایش کنی، همین که خنده های از ته دلم،دلتنگی هایم برای تو نیست، همین که رفیق روزهای بارانی بی چترت نیستم، همین که کسی این همه با عشق خیابان های شهر را محض دوقدم بیشتر باتو،پیاده بالا و پایین نخواهد کرد، همین که هیچ دیوانه ای دیگر نگران و دلواپست نیست هر لحظه همین که کسی نیست در قنوت هرنمازش لبخندت را آرزو کند. همین که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,465
پسندها
49,000
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
گاهی آدم ها به جایی می‌رسند که نباید می رسیدند، به هیچ، به پوچ، به نیستی! به جایی که از خودشان می‌پرسند چرا هستم؟ برای که و برای چه؟ برای کدامین هدف؟ کدامین مقصد؟ اگر نبودم چه؟ چه کسی می‌فهمید؟ چه کسی قطره اشکی می‌ریخت و هی آه خرج نبودنم می‌کرد؟ کجای این زندگی بی من لنگ می‌شد و کم می آمد؟ وای اگر جوابی برای این همه چرا نباشد!گاهی آدم می نشیند روی یک نیمکت، گوشه ی دنج زندگی و خیره می‌شود به راه آمده ی پشت سرش، بی خیال دست هایش را می‌زند پشت سرش و هی توی سرش بالا و پایین می‌کند روزهای گذشته را و کلنجار می رود با خودش که این همه دوندگی، سگ دو زدن، جان کندن، انسان ماندن، نفس نفس زدن، این همه مقاومت، این همه نه گفتن، این همه چشم بستن و نخواستن و این همه گذشتن و هزار و یکی این همه ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,465
پسندها
49,000
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
من شنیده ام آب پاکیست، روشناییست. آن روز لعنتی که می رفتی... با کاسه ی فیروزه ایِ جهازِ مادرم تمام جاده را پشتِ سرِ تو وُ دلم مسافر همیشه ام!
من نور پاشیدم. از آن به بعد هر شب از این راهِ گِلی مهتاب چیده ام. هر نیمه شب یواشکی و بی اجازه چشم های من هی قطره قطره روشنایی و نور چکیده اند وَ رویِ بالشم یک کهکشان ستاره هایِ خیس روییده. آن قدر که طبیبِ دِه گفته به مادرم سویِ شبِ سیاهِ چشمِ او یک روز آخرش خاموش می شود!
لبخند می زنم. می خواستم توی دلم آهسته آرزو کنم ولی آخر دلم را برده ای سفر!
یک بار هم شده حرفِ دلِ مرا بگذار با صدای بلند بشنود خدا. ای کاش این چراغ بی حاصل وقتی قرار نیست برگشتن تو را ببیند عزیزِ من... خاموش که می شود، روشن شود آنجا که تو هستی. شاید که یک شب، یک شبِ تاریک،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,465
پسندها
49,000
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
بعضی ها هم هستند که همیشه می‌خندند؛ یک لبخند کج همیشه گوشه لبشان هست، فرقی نمی‌کند سخت بگذرد روزهایشان یا آسان، تفاوتی نمی‌کند طلبکار باشند یا بدهکار، بدبیاری آورده باشند یا شانس بهشان رو کرده باشد، همیشه می‌خندند! همان هایی که همیشه و در هرحالتی جواب پیام هایت را می‌دهند، جوری که انگار اصلا کارشان همین است! فرقی نمی‌کند چه کاره اند و تو چه کاره ای، همیشه با جانم و عزیزم جوابت را می‌دهند، همیشه انگار آماده اند که تو چیزی بگویی و انجام بدهند، انگار که بهشان لطف می‌کنی! بعضی هایی که بودنشان یک لبخند کوچک هم شده جمع را مهمان می‌کند. آن هایی که اگر ناراحت باشی می‌شوند دلقک جمع و انقدر مسخره بازی درمی آورند که از حرص هم شده لبخند بزنی و بگویی بمیری فلانی!
که هر بچه ی کوچکی عاشق لبخندشان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast
عقب
بالا