- تاریخ ثبتنام
- 20/8/24
- ارسالیها
- 214
- پسندها
- 1,467
- امتیازها
- 9,913
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #31
هیچکس حرکت نکرد. جملهای که از اتاق من آمده بود، ساده بود؛ آنقدر ساده که میشد آن را نادیده گرفت. اما در آن خانه، هیچ جملهای فقط یک جمله نبود. هر کلمه مثل دری کوچک بود که به راهرویی تاریک باز میشد. من به اتاق خوابم نگاه کردم؛ اتاقی که سالها فکر میکردم امنترین جای خانه است. حالا همان اتاق بیشتر از هر جای دیگری مرا میترساند. مهمان اول گفت:
- برو.
به او نگاه کردم. گفتم:
- من؟
آرام جواب داد:
- همیشه تو.
لبخند بیحسی زدم.
- همیشه من؟
کسی جواب نداد. به سمت اتاق رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، صدای کف چوبی زیر پایم بلندتر میشد. انگار خانه میخواست رفتنم را ثبت کند. وقتی به در رسیدم، دستم روی دستگیره خشک شد. برای چند ثانیه فقط ایستادم، بعد در را باز کردم. اتاق همان اتاق بود. تخت، کمد،...
- برو.
به او نگاه کردم. گفتم:
- من؟
آرام جواب داد:
- همیشه تو.
لبخند بیحسی زدم.
- همیشه من؟
کسی جواب نداد. به سمت اتاق رفتم. هر قدمی که برمیداشتم، صدای کف چوبی زیر پایم بلندتر میشد. انگار خانه میخواست رفتنم را ثبت کند. وقتی به در رسیدم، دستم روی دستگیره خشک شد. برای چند ثانیه فقط ایستادم، بعد در را باز کردم. اتاق همان اتاق بود. تخت، کمد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر