- تاریخ ثبتنام
- 1/9/18
- ارسالیها
- 55
- پسندها
- 427
- امتیازها
- 2,678
- نویسنده موضوع
- #10
خاطرات خنده دار خیلی دارم ک البته مال قديماس گرچه شاید این خاطره برای من و رفیقام خنده دار بوده ولی میگم
واس درس خوندن ميرفتيم کتاب خونه طرف پسرا یک خوشتیپی بود به اسم رهام بچه های کتابخونه خیلی تو نخش بودن مخصوصا دخترای فیسی منتظر بودن ک ی گوشه چشمی ببینن خلاصه رسید ی روز بعد امتحان ترم ک بطری بازی میکردم و منم گفتم جرعت چون در کل زیاد برام مهم نبود ی پسر قیافه داشته باشه مهم اخلاق بود ک میدونستم این رهام یک مشکل داره بالفطرس خلاصه بهم گفتن بايد برم ازش ی سوال بپرسم حالا هیشکی نه و من
نه اینکه بگم نسبت ب پسرا بی تفاوتم و اينا نه ولی سوال پرسیدن الکی شاید براش ی ذهنیت دیگ ایجاد میکرد اون ک از بازی ما خبر نداشت خلاصه چشمتون روز بد نبينه چنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
زیاد خنده دار نبود تفریحی گفتم عریضه خالی نباشه
