داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جایی برای ماندن | Salaman کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع salaman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها بازدیدها 409
  • کاربران تگ شده هیچ

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #31
هیچ‌کس حرکت نکرد. جمله‌ای که از اتاق من آمده بود، ساده بود؛ آن‌قدر ساده که می‌شد آن را نادیده گرفت. اما در آن خانه، هیچ جمله‌ای فقط یک جمله نبود. هر کلمه مثل دری کوچک بود که به راهرویی تاریک باز می‌شد. من به اتاق خوابم نگاه کردم؛ اتاقی که سال‌ها فکر می‌کردم امن‌ترین جای خانه است. حالا همان اتاق بیشتر از هر جای دیگری مرا می‌ترساند. مهمان اول گفت:
- برو.
به او نگاه کردم. گفتم:
- من؟
آرام جواب داد:
- همیشه تو.
لبخند بی‌حسی زدم.
- همیشه من؟
کسی جواب نداد. به سمت اتاق رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، صدای کف چوبی زیر پایم بلندتر می‌شد. انگار خانه می‌خواست رفتنم را ثبت کند. وقتی به در رسیدم، دستم روی دستگیره خشک شد. برای چند ثانیه فقط ایستادم، بعد در را باز کردم. اتاق همان اتاق بود. تخت، کمد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #32
آن شب فهمیدم ترسناک‌ترین چیز در آن آپارتمان، حضور کسانی نبود که نمی‌شناختم؛ ترسناک‌ترین چیز این بود که هر روز بیشتر شبیه کسی می‌شدم که زمانی می‌شناختم و حالا از او فرار می‌کردم.
فهرست را دوباره برداشتم و با دقت به علامت‌های کنار نام‌های ناخوانا نگاه کردم؛ هر علامت مثل زخمی بود که روی کاغذ مانده باشد و هرکدام خاطره‌ای را پنهان کند. مهمان پنجم کنار پنجره ایستاده بود و بیرون را نگاه می‌کرد، اما می‌دانستم او خیابان را نمی‌بیند؛ او چیزی را می‌دید که در گذشته اتفاق افتاده بود. پرسیدم:
- شما از اول می‌دونستید من کی هستم؟
و سکوتی که بعد از سؤالم ایجاد شد، از هر پاسخی سنگین‌تر بود. مهمان اول آرام گفت:
- ما هیچ‌وقت دنبال شناختن تو نبودیم، چون تو کسی بودی که ما رو می‌شناختی.
این جمله را نخواستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #33
آن جمله روی آینه تا ساعت‌ها باقی ماند؛ «هفتمین نفر همیشه نزدیک‌ترین نفر است.» هر بار که چشمم به آن می‌افتاد، احساس می‌کردم منظورش را می‌دانم، اما ذهنم اجازه نمی‌دهد آن را به زبان بیاورم. بعضی حقیقت‌ها مثل صدایی پشت دیوار هستند؛ می‌شنوی، اما خودت را قانع می‌کنی که چیزی وجود ندارد. آن شب هیچ‌کس نخوابید. همه در اتاق نشیمن نشستیم و به صدای خانه گوش دادیم. خانه دیگر فقط صداهای معمولی نداشت. دیوارها گاهی ناله می‌کردند، لوله‌ها زمزمه می‌کردند و کف چوبی زیر وزن کسی که دیده نمی‌شد، آرام صدا می‌داد. پرسیدم:
- چند وقته اینجا هستید؟
مهمان اول گفت:
- به اندازه‌ای که لازم بود.
-گفتم:
- این جواب نیست.
لبخند محوی زد.
- در این خانه، هیچ جوابی کامل نیست.
به فنجان‌های روی میز نگاه کردم. هفت فنجان. اما فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #34
کیف قدیمی تا صبح همان‌جا کنار در ماند. هیچ‌کس جرئت نکرد آن را باز کند، اما این بار دلیلش ترس نبود. همه می‌دانستیم چیزی داخل آن وجود دارد که اگر دیده شود، دیگر نمی‌توانیم به همان شکل قبل ادامه دهیم. عجیب بود؛ ما از حقیقت فرار نمی‌کردیم، از تغییری که حقیقت ایجاد می‌کرد می‌ترسیدیم. وقتی آفتاب کم‌رنگ صبح از پشت شیشه‌های خاک‌گرفته وارد خانه شد، من اولین کسی بودم که کیف را برداشتم. مهمان اول گفت:
- مطمئنی؟
گفتم:
- نه.
- پس چرا بازش می‌کنی؟
به کیف نگاه کردم.
- چون خسته شدم از اینکه چیزی رو ندونم.
زیپ کیف را آرام باز کردم. داخل آن چند دفترچه، یک چراغ کوچک، چند برگه‌ی تاخورده و یک لباس قدیمی بود. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد، دفترچه‌ای بود با جلد سیاه، آن را برداشتم. صفحه‌ی اول خالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #35
صدایی که از اتاق ششم می‌آمد، صدای من بود؛ نه شبیه صدای من، نه نزدیک به آن، بلکه دقیقاً همان صدا! همان لحن، همان مکث‌ها و همان سنگینی که هنگام حرف زدن داشتم. برای چند ثانیه احساس کردم کسی از درون ذهنم با من صحبت می‌کند، نه از اتاقی در انتهای راهرو. مهمان اول به من نگاه کرد، گفت:
- حالا فهمیدی چرا نباید بازش می‌کردی؟
پرسیدم:
- چرا صدای منه؟
جواب نداد. دیگر منتظر جواب نماندم به سمت اتاق ششم رفتم. هر قدمی که برمی‌داشتم، خاطره‌ای مبهم در ذهنم ظاهر می‌شد؛ تصویری از همین راهرو، همین دیوارها و همین درها، اما همیشه یک بخش از تصویر تاریک می‌ماند. دستم را روی دستگیره گذاشتم این بار قفل نبود.
در را باز کردم، اتاق خالی به نظر می‌رسید.
اما وسط اتاق، یک صندلی قرار داشت. روبه‌روی صندلی، آینه‌ای بزرگ روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #36
برای چند لحظه هیچ‌کس حرف نزد. سکوتی میان ما افتاده بود که از هر اعترافی سنگین‌تر بود. من به شش نفری نگاه می‌کردم که روزها در این خانه کنار من زندگی کرده بودند، اما حالا برای اولین بار احساس می‌کردم شاید آن‌ها بیشتر از خودم مرا می‌شناسند. گفتم:
- من شما رو آوردم اینجا؟
مهمان اول گفت:
- تو همیشه دنبال راهی بودی که این سؤال رو نپرسی.
به آینه نگاه کردم. تصویرم هنوز همان بود، اما دیگر به آن اعتماد نداشتم. پرسیدم:
- پس چرا هیچ‌چیز یادم نیست؟
زن آرام گفت:
- چون بعضی خاطره‌ها وقتی زیاد سنگین می‌شن، خودشون رو پنهان می‌کنن.
خندیدم.
- خاطره‌ها خودشون رو پنهان نمی‌کنن.
مهمان پنجم جواب داد:
- آدم‌ها هم همین رو درباره‌ی حقیقت فکر می‌کنن.
از اتاق بیرون آمدم. برای اولین بار، خانه کوچک‌تر به نظر می‌رسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا