• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه جایی برای ماندن | Salaman کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع salaman
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها بازدیدها 408
  • کاربران تگ شده هیچ

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #11
صدای پشت در، بیشتر از آنکه شبیه درخواست کمک باشد، شبیه یادآوری بود؛ انگار کسی فقط آمده بود چیزی را که از قبل تعیین شده بود، انجام دهد. هیچ‌کدام از ما حرکت نکردیم. زن کنار پنجره ایستاده بود و دست‌هایش را به دور خودش حلقه کرده بود. مهمان اول به در نگاه می‌کرد، اما در چهره‌اش چیزی بود که قبلاً ندیده بودم؛ ترس. نه ترس از کسی که پشت در ایستاده بود، بلکه ترس از چیزی که قرار بود بعد از باز شدن در اتفاق بیفتد. آرام پرسیدم:
- چرا هیچ‌کدومتون نمی‌گین بازش کنم یا نکنم؟
مهمان اول جواب داد:
- چون این بار انتخاب با تو نیست.
این جمله را دوست نداشتم. گفتم:
- من صاحب این خونه‌ام.
زن از کنار پنجره گفت:
- تو هنوز به این فکر می‌کنی؟
برگشتم.
- به چی؟
- به اینکه صاحب چیزی هستی.
سکوت کردم.صدای پشت در دوباره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #12
چهارمین مهمان از همان شب اول، رفتاری داشت که نمی‌توانستم درک کنم؛ نه ترسیده بود، نه کنجکاو بود، نه حتی سعی می‌کرد بفهمد چرا خانه‌ای که به آن پناه آورده، این‌قدر عجیب است. انگار او تنها برای ماندن آمده بود و هیچ چیز دیگری اهمیت نداشت. وقتی پرسیدم چرا از دیدن چهار صندلی، چهار فنجان و اتاقی که از قبل آماده شده تعجب نمی‌کند، فقط نگاهم کرد و گفت:
- آدم وقتی مدت زیادی دنبال یک جا برای موندن بگرده، دیگه درباره‌ی چیزهای عجیب سؤال نمی‌کنه.
جوابش ساده بود، اما چیزی در آن مرا آزار داد. آن شب برای چهار نفر شام درست کردم. یا حداقل فکر می‌کنم برای چهار نفر. وقتی غذا را روی میز گذاشتم، پنج بشقاب روی میز بود. به بشقاب پنجم خیره شدم. گفتم:
- یکی اینو گذاشته؟
هیچ‌کس جواب نداد. مهمان اول آرام گفت:
- شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #13
کسی که پشت در ایستاده بود، وارد نشد. چند ثانیه همان‌جا ماند؛ انگار منتظر بود یکی از ما جلو برود و دعوتش کند. هیچ‌کس حرف نمی‌زد. حتی صدای نفس کشیدنمان هم در آن راهروی باریک شنیده می‌شد. من نمی‌دانستم چرا از باز کردن در می‌ترسم. تا آن لحظه، هر کسی که آمده بود، در نهایت وارد خانه شده بود؛ انگار اینجا جایی بود که آدم‌ها راه دیگری جز ورود نداشتند. اما این بار، برای اولین بار، احساس کردم شاید چیزی پشت در منتظر ما نیست؛ شاید ما منتظر آن هستیم. آرام گفتم:
- کیه؟
صدایی از پشت در جواب داد:
- خودت می‌دونی.
ابروهایم در هم رفت.گفتم:
- نمی‌دونم.
مهمان اول آهسته گفت:
- همیشه همینو میگی.
برگشتم و نگاهش کردم.
- همیشه؟
اما جواب نداد. دوباره به در نگاه کردم. گفتم:
- اگر من تو رو نمی‌شناسم، چرا باید بیای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #14
از صبح آن روز، دیگر به هیچ‌کدامشان اعتماد نداشتم؛ نه به مهمان اول که همیشه نصف حقیقت را می‌گفت، نه به زنی که بیشتر از آنچه نشان می‌داد می‌دانست، و نه به مردی که پاکت را باز کرده بود و هنوز چیزی درباره‌ی نوشته‌ی داخل آن نمی‌گفت. حتی به خودم هم اعتماد نداشتم. بدترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه وقتی حافظه‌ات شروع به خیانت کند، دیگر هیچ‌کس را نمی‌توانی مقصر بدانی.
در آشپزخانه ایستاده بودم و به انعکاس صورتم در شیشه‌ی پنجره نگاه می‌کردم. برای لحظه‌ای احساس کردم کسی پشت سرم ایستاده است. برگشتم، اما فقط راهروی خالی بود. با خودم گفتم «داری خسته می‌شی.» این را آرام گفتم، انگار اگر با صدای بلند اعتراف کنم، خستگی واقعی‌تر می‌شود. مهمان اول وارد آشپزخانه شد. گفت:
- یادته چرا اینجا موندی؟
بدون اینکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #15
آن شب، هیچ‌کدام از ما درباره‌ی صدای داخل دیوار حرف نزدیم. شاید چون همه می‌ترسیدیم اگر آن را به زبان بیاوریم، چیزی که درون دیوارها پنهان شده بود، دیگر فقط یک صدا نباشد. در آن خانه، بعضی چیزها تا وقتی نام نداشتند، قابل تحمل‌تر بودند. من این را زودتر از بقیه فهمیده بودم؛ یا شاید بهتر است بگویم خانه این را به من یاد داده بود.
صبح که بیدار شدم، کیف کنار در هنوز همان‌جا بود. هیچ‌کس ادعا نمی‌کرد آن را آورده است. حتی مرد جدید که شب قبل بیشتر از همه به آن خیره مانده بود، حالا وانمود می‌کرد وجود ندارد. پرسیدم:
- قرار نیست ببینیم چی داخلشه؟
زن گفت:
- بعضی چیزها وقتی باز بشن، دیگه بسته نمی‌شن.
گفتم:
- این یعنی چی؟
شانه بالا انداخت و گفت:
- یعنی شاید بعضی رازها فقط به این دلیل زنده میمونن که کسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #16
کلید زنگ‌زده تا چند ساعت روی میز ماند و هیچ‌کس جرئت نکرد آن را لمس کند. عجیب بود؛ ما در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که هر روز چیز تازه‌ای را به ما نشان می‌داد، اما هنوز برای باز کردن یک در ساده تردید داشتیم. شاید چون همه‌ی ما می‌دانستیم بعضی درها برای وارد شدن ساخته نشده‌اند؛ بعضی فقط برای این هستند که آدم بداند پشتشان چیزی وجود دارد. عصر، وقتی بار دیگر به راهرو رفتم، در پنجم ناپدید شده بود. نه شکسته بود، نه قفل شده بود. فقط نبود. دیوار صاف و قدیمی سر جایش قرار داشت، انگار هیچ‌وقت دری آنجا وجود نداشته است. دستم را روی دیوار کشیدم. سرد بود، اما زیر انگشتانم خطی باریک احساس کردم؛ شبیه جای دری که سال‌ها پیش بسته و روی آن را پوشانده باشند. زن پشت سرم ایستاد و گفت:
- تو هم دیدیش، نه؟
برنگشتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #17
نمی‌دانستم چرا با شنیدن آن جمله، اولین واکنشم انکار نبود. معمولاً آدم وقتی چیزی غیرممکن می‌شنود، سعی می‌کند آن را رد کند، اما من فقط ایستادم و به در نگاه کردم. شاید چون ته ذهنم، جایی که خودم هم جرئت نگاه کردن به آن را نداشتم، می‌دانستم مهمان اول حقیقتی را گفته است که مدت‌ها از آن فرار کرده‌ام. گفتم:
- من کسی رو دعوت نکردم.
مهمان اول جواب داد:
- همه همین رو میگن.
زن به در نزدیک شد، اما دستش را روی دستگیره نگذاشت. پرسیدم:
- تو چرا باز نمی‌کنی؟
گفت:
- چون این بار باید خودش تصمیم بگیره.
نگاهش کردم.
- کی؟
به من اشاره کرد.
- تو.
نمی‌دانم چرا جلو رفتم. شاید چون از اول این خانه مرا به سمت درها می‌کشاند. شاید چون هر بار که می‌ترسیدم، کنجکاوی‌ام بیشتر می‌شد. دستم را روی دستگیره گذاشتم. فلز سرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #18
صبح که بیدار شدم، اولین چیزی که دیدم در پنجم بود. دیگر حتی تعجب نکردم. شاید ترس هم مثل هر چیز دیگری وقتی زیاد تکرار شود، شکل عادی به خودش می‌گیرد. آدم می‌تواند به صدای انفجار عادت کند، به بوی دود، به دیدن ساختمان‌های خالی و حتی به وجود دری که هر شب ظاهر می‌شود و هر صبح ناپدید. اما چیزی که نمی‌توانستم به آن عادت کنم، حس آشنایی بود که هر بار با دیدن این خانه درونم ایجاد می‌شد؛ حسی شبیه بازگشت به جایی که قرار نبوده ترک شود. مهمان اول کنار در ایستاده بود. پرسیدم:
- دیشب اینجا بودی؟
گفت:
- آره.
- چرا؟
به نوشته‌ی روی در نگاه کرد.
- منتظر بودم ببینم کی میاد.
گفتم:
- تو می‌دونی کی میاد؟
جواب داد:
- نه.
مکث کرد.
- اما می‌دونم چرا میاد.
نمی‌دانستم کدام جواب بیشتر مرا ناراحت می‌کند؛ اینکه او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #19
بعد از دیدن آن نوشته، دیگر نتوانستم مثل قبل در خانه حرکت کنم. هر اتاق برایم تبدیل به جایی شد که ممکن بود چیزی را پنهان کرده باشد؛ یک خاطره، یک دروغ یا بخشی از گذشته‌ای که خودم عمداً از ذهنم پاک کرده بودم. عجیب‌ترین بخش این بود که هنوز مطمئن نبودم نوشته واقعاً با خط من بود یا فقط می‌خواستم باور کنم که چنین چیزی دیده‌ام. در آن خانه، مرز میان دیدن و تصور کردن، هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شد. مهمان پنجم بیشتر وقتش را در سکوت می‌گذراند. برخلاف بقیه، سؤال نمی‌پرسید. انگار پاسخ همه‌چیز را می‌دانست و فقط منتظر بود من به همان نقطه‌ای برسم که او رسیده بود. صبح روز سوم، وقتی کنار پنجره ایستاده بودم، گفت:
- هنوز بیرون رو نگاه می‌کنی؟
گفتم:
- چرا نکنم؟
- چون چیزی که دنبالشی، بیرون نیست.
به او نگاه کردم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

salaman

شاعر آزمایشی انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
20/8/24
ارسالی‌ها
214
پسندها
1,467
امتیازها
9,913
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #20
از آن شب به بعد، دیگر به صندلی خالی نگاه نمی‌کردم؛ چون هر بار که چشمم به آن می‌افتاد، احساس می‌کردم کسی آنجا نشسته است. نه کسی که دیده شود، بلکه حضوری سنگین که مثل هوای سرد خانه، همه‌جا پخش شده بود. چند بار تصمیم گرفتم صندلی را جابه‌جا کنم، اما هر بار دستم که به پشتی آن می‌رسید، منصرف می‌شدم. نمی‌دانستم چرا از یک تکه چوب قدیمی می‌ترسم، اما در آن خانه مدت‌ها بود چیزهای معمولی دیگر معمولی نبودند.
صبح، مهمان پنجم کنار میز نشسته بود و به فنجان خالی روبه‌رویش نگاه می‌کرد.
پرسیدم:
- منتظر کسی هستی؟
گفت:
- نه.
- پس چرا اون فنجون رو گذاشتی؟
به فنجان نگاه کرد.
- من نذاشتم.
دلم فرو ریخت. پرسیدم:
- پس کی گذاشته؟
جواب نداد. در آن لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو آمد؛ قدم‌هایی آرام که از اتاق‌های خالی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : salaman

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا