داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جایی برای ماندن | Salaman کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع salaman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها بازدیدها 412
  • کاربران تگ شده هیچ

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #21
صبح، جعبه‌ی چوبی دیگر روی زمین نبود. هر چهار نفر قسم می‌خوردند که آن را ندیده‌اند، اما من مطمئن بودم شب قبل تا دیر وقت کنار همان جعبه نشسته بودم و یکی‌یکی وسایل داخلش را در دست گرفته بودم. حتی سرمای فلز حلقه‌ی کلید هنوز در انگشتانم مانده بود. با خودم گفتم: «شاید خواب بوده.» اما این جمله دیگر آرامم نمی‌کرد. خواب‌هایم مدت‌ها بود از بیداری واقعی‌تر شده بودند. به اتاق پنجم رفتم. اتاق خالی بود. نه جعبه‌ای، نه وسایلی و نه حتی رد پایی روی کف چوبی آن دیده می‌شد. فقط پنجره کمی باز مانده بود و پرده با هر وزش باد، آرام تکان می‌خورد. صدای پارچه روی دیوار، شبیه زمزمه‌ی کسی بود که نمی‌خواست حرفش شنیده شود. پشت سرم، مهمان پنجم گفت:
- دنبالش نگرد.
برنگشتم. پرسیدم:
- دنبال چی؟
- چیزی که خودت پنهانش کردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #22
هرچه به در پنجم نزدیک‌تر می‌شدم، هوای خانه سردتر می‌شد. نه سرمایی که پوست را بلرزاند؛ سرمایی که از درون بالا می‌آید و آرام‌آرام جای نفس را می‌گیرد. دستم را روی چهارچوب در گذاشتم. چوب نم‌کشیده بود و بوی کهنگی می‌داد، بویی که مرا به یاد زیرزمین‌های متروک می‌انداخت؛ جاهایی که زمان در آن‌ها متوقف می‌شود. مهمان اول گفت:
- اگر وارد بشی، دیگه نمی‌تونی بگی چیزی ندیدی.
بدون اینکه برگردم، پرسیدم:
- مگه تا حالا چیزی رو انکار کردم؟
صدای خنده‌ی کوتاهش در راهرو پیچید.
- تمام این مدت.
آرام در را بیشتر باز کردم. اتاق تاریک بود. نور کم‌رنگ راهرو فقط تا چند قدم داخل اتاق می‌رسید. باقی فضا در سایه فرو رفته بود. برخلاف اتاق‌های دیگر، اینجا پنجره‌ای نداشت. دیوارها برهنه بودند و کف اتاق از لایه‌ای نازک از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #23
دیوار پشت سرم همان‌قدر واقعی بود که تپش قلبم. کف دستم را روی آن گذاشتم؛ سرد، زبر و نم‌زده بود. چند لحظه پیش راهرو آنجا بود و حالا هیچ اثری از آن دیده نمی‌شد. با تمام نیرو به دیوار فشار آوردم، انگار اگر بیشتر اصرار کنم، خانه از تصمیمش برمی‌گردد. اما آپارتمان هیچ‌وقت از تصمیمش برنمی‌گشت. این را کم‌کم داشتم می‌فهمیدم؛ خانه فقط یک‌بار انتخاب می‌کرد و بعد همه‌چیز را مطابق همان انتخاب تغییر می‌داد. پشت سرم، مهمان اول گفت:
- آروم باش.
برگشتم. راهرو دوباره سر جایش بود. دیوار ناپدید شده بود. نفسم را با صدایی بلند بیرون دادم. گفتم:
- دیدی؟
مهمان اول پرسید:
- چی رو؟
به جایی که چند ثانیه قبل دیوار بود اشاره کردم.
- همین‌جا.
زن و مهمان پنجم هم نگاه کردند. هیچ‌کدام چیزی نگفتند. از سکوتشان فهمیدم یا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #24
هیچ‌کس به فنجان آخر دست نزد. بخار نازکی که از آن بالا می‌رفت، آرام‌تر از بقیه بود؛ انگار نفس می‌کشید. مدت زیادی به آن خیره ماندم. می‌خواستم باور کنم کسی چند دقیقه قبل وارد آشپزخانه شده، چای ریخته و دوباره بیرون رفته است. این توضیح، هرقدر هم غیرمنطقی، از پذیرفتن حقیقتی که خانه آرام‌آرام به ما نشان می‌داد آسان‌تر بود. مهمان اول بی‌صدا یکی از فنجان‌ها را برداشت. پرسیدم:
- میخوای بخوریش؟
گفت:
- نه.
- پس چرا برداشتیش؟
به مایع تیره‌ی داخل فنجان نگاه کرد.
- فقط می‌خواستم ببینم هنوز گرمه یا نه.
چند لحظه بعد، فنجان را دوباره سر جایش گذاشت.آرام گفت:
- انگار همین الان ریخته شده.
زن زیر لب زمزمه کرد:
- پس اون اینجاست.
پرسیدم:
- کی؟
جواب نداد.
مهمان پنجم گفت:
- همونی که هیچ‌کدوممون دوست نداریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #25
تا چند دقیقه فقط به در ششم خیره ماندم. هیچ‌کس نپرسید از کجا آمده است؛ انگار دیگر اضافه شدن یک در تازه، عجیب‌ترین اتفاق این خانه نبود. عجیب این بود که هرچه خانه بزرگ‌تر می‌شد، نفس کشیدن سخت‌تر می‌شد. دیوارها عقب می‌رفتند، اما هوا کمتر می‌شد. آپارتمان مثل‌موجودی زنده، هم‌زمان رشد می‌کرد و ما را در خودش بیشتر فرو می‌برد.کلید را در جیبم گذاشتم.‌ مهمان اول گفت:
هنوز وقتش نیست.
با خستگی پرسیدم:
- وقت چی؟
نگاهش را از در ششم برنداشت.
- اینکه یکی از ما دیگه از این اتاق بیرون نیاد.
سردی عجیبی از ستون فقراتم بالا رفت.
خواستم چیزی بگویم، اما صدای زنگ ساعت دیواری حرفم را برید. یک بار، دو بار،سه بار... شمردن را ادامه داد. وقتی به هفت رسید، عقربه‌ها از حرکت ایستادند. خانه هم ساکت شد. آن‌قدر ساکت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #26
تمام آن شب را کنار کمد ایستادم. هیچ‌کس اصرار نکرد از آنجا دور شوم. انگار همه می‌دانستند که بعضی ترس‌ها را باید تا انتها نگاه کرد، وگرنه تمام عمر پشت سرت راه می‌روند. گوشم را دوباره به چوب کمد چسباندم. دیگر صدایی نمی‌آمد. فقط سکوتی سنگین بود؛ سکوتی که از هر فریادی بلندتر به نظر می‌رسید. آرام گفتم:
- دیگه تموم شد.
مهمان اول پاسخ داد:
- نه.
- از کجا می‌دونی؟
نگاهش را از کمد برنداشت.
-چون این خونه هیچ‌وقت حرف آخرش رو اول نمی‌زنه.
کلید نخ قرمز هنوز در جیبم بود. احساس می‌کردم سنگین‌تر شده است. آن را بیرون آوردم. فلزش سرد نبود.گرم بود. آن‌قدر گرم که مجبور شدم بین انگشتانم جابه‌جایش کنم. زن با دیدن کلید یک قدم عقب رفت.
پرسیدم:
- تو این کلید رو می‌شناسی؟
لب‌هایش لرزید.
- کاش نه.
مرد جدید آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #27
مدت زیادی به آن جمله خیره ماندم. انگار جوهر هنوز خشک نشده بود. ناخودآگاه انگشتم را روی نوشته کشیدم، اما چیزی پاک نشد. رنگ، درون دیوار نفوذ کرده بود؛ گویی خانه آن را از قبل در خودش نگه داشته و فقط منتظر لحظه‌ای بوده تا آشکارش کند. دستم را پس کشیدم. نوک انگشتانم بوی گچ نم‌خورده می‌داد؛ همان بویی که از آغاز ورود مهمان‌ها، آرام‌آرام همه‌ی خانه را پر کرده بود. مهمان اول با صدایی آرام گفت:
- وقتشه.
پرسیدم:
- وقتِ چی؟
برای چند لحظه سکوت کرد، بعد آهسته پاسخ داد:
- وقت این‌که دیگه از خودت فرار نکنی.
لبخند تلخی زدم.
- شما همه فقط همین‌طور حرف می‌زنین؛ نصفه، مبهم، انگار از قبل پایان داستان رو میدونین.
زن زیر لب گفت:
- پایانش رو نه... شروعش رو.
این جمله مثل میخی در ذهنم فرو رفت. شروع! اگر همه‌چیز از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #28
در را آرام بستم، اما صدای قدم‌ها قطع نشد. برعکس، واضح‌تر شد؛ قدم‌هایی شمرده که از انتهای راهرو به سمت اتاق نشیمن می‌آمدند، بی‌آنکه صاحبشان دیده شود. مهمان‌ها نیز آن را می‌شنیدند. از نگاه‌هایشان معلوم بود این بار فقط من نبودم که میان خیال و واقعیت سرگردان شده بودم. خانه دیگر رازهایش را فقط برای من زمزمه نمی‌کرد؛ انگار تصمیم گرفته بود همه را در سکوت خودش شریک کند. مهمان اول آهسته گفت:
- گوش کن.
گفتم:
- دارم گوش می‌کنم.
سرش را تکان داد.
- نه... به قدم‌ها.
چشم‌هایم را بستم، هر قدم، با فاصله‌ای منظم برداشته می‌شد؛ درست مثل ضربان یک قلب آرام.
یک... دو... سه... وقتی به قدم هفتم رسید، صدا ناگهان قطع شد. چشم‌هایم را باز کردم. راهرو خالی بود. اما درِ اتاق ششم، که تا چند لحظه پیش نیمه‌باز مانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #29
صدای چرخیدن قفل که تمام شد، سکوتی سنگین روی خانه افتاد؛ سکوتی که حتی صدای نفس کشیدنمان را هم غریبه می‌کرد. هیچ‌کس به طرف در نرفت. برای اولین بار، همه منتظر بودند من کاری انجام دهم؛ انگار تصمیم بعدی فقط به من تعلق داشت، هرچند خودم دیگر مطمئن نبودم چه چیزی را می‌توانم انتخاب کنم. آرام گفتم:
- قفل از بیرون چرخید.
مهمان اول بی‌آنکه نگاهم کند، پاسخ داد:
- نه.
اخم کردم.
- پس از کجا؟
صدایش آرام‌تر شد.
- از هر دو طرف.
بی‌اختیار کلیدهایی را که در دست داشتم، شمردم. یک... دو... سه... هفت کلید.
همه سنگین بودند، اما یکی از آن‌ها سنگینی دیگری داشت؛ انگار چیزی بیش از فلز را در خود حمل می‌کرد. آن را جدا کردم. لکه‌ی تیره روی دندانه‌هایش زیر نور چراغ برق زد. زن ناگهان گفت:
- بهش دست نزن.
پرسیدم:
- چرا؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #30
در تا نیمه باز مانده بود؛ آن‌قدر که راهروی تاریک ساختمان دیده می‌شد، اما نه آن‌قدر که بتوان فهمید چه کسی آن سوی آن ایستاده است. باد سردی وارد خانه شد و شعله‌ی شمع روی میز را خم کرد. برای لحظه‌ای، سایه‌ی هر شش مهمان روی دیوار افتاد؛ اما وقتی دوباره نگاه کردم، هفت سایه دیده می‌شد. پلک زدم، دوباره شش سایه. نفسم را آهسته بیرون دادم. دیگر حتی به چشم‌هایم هم اعتماد نداشتم. مهمان اول بی‌صدا از کنارم گذشت. گفت:
- بالأخره اومد.
پرسیدم:
- کجاست؟
به فضای خالی پشت در اشاره کرد.
- همیشه همون‌جا می‌ایسته.
به راهرو خیره شدم. هیچ‌کس نبود. اما بوی نم، دود و رنگ تازه، ناگهان تمام خانه را پر کرد. همان بو! همان بویی که هر بار پیش از ظاهر شدن دری تازه یا نوشته‌ای جدید احساس کرده بودم. از پشت سر، صدای کشیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا