- تاریخ ثبتنام
- 20/8/24
- ارسالیها
- 214
- پسندها
- 1,467
- امتیازها
- 9,913
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #21
صبح، جعبهی چوبی دیگر روی زمین نبود. هر چهار نفر قسم میخوردند که آن را ندیدهاند، اما من مطمئن بودم شب قبل تا دیر وقت کنار همان جعبه نشسته بودم و یکییکی وسایل داخلش را در دست گرفته بودم. حتی سرمای فلز حلقهی کلید هنوز در انگشتانم مانده بود. با خودم گفتم: «شاید خواب بوده.» اما این جمله دیگر آرامم نمیکرد. خوابهایم مدتها بود از بیداری واقعیتر شده بودند. به اتاق پنجم رفتم. اتاق خالی بود. نه جعبهای، نه وسایلی و نه حتی رد پایی روی کف چوبی آن دیده میشد. فقط پنجره کمی باز مانده بود و پرده با هر وزش باد، آرام تکان میخورد. صدای پارچه روی دیوار، شبیه زمزمهی کسی بود که نمیخواست حرفش شنیده شود. پشت سرم، مهمان پنجم گفت:
- دنبالش نگرد.
برنگشتم. پرسیدم:
- دنبال چی؟
- چیزی که خودت پنهانش کردی...
- دنبالش نگرد.
برنگشتم. پرسیدم:
- دنبال چی؟
- چیزی که خودت پنهانش کردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر