داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه آخرین پیام ساعت ۳:۳۳ | Delven کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع delven
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 7
  • بازدیدها بازدیدها 105
  • کاربران تگ شده هیچ

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 662
ناظر: @سایه خیز



داستان:آخرین پیام ساعت 3:33
ژانر:معمایی،درام،علمی تخیلی
نویسنده:Delven
خلاصه
آرش، پسری که پدر دانشمندش ده سال پیش به‌طور مرموزی ناپدید شده، یک شب پیامی عجیب از شماره‌ای ناشناس دریافت می‌کند. این پیام‌ها او را به راز بزرگی درباره پدرش و یک دستگاه خطرناک که می‌تواند آینده را پیش‌بینی کند، می‌رساند...
آینده چیزی نیست که پیدا کنی… چیزی است که انتخاب می‌کنی
 
آخرین ویرایش
امضا : delven

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,576
پسندها
49,397
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • مدیرکل
  • #2
1000085187.webp
"والقلم و مایسطرون"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3

آرش همیشه فکر می‌کرد عجیب‌ترین اتفاق زندگی‌اش همان روزی بود که پدرش بدون هیچ توضیحی ناپدید شد. ده سال گذشته بود، اما هنوز هر شب قبل از خواب به سقف خیره می‌شد و به این فکر می‌کرد که چطور یک آدم می‌تواند یک روز صبح از خانه بیرون برود و دیگر هیچ‌وقت برنگردد.
پدرش، دکتر کامران نادری، یک دانشمند معروف در زمینه هوش مصنوعی بود. آدمی که همیشه می‌گفت:
- بزرگ‌ترین اشتباه بشر اینه که فکر می‌کنه هر چیزی که می‌تونه بسازه، باید بسازه.
آرش آن زمان معنی حرفش را نمی‌فهمید. فکر می‌کرد پدرش فقط مثل همیشه زیادی جدی شده. اما حالا، ده سال بعد، در یک آپارتمان کوچک وسط شهر، تنها چیزی که از پدرش باقی مانده بود چند عکس قدیمی، یک ساعت خراب و هزاران سؤال بی‌جواب بود.
آن شب، باران شدیدی می‌بارید. صدای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : delven

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4

آرش تا صبح پلک روی هم نگذاشت. عکس رو بارها و بارها جلوی چشمش میاد، مخصوصاً اون دو کلمه که با همون خط آشنا نوشته شده بود: «از طرف بابا». با خودش کلنجار رفت. عقلش می‌گفت این یه تله‌ست. ولی دلش بعد از ده سال فقط این سؤال رو داشت:
- اگه واقعا باباست، چرا حالا؟
ساعت از یازده و نیم شب گذشت. باران دوباره شروع شده بود. آرش مقابل خانه قدیمی ایستاد. در چوبی با یک فشار آروم باز شد، انگار کسی منتظر آمدنش بود. داخل خانه بوی خاک، چوب کهنه و خاطرات فراموش‌شده پیچیده بود. نور چراغ قوه روی دیوارها می‌لغزید تا اینکه به میز کار پدر رسید. روی میز یک ضبط صوت قدیمی قرار داشت. کنارش فقط یه برگه بود که روش نوشته بود:
- پخش کن.
آرش با تردید دکمه را فشار داد. چند ثانیه فقط صدای خش‌خش نوار شنیده شد. بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : delven

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5

آرش نفسش را حبس کرد. صدای قدم‌ها دوباره آمد. آرام… شمرده… درست بالای سرش.
یک قدم. سکوت. یک قدم دیگر. آرش سریع لپ‌تاپ را بست و ساعت را داخل جیبش گذاشت. چراغ قوه را خاموش کرد و خودش را پشت قفسه فلزی کنار دیوار پنهان کرد. دستگیره در زیرزمین تکان خورد. آرش دستش را جلوی دهانش گذاشت تا صدای نفس‌هایش شنیده نشود. در باز شد. نور ضعیفی از پله‌ها وارد زیرزمین شد. یک نفر پایین آمد. آرش فقط سایه‌اش را می‌دید. مرد چند لحظه همان‌جا ایستاد و بعد آرام گفت:
- آرش؟
قلب آرش فرو ریخت.
آن صدا…
صدایی بود که ده سال بود نشنیده بود. صدای پدرش. دکتر کامران نادری. آرش از پشت قفسه بیرون آمد.مرد برگشت.
چهره‌اش در تاریکی مشخص نبود، اما وقتی نور ماه از پنجره کوچک زیرزمین روی صورتش افتاد، آرش خشکش زد. همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : delven

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6

آرش هنوز عکس را در دستش گرفته بود.
«او پدر تو نیست.»
این جمله مدام در ذهنش تکرار می‌شد. اما اگر آن مرد پدرش نبود، چرا صدایش دقیقاً همان بود؟ چرا چهره‌اش همان چهره‌ای بود که آرش از کودکی به یاد داشت؟ و مهم‌تر از همه… چرا او آرش را می‌شناخت؟
آرش سریع از زیرزمین بیرون رفت. خانه دوباره خالی شده بود. صدای باران از پشت پنجره‌ها می‌آمد و باد، پرده‌های قدیمی را تکان می‌داد.
- بابا؟
جوابی نیامد. آرش تمام اتاق‌ها را گشت. هیچ‌کس نبود. اما وقتی وارد اتاق کار پدرش شد، متوجه شد یکی از کشوهای میز باز است. کشویی که قبلاً قفل بود. داخلش یک دفترچه سیاه قرار داشت. روی جلد دفترچه فقط یک عدد نوشته شده بود:
«۱۰»
آرش دفترچه را باز کرد. صفحه اول خالی بود. صفحه دوم هم. اما در صفحه سوم، با همان دست‌خط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : delven

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7

آرش هنوز به جمله‌ای که در دفترچه نوشته شده بود خیره مانده بود.
«آرش، تو پسر من نیستی.»
دستش می‌لرزید. دفترچه را بست و دوباره باز کرد؛ انگار با تغییر دادن صفحه، جمله هم قرار بود ناپدید شود. اما هنوز همان‌جا بود. آرش زیر لب گفت:
- یعنی چی…؟
ناگهان چیزی از میان صفحات دفترچه افتاد. یک کارت شناسایی قدیمی. عکس کامران روی کارت بود. زیر عکس نوشته شده بود:
دکتر کامران نادری
مرکز تحقیقات فیزیک کوانتومی
پروژه: زمان صفر
آرش ابروهایش را در هم کشید. پدرش هیچ‌وقت درباره چنین پروژه‌ای حرف نزده بود. پشت کارت، یک آدرس نوشته شده بود. همان بیمارستان متروکه و زیر آدرس فقط یک جمله:
«اگر می‌خواهی حقیقت را درباره پدرت بدانی، اتاق ۳۳۳ را پیدا کن.»
آرش کارت را محکم در دست گرفت. چند ساعت بعد، مقابل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : delven

delven

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/8/26
ارسالی‌ها
58
پسندها
91
امتیازها
123
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8

آرش چند ثانیه تکان نخورد. پیام هنوز روی صفحه گوشی بود.
- حالا وقتشه بدونی آرش واقعاً از کجا اومده.
دوباره به پدرش نگاه کرد. کامران همان‌طور بی‌حرکت روی تخت افتاده بود. آرش نزدیک دستگاه شد.
- بابا… اگه صدای منو می‌شنوی، یه کاری کن.
هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط صدای آرام دستگاه در اتاق می‌پیچید. بیپ…بیپ…بیپ… آرش پرونده پزشکی را برداشت. صفحه اول، مشخصات کامران بود.
اما صفحه دوم چیزی داشت که باعث شد دستش بلرزد.
یک برگه آزمایش.
نام بیمار: آرش نادری
تاریخ آزمایش: ده سال قبل.
آرش با ناباوری برگه را خواند. ضربان قلب، فشار خون، فعالیت مغز… همه چیز مربوط به یک کودک بود. اما پایین صفحه، قسمتی با ماژیک سیاه پوشانده شده بود. آرش برگه را جلوی نور گرفت. چند کلمه از زیر ماژیک دیده می‌شد:
«انتقال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : delven

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا