- تاریخ ثبتنام
- 20/8/24
- ارسالیها
- 214
- پسندها
- 1,467
- امتیازها
- 9,913
- مدالها
- 8
- نویسنده موضوع
- #11
صدای پشت در، بیشتر از آنکه شبیه درخواست کمک باشد، شبیه یادآوری بود؛ انگار کسی فقط آمده بود چیزی را که از قبل تعیین شده بود، انجام دهد. هیچکدام از ما حرکت نکردیم. زن کنار پنجره ایستاده بود و دستهایش را به دور خودش حلقه کرده بود. مهمان اول به در نگاه میکرد، اما در چهرهاش چیزی بود که قبلاً ندیده بودم؛ ترس. نه ترس از کسی که پشت در ایستاده بود، بلکه ترس از چیزی که قرار بود بعد از باز شدن در اتفاق بیفتد. آرام پرسیدم:
- چرا هیچکدومتون نمیگین بازش کنم یا نکنم؟
مهمان اول جواب داد:
- چون این بار انتخاب با تو نیست.
این جمله را دوست نداشتم. گفتم:
- من صاحب این خونهام.
زن از کنار پنجره گفت:
- تو هنوز به این فکر میکنی؟
برگشتم.
- به چی؟
- به اینکه صاحب چیزی هستی.
سکوت کردم.صدای پشت در دوباره...
- چرا هیچکدومتون نمیگین بازش کنم یا نکنم؟
مهمان اول جواب داد:
- چون این بار انتخاب با تو نیست.
این جمله را دوست نداشتم. گفتم:
- من صاحب این خونهام.
زن از کنار پنجره گفت:
- تو هنوز به این فکر میکنی؟
برگشتم.
- به چی؟
- به اینکه صاحب چیزی هستی.
سکوت کردم.صدای پشت در دوباره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر