خاطرات خنده دار

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ll.zari.bnd.ll
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 12
  • بازدیدها بازدیدها 1,149
  • کاربران تگ شده هیچ
You need 1 more thread(s) to reply to this topic.
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

ll.zari.bnd.ll

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/9/18
ارسالی‌ها
55
پسندها
427
امتیازها
2,678
  • نویسنده موضوع
  • #10
خاطرات خنده دار خیلی دارم ک البته مال قديماس گرچه شاید این خاطره برای من و رفیقام خنده دار بوده ولی میگم

واس درس خوندن ميرفتيم کتاب خونه طرف پسرا یک خوشتیپی بود به اسم رهام بچه های کتابخونه خیلی تو نخش بودن مخصوصا دخترای فیسی منتظر بودن ک ی گوشه چشمی ببینن خلاصه رسید ی روز بعد امتحان ترم ک بطری بازی میکردم و منم گفتم جرعت چون در کل زیاد برام مهم نبود ی پسر قیافه داشته باشه مهم اخلاق بود ک میدونستم این رهام یک مشکل داره بالفطرس خلاصه بهم گفتن بايد برم ازش ی سوال بپرسم حالا هیشکی نه و من
نه اینکه بگم نسبت ب پسرا بی تفاوتم و اينا نه ولی سوال پرسیدن الکی شاید براش ی ذهنیت دیگ ایجاد میکرد اون ک از بازی ما خبر نداشت خلاصه چشمتون روز بد نبينه چنان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ll.zari.bnd.ll

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/9/18
ارسالی‌ها
55
پسندها
427
امتیازها
2,678
  • نویسنده موضوع
  • #11
تولدم ناراحت بودم کیکو زدن تو صورتم منم بی حوصله نگاشون کردم رفتم اتاقم :yawn:زیاد خنده دار نبود تفریحی گفتم عریضه خالی نباشه
اگه دفعه دیگه اتفاق افتاد حتما انتقام بگیر:laughting:
 

Deli_D

کاربر فعال
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
2/3/18
ارسالی‌ها
914
پسندها
18,820
امتیازها
46,373
مدال‌ها
21
  • #12
یه شب با چند نفر از پسرعمو و دخترعموهام رفتیم جنگل که یه سری هم به زمین های کشت بزنیم
تو اتاق نشسته بودیم که دیدیم پسرعموم جیغ کشید پرید تو اتاق گفت خاک بر سرمون شد پول اینترنت جور شد یالا زود اروم اروم بریم بیرون کسی نبینه گنج پیدا کردم انقدربراش خندیدم گفت نه بقران به جون خودم گنج بابا گنج
چه وضعیتی بود
روی زمین سینه خیز میرفتیم جیغ های خفیف میکشیدیم چقدر فحش شنیدم که چرا داریم راه رو برعکس میریم
اخرش که سر گنج رسیدیم صدتا صلوات و دعا خوندیم که طلسم نداشته باشه جن های شریف نگیرن مارو
پسرعموم با گریه داشت خاک هارو برمیداشت دخترعموم گفت بدبخت مگه پول ندیدی
بیچاره
علی گفت پول بیابونی ندیدم نادیده بدبخت
چشمتون روز بد نبینه خاک هارو که برداشتیم فقط یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ll.zari.bnd.ll

رفیق جدید انجمن
سطح
0
 
تاریخ ثبت‌نام
1/9/18
ارسالی‌ها
55
پسندها
427
امتیازها
2,678
  • نویسنده موضوع
  • #13
یه شب با چند نفر از پسرعمو و دخترعموهام رفتیم جنگل که یه سری هم به زمین های کشت بزنیم
تو اتاق نشسته بودیم که دیدیم پسرعموم جیغ کشید پرید تو اتاق گفت خاک بر سرمون شد پول اینترنت جور شد یالا زود اروم اروم بریم بیرون کسی نبینه گنج پیدا کردم انقدربراش خندیدم گفت نه بقران به جون خودم گنج بابا گنج
چه وضعیتی بود
روی زمین سینه خیز میرفتیم جیغ های خفیف میکشیدیم چقدر فحش شنیدم که چرا داریم راه رو برعکس میریم
اخرش که سر گنج رسیدیم صدتا صلوات و دعا خوندیم که طلسم نداشته باشه جن های شریف نگیرن مارو
پسرعموم با گریه داشت خاک هارو برمیداشت دخترعموم گفت بدبخت مگه پول ندیدی
بیچاره
علی گفت پول بیابونی ندیدم نادیده بدبخت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Deli_D
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا